تبليغاتX
بینش رادیکال 2

بینش رادیکال 2

گامی در تقویت بینش سوسیالیستی

98 ـ ناسيوناليسم (Nationalisme )

        

از واژه ناسيون به معناي ملت مشتق است و مفهوم ملي گري متعصب خصم ساير ملل را مي رساند  و نبايد آن را با ميهن پرستي و دفاع از حق حاكميت ملي اشتباه كرد. در اين مفهوم ناسيوناليسم يكي از اصول ايدئولوژي و سياست بورژوازيست. تظاهر آن برتر شمردن و والا دانستن همه خصائل و ويژگي هاي ملت خود و خوار دانستن و به سخره گرفتن و دشمن انگاشتن ساير ملل هاست.

         ناسيوناليسم كه به خصومت بين خلق ها دامن مي زند در جريان پيدايش ملت در جامعه بورژوازي پديد شد و وابسته به رشد سرمايه داريست. اين ايدئولوژي و سياست در دوران اعتلاي سرمايه داري و مبارزه عليه فئوداليسم نقش مترقي بازي كرده و در ايجاد آگاهي ملي و تشكيل دولت ملي موثر بوده است. ناسيوناليسم كه بيانگر مناسبات بين ملت ها در دوران سرمايه داريست به دو شكل تظاهر مي كند: اول نزد ملت حاكم به شكل شوينيسم ملت بزرگ كه مظاهر آن تفاخر و برتر دانستن خود و لگدمال كردن حقوق و منافع ديگران و تمايل به تحليل بردن ديگران در خود است. دوم نزد ملت محكوم به شكل ناسيوناليسم محلي كه تظاهر آن عدم اعتماد به ديگران، در خود فرو رفتن ملي و تمايل به انزوا و جدايي است.

         مبلغين بورژوازي و رفرميست ها با سفسطه پيرامون «منافع عمومي ملت» و تحريك ناسيوناليسم با اشاعه تعصبات ملي و احساسات برتري جويانه يا انزوا طلبانه و كينه توزانه سعي مي كنند آگاهي طبقاتي زحمتكشان را تخدير كنند، در نهضت كارگري  جدايي بيفكنند و جنگ هاي استعماري و استيلاگرانه را توجيه كنند. ناسيوناليسم با مصالح زحمتكشان و با منافع واقعي ملي سازگار نيست.

         برخورد كمونيست ها با ناسيوناليسم برخوردي تاريخي، مشخص و منطقي است. ماركسيست ـ لنينيست ها ناسيوناليسم ملت حاكم را كه بر سلطه يك ملت بر ملت ديگر صحه مي گذارد قاطعانه طرد مي كنند و آن را ارتجاعي مي شمرند و از ناسيوناليسم ملت اسير به آن معنا كه داراي محتوي ضد امپرياليستي، داراي مضمون خلقي، دموكراتيك و مترقي است بدان معنا كه خواستار آزادي و حاكميت و رشد ملي مستقلانه است حمايت مي كنند. به عبارت  ديگر در عصر امپرياليسم و نبردهاي ضد استعماري در مرحله معيني از رشد و نضج نهضت آزاديبخش ملي كمونيست ها از نظر تاريخي موجه مي شمرند و وظيفه خود مي دانند كه از آن جنبه از ناسيوناليسم ملت اسير و محكوم كه عليه امپرياليسم متوجه است پشتيباني كنند زيرا كه در اين مرحله مشخص ناسيوناليسم داراي محتوي دموكراتيك عمومي، داراي ماهيت ضد امپرياليستي و هدف آن كسب استقلال سياسي و اقتصاديست.

         منافع استثمارگران و مرتجعين همين ملل به سوي آشتي و اتفاق با امپرياليست ها متوجه است كه مي كوشند سرانجام ناسيوناليسم را در همان كوره راه خدمت به سرمايه داري و استثمار زحمتكشان خودي بياندازند. كمونيست ها با اين جنبه ناسيوناليسم مبارزه مي كنند. در جامعه سوسياليستي هنگامي كه برابري واقعي حقوق بين ملل برقرار شود زمينه هاي اجتماعي و اقتصادي ناسيوناليسم نيز از بين مي رود، اگر  چه مظاهري از آن به صورت بقاياي نظام كهنه سرمايه داري در آگاهي و رفتار برخي افراد باقي مي ماند زيرا كه سحر ناسيوناليسم سخت جان و ديرپاست.

         ماركسيسم ـ لنينيسم در برابر ناسيوناليسم، اصل انترناسيوناليسم پرولتري را قرار مي دهد. هدف غايي زحمتكشان يعني الغاي استثمار و ايجاد جامعه كمونيستي تنها از راه اتحاد زحمتكشان همه ملل و اجراي سياست و ايدئولوژي انترناسيوناليسم پرولتري امكان پذير است.

         در حال حاضر همان طور كه در سند اصلي كنفرانس جهاني احزاب برادر گفته مي شود:

         «امپرياليسم با تشويق ناسيوناليسم ارتجاعي در كشورهاي رشد يابنده، اصطكاك ها ايجاد مي كند و بين آن ها نفاق مي افكند و به شدت مي كوشد بيش از پيش لبه اين ناسيوناليسم را عليه سوسياليسم و كمونيسم متوجه كند و از اين راه نيروهاي ملي و مترقي و انقلابيون را در اين كشورها منشعب و پراكنده كند و مي كوشد مبارزان ميهن پرست را از بهترين دوستان خود يعني از كشورهاي سوسياليستي و جنبش انقلابي كارگري در كشورهاي سرمايه داري جدا و منفرد كند».

         ناسيوناليسم شكل انديويدوآليسم و خود پرستي جمعي متعلق به بورژوازي وخرده بورژوازي است،  انباشته از غرور بيجاست بخود و نفرت بي خردانه نسبت به ديگرانست.

         انترناسيوناليسم بر روحيه كلكتيويسم، پيوند و همبستگي پرولتاريا متكي است و حفظ منافع ملت را در چهار چوب منافع ملل ديگر در نظر مي گيرد. كمونيست ها در عين انترناسيوناليست بودن ميهن پرستان واقعي هستند. آن ها به خلق كشور خود، به ميهن خود، به افتخارات واقعي آن در فرهنگ و علم و هنر عشق مي ورزند. تمام زندگي و مبارزه آن ها وقف سعادت، رفاه و ترقي مادي و معنوي مردم زحمتكش ميهن شانست. ميهن پرستي كمونيست ها تا پاي خرد و به قيمت خون ثابت شده است. اين ميهن پرستي از ناسيوناليسم از كين نسبت به ملل ديگر،  ازغرور درباره زورگويي ها و كشورگشايي هاي  گذشته ملت خود بيگانه است. كمونيست ها خواستار تامين حق حاكميت خلق هاي داخل ميهن خود و مدافع تماميت و استقلال كشور خود هستند. آن ها مبلغ پرشور ميهن پرستي و بشر دوستي راستين هستند.

 

99 ـ نو استعمار (Neocolonialisme )

        

در دوران تلاشي سيستم مستعمراتي امپرياليسم، در مقابل نهضت جوشان رهايي بخش ملي و مبارزه پرشور استقلال طلبي در شرايط ايجاد و تحكيم اردوگاه سوسياليستي و نفوذ روز افزون انديشه هاي سوسياليسم در سراسر جهان در حالي كه سوسياليسم به عامل تعيين كننده در جهان تبديل مي شود ديگر براي امپرياليست ها امكان ندارد كه مثل گذشته سرزمين هاي غير استعمار كنند، يعني سيادت مطلق و آشكار سياسي و اقتصادي و نظامي خود را بر آن ها مستقر سازند. امپرياليست ها براي اجراي نقشه هاي سوق الجيشي سيادت بر جهان و حفظ و بسط نفوذ سياسي، اقتصادي و ايدئولوژيك خود ناچار به شيوه هاي ديگري عمل مي كنند، اسلوب هاي تازه اي به كار مي برند تا به مقاصد خود دست يابن . اين مقاصد ماهيتاً استعماري هستند ولي شيوه هاي نيل به آن جديد است و با استعمار كلاسيك در اواخر قرن نوزدهم و نيمه اول قرن بيستم تفاوت دارد. از اين جهت هم آن را استعمار نو مي خوانند. در عين حال توسل امپرياليسم به سياست نو استعماري نشانه محكوميت و شكست سياسي استعماري امپرياليسم و ناشي از خصلت عمومي امپرياليسم جهاني است.

         اين شيوه هاي نو و اساليست تازه امپرياليست ها چيست؟ عمده ترين آن ها فهرست وار از اين قرار است:

    1 ـ حاكم كردن گروه هاي محلي كه به حالات مختلف و در درجات گوناگون از سياست امپرياليست ها پيروي مي كنند با توسل به توطئه، كودتا، ترور و نظاير آن.

    2 ـ در دست گرفتن اهرم هاي اساسي در صنعت، تجارت و كشاورزي به وسيله سرمايه گذاري هاي مستقيم و مختلط، تسلط از راه صدور سرمايه، دادن قرضه، سياست به اصطلاح كمك و همچنين فشار اقتصادي و تطميع محافل حاكمه.

    3 ـ تحصيل بازرگاني خارجي غير مساوي با مبادله نابرابر كه ماهيتاً مانع رشد اقتصادي شده كشور را در حالت بازار فروش محصولات ساخته شده به قيمت انحصاري و تهيه مواد خام ارزان قيمت نگاه مي دارد.

    4 ـ تشكيل بانك ها و كنسرن ها و ديگر موسسات اقتصادي كه دولتي را در داخل دولت مي شوند و نبض اقتصادي كشور را در دست مي گيرند نظير كنسرسيوم بين المللي نفت و بانك توسعه صنعتي و معدني ايران كه در عين حال نمونه اي از استعمار نوين جمعي چندين كشور امپرياليستي هستند.

     5 ـ تحصيل قراردادهاي نامساوي و با شرايط سنگين واسارت بار اعم از سياسي، نظامي و اقتصادي

    6 ـ كشاندن به پيمان هاي نظامي دو جانبه يا منطقه اي نظير پيمان سنتو و قرارداد دو جانبه ايران و امريكا

     7 ـ استفاده از موسسات به اصطلاح فرهنگي و مطبوعاتي و خيريه و تعاون و نظير آن ها براي دسته بندي ها و سوء استفاده سياسي در گروه هاي هيئت حاكمه از يك سو و براي نفوذ ايدئولوژيك در جامعه و اشاعه نظريات تخطئه كننده دموكراسي و استقلال از سوي ديگر

    8 ـ  كوشش در راه جلب بورژوازي ملي و ذي نفع ساختن آن در سرمايه گذاري هاي مشترك و جلب برخي قشرهاي ديگر به منظور بسط تكيه گاه اجتماعي خود

     9 ـ استفاده از نفاق و دو دستگي و ايجاد برخوردهاي مصنوعي و تفرقه افكني بين نيروهاي رهايي بخش ملي و مترقي

     10 ـ استفاده از آنتي كمونيسم به اشكال گوناگون راست و چپ آن

 درباره اسلوب هاي امپرياليسم براي اسارت كشورهاي رشد يابنده در سند اساسي كنفرانس جهاني احزاب كمونيست و كارگري (1969) چنين گفته مي شود.

         «درمبارزه عليه جنبش آزاديبخش ملي، امپرياليسم از يك سو با سرسختي از بازمانده هاي استعماردفاع مي كند و از سوي ديگر كوشاست با شيوه هاي نو استعماري راه ترقي اقتصادي و اجتماعي را بر كشورهاي رشد يابنده، بر كشورهايي كه حاكميت ملي كسب كرده اند ببندد. بدين منظور از محافل ارتجاعي حمايت مي كند از لغو نظام هاي اجتماعي عقب مانده جلو مي گيرد و مي كوشد بر سر راه رشد به سوي سوسياليسم يا راه مترقي غير سرمايه داري كه دور نماي سوسياليستي مي گشايد ايجاد موانع و دشواري كند.

         امپرياليست ها بر اين كشورها قراردادهاي اقتصادي و پيمان هاي نظامي ـ سياسي كه ناقض حاكميت آنهاست تحميل مي نمايند، از طريق صدور سرمايه، بازرگاني نامتعادل، بازي قيمت ها و كورس ارزها، وام ها، ازطريق اشكال گوناگون به اصطلاح كمك و اعمال فشار از جانب سازمان هاي مالي بين المللي، اين كشورها را استثمار مي كنند.

         با توسل به اين شيوه ها و نظاير آن كشورهاي بزرگ امپرياليستي بسياري ممالك ديگر را به ويژه در آسيا و افريقا و امريكاي لاتين وابسته به خود نگاه مي دارند، اگرچه در آن ها حكومت هاي محلي، ارتش، دولت و مجلس محلي وجود دارد و در ظاهر نوعي استقلال سياسي صوري حفظ مي شود. در به كار بردن اين اشكال نفوذ و سلطه، به ويژه ايالات متحده امريكاست كه به علت قدرت اقتصادي و سياسي خود مقام اول را حائز است. امپرياليسم امريكا امروز استعمارگر عمده بين المللي خلق هاست. سه چهارم كليه سودهاي ناشي از صدور سرمايه هاي انحصاري به همه كشورهاي سرمايه داري به جيب شركت هاي امريكايي مي رود. امپرياليسم امريكا به ميراث خوار عمده سيستم مستعمراتي امپرياليستي بدل شده است. در عين حال ايالات متحده ژاندارم بين المللي معاصر است، زيرا كه نقش قاطع و رهبري كننده را در مقابل جنبش هاي مترقي و استقلال جو به عهده دارد و مركز اساسي استعمارجديد است.

         در اين شرايط روشن است كه مبارزه عليه استعمار با مبارزه عليه استعمار كلاسيك به پايان نمي رسد. استقلال سياسي با اينكه گامي به جلو است ولي اگر تحكيم نشود با استقلال اقتصادي توام نباشد به هيچ وجه براي جوابگويي به نياز جامعه و خواست مردم كافي نيست. به همين جهت پيكار براي تحكيم استقلال سياسي و كسب استقلال اقتصادي و از بين بردن هرگونه وابستگي به امپرياليسم بايد همچنان ادامه يابد. هدف مبارزان در اين پيكار بايد روشن و صريح متوجه امپرياليسم جهاني و انحصارات امپرياليستي و شيوه هاي استعمار باشد و دوست و متحد يعني كشورهاي سوسياليستي و نهضت كارگري كشورهاي پيش پا افتاده سرمايه داري بايد به درستي تميز داده شود. اين مبارزه ايست كه در عصر ما در وسعت و در عمق بسط مي يابد و پس از حل مسائل سياسي متدرجاً به مسائل اقتصادي و اجتماعي حاد مي پردازد و ريشه اي و پي گيرتر مي شود.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 13:55  توسط تهیه کننده : محمد ولدی  | 

86 ـ مارکسیم ـ لنینیسم  (Marxisme –Leninisme )

        

عبارتست از مجموعه تعالیم انقلابی مارکس و انگلس و لنین، سیستم کامل آموزش و نظریات فلسفی، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی آنان.

         مارکسیسم مشتق است از نام کارل مارکس (1818-1883) بنیان گذار کمونیسم علمی و رهبر و آموزگار پرولتاریای جهان. مارکسیسم یعنی مجموعه تعالیم ونظریات او و رفیق همرزمش فردریک انگلس ( 1820-1895 )، در دهه چهارم قرن گذشته بر شالوده رشد مبارزه رهایی بخش طبقه کارگر و به مثابه بیان تئوریک منافع اساسی این طبقه و برنامه پیکار به خاطر سوسیالیسم و کمونیسم پدید شد.

         پیدایش مارکسیسم یک چرخش انقلابی بزرگ و دورانساز در تاریخ علم و در زمینه های مهمی از شناخت بشری چون فلسفه، اقتصاد سیاسی و آموزش سوسیالیسم و غیره محسوب می گردد: مارکس و انگلس آن چنان علم انقلابی واقعی را ایجاد کردند که وظیفه اش تنها توضیح درست جهان نیست بلکه تغییر آنست: تغییر طبیعت ، جامعه و انسان. تعالیم مارکسیسم جهان بینی کامل و همه جانبه ای را در دسترس بشر قرار می دهد که راز نیرومندی و شکست ناپذیری اش در درستی و مطابقتش با واقعیت است.

         مطالب اساسی در مارکسیسم عبارتست از مدلل ساختن نقش و رسالت تاریخی طبقه کارگر به مثابه سازنده جامعه بدون طبقه کمونیستی. مارکس با کشف قوانین عینی اقتصاد سرمایه داری نابودی جبری آن و ناگزیری استقرار جامعه سوسیالیستی را ثابت نمود و بدین ترتیب کمونیسم علمی که یکی از مهم ترین اجزاء متشکله مارکسیسم است پی ریزی شد.

         ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی شالوده فلسفی مارکسیسم ـ لنینیسم را تشکیل می دهد که به مثابه یک آموزش خلاق و زنده مرتباً تکامل می پذیرد وغنی می شود و با هر نوع دگماتیم، تحجر، برخورد سطحی و یک جانبه مغایر است و نیروی خلاقه آن از زندگی پراتیک انقلابی سرچشمه می گیرد.

         وابستگی جدایی ناپذیر بین تئوری و براتیک وجه مشخصه مارکسیسم ـ لنینیسم است یعنی همان چیزی که انواع نظریات رفرمیستی و رویزیونیستی، سکتاریستی و بورکراتیک فاقد آنند. مارکس و انگلس در همان هنگام حیات خویش مرتباً آموزش خود را تکامل بخشیده، با نظریات و نتیجه  گیری های جدید غنی کرده، صحت عقاید خود را درکوره تجربه انقلابی توده ها و آخرین دستاوردهای علم و فن محک می زده اند.

         مرحله جدید تکامل مارکسیسم ـ پس از پیدایش امپریالیسم و آغاز دوران انقلاب های سوسیالیستی به نام ولادیمیر ایلیچ لنین ( 1870-1924) پیوند  دارد. خدمت لنین به تعالیم مارکس و انگلس و غنی کردن آن به اندازه ای زیاد است که امروز به حق این مجموعه تعالیم یکپارچه و تفکیک ناپذیر را مارکسیسم ـ لنینیسم می نامیم.

         لنین داهیانه دیالکتیک مارکسیستی را برای بررسی و تجزیه و تحلیل پدیده های نوین مرحله تاریخی جدید بکار برد و ماهیت و قوانین مرحله امپریالیستی طرز تولید سرمایه داری را کشف و تحلیل کرد، تئوری انقلاب سوسیالیستی را تکامل بخشید و امکان پیروزی چنین انقلابی را نخست در یک کشور مدلل ساخت. انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر در عمل صحت اندیشه های لنین را ثابت کرد. احزاب مارکسیست ـ لنینیست با تعمیم تجربیات خود در پیکار به خاطر استقلال ملی و سوسیالیستی که در اسناد و برنامه های آن ها و همچنین در اسناد و اعلامیه های جلسات مشورتی بین المللی منعکس است مارکسیسم ـ لنینیسم را غنی تر کرده تکامل می بخشند.

         امروز مارکسیسم ـ لنینیسم نه فقط تئوری بلکه پراتیک میلیون ها انسانست که به بنای جامعه سوسیالیستی و کمونیستی مشغولند. در این شرایط نقش و اهمیت مارکسیسم ـ لنینیسم به مراتب فزونی می یابد، زیرا که جامعه نو، آگاهانه و طبق نقشه بنا می شود. شرط عمده تکامل مارکسیسم ـ لنینیسم مبارزه دائمی آن با اپورتونیسم و رویزیونیسم راست و چپ است.

 

87 ـ  ماك كارتيسم (   Macarthysme)

        

اين واژه از نام سناتور امريكايي «جوزف ماك كارتي» مشتق شده است. اين سناتور مرتجع امريكايي و نماينده هارترين محافل امپرياليستي در بحبوبه جنگ سرد رياست كميسيون فرعي تحقيقات ارگان هاي دولتي امريكا راكه درسال 1951 تاسيس شده بود، به عهده داشت و تحت عنوان «فعاليت ضد امريكايي» از وحشيانه ترين اساليب و خشن ترين شيوه ها در پيگرد و سركوب افراد و سازمان هاي مترقي استفاده مي كرد. ماك كارتيسم مترادف با استفاده از وسائلي چون ارعاب، شانتاژ، تهديد، ترور، اتهام زني و پرونده سازي براي سركوب افراد و سازمان هاي مترقي است. ماك كارتيسم مظهر اقدامات محافلي است كه سعي در فاشيستي كردن حيات اجتماعي و سياسي دارند و مي كوشند آزادي ها و حقوق دموكراتيك را از بين ببرند.

 

88 ـ ماكياوليسم ( Machiavelisme )

        

اين واژه از نام «ماكياول» نويسنده و سياستمدار ايتاليايي كه در اواخر قرن پانزدهم و اوايل قرن شانزدهم مي زيسته مشتق شده است. وي به زمامداران ايتاليا توصيح مي كرد كه براي رسيدن به هدف خود به هر وسيله هر چند مذموم و ناشايست متوسل شوند و ترسي از انتخاب وسيله نداشته باشند. او مي گفت هدف توجيه كننده وسيله است. واژه ماكياوليسم به معناي آن سياست و روشي است كه از هيچ وسيله اي براي رسيدن به هدف رويگردان نيست و در اين راه موازين اخلاقي، انساني، شرف و فضيلت را زير پا مي گذارد. به عبارت ديگر ماكياوليسم يعني روا داشتن هر گونه شيوه اي ولو منافي اخلاق و وجدان و مباين حقيقت و عدالت، براي نيل به هدف سياسي خود.

         چنين شيوه اي به كلي با روش وسياست احزاب كمونيست وكارگري بيگانه است.

         احزاب طراز اول كارگري مابين هدف و وسيله رابط قائلند. ماركس مي گفت نمي توان به هدف هاي شريف با وسائل غير شريف دست يافت.

 

89 ـ مالتوسيانيسم ( Maltusianisme )

         اين واژه از نام «مالتوس» كشيش انگليسي كه در اواخر قرن هجدهم و اوايل قرن نوزدهم مي زيست مشتق شده است. تئوري او يك نظريه بورژوايي عميقاً ارتجاعي است. او مي گفت كه جمعيت بشر بسيار سريع تر از ميزان ازدياد مواد غذايي رشد مي كند و از اين مقدمه غلط نتيجه غلط تري مي گرفت كه گويا خود توده هاي مردم علت بدبختي و فقر موجود هستند، زيرا زاد و ولد سريع آنهاست كه موجب گرسنگي و تنگدستي مي شود. طرفداران نظريه مالتوس نظام اجتماعي و مناسبات توليدي و استثمار را ناديده مي گيرند، به نقش علم و تكنيك و دستاوردهاي آن توجهي ندارند. ماركس نادرستي اين نظريه را در همان دوران نشان داده است.

         در اين اواخر برخي از جامعه شناسان امريكايي و انگليسي و غيره كوشش كرده اند اين انديشه را احياء كنند و با تئوري نئومالتوسيانيسم خود سعي دارند سياست مستعمراتي دول امپرياليستي را توجيه كنند. آن ها حتي جنگ هاي غارتگران را وسيله اي براي بهبود وضع زندگي مردم مي شمرند زيرا كه افراد اضافي را از بين مي برد.

اين تئوري داراي ماهيت ارتجاعي و ضد انساني است. در حقيقت بدبختي و فقر زحمتكشان در نظام سرمايه داري، جنگ هاي امپرياليستي و كشورگشايي هاي مستعمراتي، همه ثمره تضادهاي آشتي ناپذير اين نظام متكي بر استثمارست و به اصطلاح قانون جاوداني جمعيت كه مورد ادعاي هواداران مالتوس است هيچ پايه علمي ندارد.

         تجربه تاريخي و ازدياد جمعيت هم زمان با بهبود سريع وضع زندگي توده مردم در كشورهاي سوسياليستي در عمل پوچ بودن اين تئوري را نشان مي دهد.

 

90 ـ مانيفست (Manifeste )

        

اين واژه كه گاه آن را اعلاميه، پيام، نظرگاه و غيره ترجمه كرده اند داراي چند مفهوم است. رايج ترين مفهوم آن پيام تفصيلي يا ابراز اصول عقايد خويش است كه مي تواند از جانب يك گروه يا حزب سياسي، شخصيت ها يا سازمان هاي ادبي و هنري وغيره منتشر شود. در يك مانيفست معمولاً جهان بيني، مرام و برنامه عمل و تصميمات و پيشنهادهايي كه بايد اجرا گردد قيد مي شود. مشهورترين نمونه آن «مانيفست حزب كمونيست» است كه در سال 1848 توسط ماركس وانگلس نوشته شده و به مثابه اعلاميه   ظهور كمونيسم علمي به شمار مي رود. در اين كتاب اصول عقايد ماركسيستي برنامه وار تشريح شده است.

         مانيفست ممكن است  از جانب مثلاً يك گروه هنرمند يا نويسنده منتشر شود و علامت ايجاد يك مكتب هنري با شرح عقايد اين مكتب باشد. پيام مشهور نخستين جلسه مشورتي احزاب كمونيست و كارگري خطاب به همه مردم جهان درباره ماهيت امر حفظ صلح نيز به مانيفست صلح مشهوراست.

گاهي اوقات يك دولت يا يك حزب سياسي نيز بيان عقايد و نظريات و يا يك تصميم مهم خود را مانيفست نام مي نهد. در جريان انتخابات اغلب مانيفست انتخاباتي منتشر مي شود كه برنامه عمل را در بر مي گيرد. در برخي موارد واژه مانيفست حتي به معناي يك متن سياسي يا ورقه تبليغي كه هدفش يك مسئله مشخص و حاد است و در بين مردم توزيع مي شود استعمال شده است و در اين معنا به مفهوم يك تراكت مفصل تر ميباشد.

 

91 ـ مبارزه حزبی

        

مبارزه حزبي بر دو نوع است: مبارزه برون حزبي و مبارزه درون حزبي. مبارزه برون حزبي مبارزه ايست كه حزب به خاطر آرمان هاي خود و اجراي هدف هاي برنامه اي خويش انجام مي دهد. اين مبارزه عليه دشمنان سوسياليسم و دمكراسي و استقلال و همدستان دائمي يا موقت آن ها و با كمك همه متحدين دائمي يا موقت طبقه كارگر صورت مي گيرد. اين مبارزه اصلي حزب است و در سه شكل عمده ايدئولوژيكي، سياسي و اقتصادي بروز مي كند. اين مبارزه مي تواند به دو صورت انجام گيرد. علني يعني در كادر اجازه قوانين و مخفي يعني در وراء قوانين موجود.

         وقتي حزب علني است بايد خود را همواره براي انتقال به كار مخفي آماده نگهدارد تا به هنگام توطئه ارتجاع و يورش قواي استبدادي، سازمان هاي خود را حفظ كند. وقتي حزب مخفي است امكانات عملي اش محدود مي شود. در اين صورت شيوه زندگي و فعاليت حزبي تغييراتي مي يابد. در اين حالت تلفيق كار مخفي و علني اهميت ويژه اي كسب مي كند. براي تفهيم شعار هاي حزب و تجهيز مردم استفاده از سازمان هاي علني و امكانات قانوني ضرورت خاص مي يابد. آميخته كردن اين عمل با كار مخفي بايد با مهارت و تدبير انجام گيرد.

         مبارزه برون حزبي براي نيل به هدف اساسي استراتژيك و انجام انقلاب از دو راه اساسي مي تواند صورت پذيرد گردد: مسالمت آميز و قهر آميز.

راه مسالمت آميز يعني استفاده از تظاهرات، اعتصابات و انتخابات و نظاير آن.

راه قهر آميز يعني استفاده از مبارزه مسلحانه، مبارزه پارتيزاني ، جنگ انقلابي و نظائر آن.

         حزب توضيح مي دهد كه از طريق مسالمت آميز به هدف برسد ولي طبقات حاكمه با اعمال قهر يا محو همه آثار دموكراسي و از بين بردن امكانات مبارزه مسالمت آميز، راه قهرآميز مبارزه را تحصيل مي كنند. ضمناً بايد دانست كه به علت رشد و نيرومندي روز افزون اردوگاه سوسياليستي نهضت كارگري و جنبش آزاديبخش ملي  وضعف ناگزير و روز افزون امپرياليسم و ارتجاع امكانات پيروزي راه مسالمت آميز بيشتر شده و در آينده  باز هم بيشتر خواهد شد.

         آموزش لنيني انقلاب آنست كه حزب نبايد هيچكدام از راه ها و اشكال مبارزه را مطلق كند بلكه متناسب با اوضاع و احوال مشخص بايد از همه  اشكال مبارزه استفاده كند و آماده باشد كه در صورت لزوم به سرعت شكلي را به شكل ديگر تعويض نمايد.

         انقلاب به هر شكلي كه عملي گردد مسالمت آميز يا قهر آميز جنبه تحميل دارد يعني فقط با اعمال قدرتست كه طبقه حاكمه ارتجاعي سرنگون مي شود و جاي خود را به طبقه انقلابي مي دهد. مسئله اصلي در انقلاب به دست آوردن قدرت حاكمه است. بنابر اين شكل بدست آوردن قدرت حاكمه جنبه فرعي دارد.

         مبارزه درون حزبي مبارزه ايست كه براي تحكيم وحدت حزب، دفاع از ايدئولوژي و جهان بيني و مشي سياسي و موازين تشكيلاتي حزب و عليه انحرافات «چپ» و راست انجام مي گيرد. اين مبارزه در چارچوب موازين تشكيلاتي و بر اساس اصل سانتراليسم دموكراتيك بايد صورت پذيرد. هر گونه روش هاي گروهي وفراكسيوني در حزب طراز نوين طبقه كارگرمحكوم است. در داخل حزب اصل سريت و علنيت هر دو مراعات مي شود. مراعات صحيح تناسب بين اين دو از مسائل مهم حيات حزبي است. ارگان هاي رهبري حزب در مقابل اعضاء خود، طبقه كارگر و افراد جامعه پيوست واقعيات را مي گويند و درعين حال براي جلوگيري از گزند و دستبرد دشمن و به خاطر موفقيت در مبارزه سريت را به سود امنيت حزب و اعضاء آن مراعات مي كنند.

 

92 ـ مبارزه طبقاتی

        

مبارزه طبقاتی عبارتست از مبارزه اي كه به اشكال گوناگون بين طبقه استثمارگر و طبقه استثمار شونده جريان دارد و مظهر و بيانگر خصلت آشتي ناپذير منافع اين دو طبقه است. مبارزه طبقاتي نيروي محركه اساسي در تمام جوامع منقسم به طبقات متخاصم، يعني دوران هاي برده داري، فئوداليسم و سرمايه داري به شمار مي رود.

         كشف طبقه و مبارزه طبقاتي قبل از پيدايش ماركسيسم صورت گرفت و مورخين و اقتصاد دانان و جامعه شناسان مترقي و حتي بورژوايي بوجود طبقات در جامعه و مبارزه طبقاتي بين آن ها پي برده بودند ولي تئوري عملي مبارزه طبقاتي را كارل ماركس و فردريك انگلس تدوين نمودند، اهميت آن را به مثابه نيروي محركه جوامع منقسم به طبقات متخاصم ثابت كردند و نشان دادند كه بالاخره اين مبارزه از طريق انقلاب سوسياليستي و استقرار ديكتاتوري پرولتاريا به از بين بردن هر نوع طبقه و ايجاد جامعه بدون طبقات يعني جامعه كمونيستي مي انجامد.

         لنين مي نويسد:

         «در پيچ و خم ها و آشفتگي هاي ظاهري جامعه، ماركسيسم راهنماي اصلي را به دست مي دهد و قوانين عيني و ضروري جامعه را كشف مي كند. اين راهنما، تئوري مبارزه طبقاتيست.»

         لنين اضافه مي كند:

         « سرچشمه آمال وهدف هاي متضاد افراد عبارتست از تفاوت بين موضع و شرايط زندگي طبقاتي كه اين افراد در آن جاي دارند و جامعه را تشكيل مي دهند. »

         در صورت بندي هاي اجتماعي ـ اقتصادي بردگي و فئوداليسم و سرمايه داري، منافع طبقات حاكم و طبقات ستمكش كاملاً در نقطه مقابل يكديگر قرار دارد. منافع طبقه حاكم استثمارگر ( برده داران، اربابان، سرمايه داران) حفظ مناسبات توليدي و تشديد شكل بهره كشي موجود را ايجاب مي كند و برعكس طبقه ستمكش و بهره ده (بردگان، رعايا، پرولتاريا) تغيير و تحول، رهايي از ستم و استثمار و بهبود اساسي وضع زندگي خويش است. مبارزه طبقات متخاصم،آشتي ناپذير است. اين مبارزه از تضاد آشتي ناپذير وضع  اقتصادي و سياسي و طبقات در جامعه ناشي مي شود. مبارزه زحمتكشان بر ضد اسارت و خواست آن ها دائر بر تحصيل زندگي بهتر، آزاد و سعادتمند كاملاً طبیعي و طبق قانون تكامل است. بدون مبارزه طبقات، ترقي اجتماعي روي نمي دهد. ضمناً هر اندازه مبارزه توده هاي اسير عليه استثمارگران سر سخت تر و متشكل تر باشد تكامل جامعه علي القاعده سريع تر است.

         شكل عالي مبارزه طبقاتي ـ انقلاب اجتماعي است كه در ترقي جامعه نقش بزرگي دارد. در نتيجه انقلاب اجتماعي است كه نظم اجتماعي كهنه نابود مي شود و نظم جديد و مترقي جاي آن را مي گيرد.

         مبارزه طبقاتي درجوامع بهره برداري و فئودالي ـ مبارزه بردگان با برده داران در جامعه برده داري اشكال گوناگوني داشت: از خراب كردن ابزار توليد تا قيام هاي بزرگ توده اي نظير قيام اسپارتاكوس در قرن اول قبل از ميلاد كه در آن بيش از صد هزار برده شركت جستند. در دوران فئوداليسم مبارزه طبقاتي اشكال حادتري به خود گرفت. دهقانان و فئودال ها طبقات متخاصم اصلي بودند. اغلب زحمتكشان شهر و به ويژه پيشه وران در كنار دهقانان قرار مي گرفتند. در اين دوران  قيام ها به صورت جنگ هاي دهقاني بروز مي كرد كه سرزمين هاي وسيعي را در بر مي گرفت و سال هاي طولاني ادامه مي یافت.

         معذالك قيام هاي توده هاي محروم در جوامع برده داري و فئودالي نمي توانستند به استثمار پايان بخشند زيرا شرايط لازم فراهم نيامده بود، سطح توليد امكان گذار به نظام اجتماعي آزاد و بدون استثمار را نمي داد، عدم تشكل، روشن نبودن هدف و طرق نيل به آن، فقدان تئوري انقلابي و حزب به مثابه پيشاهنگ و ستاد مبارزه مانع چنين گذاري بود. اين شرايط در دوران سرمايه د اري ايجاد مي شود. با اين حال قيام هاي بردگان و دهقانان كه پايه هاي جامعه كهنه را متزلزل نمودند نقش عظيم مترقي در تاريخ داشته اند.

         مبارزه طبقاتي در جامعه سرمايه داري ـ مبارزه طبقاتي به ويژه در دوران سرمايه داري آخرين دوران مبتني بر استثمار شده بي سابقه اي مي يابد. در راس مبارزه توده هاي بهره ده عليه بورژوازي، مترقي ترين، آگاه ترين و متشكل ترين طبقه جامعه مدرن يعني پرولتاريا قرار دارد.

         مبارزه طبقاتي در جامعه سرمايه داري موجب تكامل جامعه چه در دوران هاي نسبتاً مسالمت آميز و چه به ويژه در دوران هاي طوفاني انقلابي مي شود. در شرايط سرمايه داري، مبارزه طبقاتي در رشد نيروهاي توليدي عامل كم اهميتي نيست، ولي به ويژه در زندگي سياسي و اجتماعي جامعه اهميت دارد. مثلاً اين مبارزه در دوران معاصر مانع جدي تحقق نيات شوم امپرياليست ها در زمينه جنگ افروزي، يا سركوب نهضت هاي نجات بخش ملي، از بين بردن بقاياي آزادي هاي دموكراتيك است.

         در زمان ما مبارزه طبقاتي پرولتاريا در شرايط كنوني، يعني در مرحله بحران عمومي سرمايه داري و تبديل سيستم جهاني سوسياليستي به عامل تعيين كننده تكامل جامعه بشري جريان دارد. پيشرفت هاي سيستم جهان سوسياليستي، عميق شدن بحران سرمايه داري، افزايش نفوذ احزاب كمونيست در توده ها، ورشكست افكار رفرميستي، شرايط مبارزه طبقاتي را به سود طبقه كارگر تغيير داده است .

         از مهم ترين خصوصيات جنبش كارگري معاصر تركيب مبارزه پرولتاريا به خاطر سوسياليسم، يا جنبش همگاني خلق ها به خاطر استقلال ملي و دموكراسي و صلح است. بر اساس مبارزه مشترك عليه امپرياليسم، اتحاد نيروهاي سوسياليستي و دموكراتيك صورت مي پذيرد. سوسياليسم و دموكراسي از يكديگر جدايي ناپذيرند. پرولتاريا در مبارزه به خاطر حقوق خود، به خاطر دموكراسي و سوسياليسم از اشكال گوناگون پيكار استفاده مي كند. مطالبات اقتصادي كارگران اغلب با خواست هاي سياسي در هم مي آميزد و ضربه اساسي را بر انحصارهاي سرمايه داري متوجه مي سازد. در اين مبارزه توده هاي عظيم دهقانان و قشرهاي مترقي روشنفكران و ديگر اقشار دموكراتيك جامعه به پرولتاريا مي پيوندند.

         در مرحله امپرياليسم رشد مبارزه طبقاتي ناگزير پرولتاريا را به سوي انجام انقلاب سوسياليستي سوق مي دهد. پس از انقلاب سوسياليستي و اجتماعي كردن مالكيت وسائل توليدي و سلب قدرت از طبقات استثمارگر، راه به سوي جامعه بدون طبقه گشوده مي شود.

 

مبارزه طبقاتی در مرحله گذار از سرمايه داری به سوسياليسم

 

         در نتيجه انقلاب سوسياليستي و استقرار ديكتاتوري پرولتاريا مرحله گذار به سوسياليسم آغاز مي شود. در اين مرحله مبارزه طبقاتي ناگزير است زيرا بورژوازي كه از قدرت به زير افكنده شده به هيچ وجه با برقراري قدرت زحمتكشان و محو مالكيت خصوصي نمي تواند سر سازگاري داشته باشد. به همين جهت در مقابل حاكميت پرولتاريا با سرسختي و بي رحمي مقاومت مي كند. بورژوازي در مبارزه با پرولتارياي پيروزمند به وسائل و طرق گوناگون تثبيت مي جويد، با استفاده از مواضع اقتصادي و ارتباطات خود با قشر فوقاني روشنفكران و كارمندان و متخصصين نظامي مي كوشد زندگي اقتصادي كشور و كار موسسات دولتي و دفاع كشور را فلج سازد، مي كوشد بر افكار توده هاي مردم تاثير كند و بالاخره به منظور برقراري مجدد سرمايه داري به مبارزه مسلحانه عليه زحمتكشان دست مي زند و در همه احوال به كمك سرمايه بين المللي مستظهر است.

         بنابر اين ديكتاتوري پرولتاريا مبارزه طبقاتي را از بين نمي برد. اما اين مبارزه در شرايطي جريان دارد كه پرولتاريا از لحاظ سياسي مسلط است و موضع كليدي اقتصاد كشور را در دست دارد. متناسب با اين شرايط اشكال مبارزه طبقاتي در اين مرحله تغيير مي كند.

         اشكال نوين مبارزه طبقاتي در مرحله گذار از سرمايه داري به سوسياليسم عبارتند از سركوب مقاومت استثمارگران، جنگ داخلي به مثابه حادترين شكل مبارزه طبقاتي بين پرولتاريا و بورژوازي، مبارزه براي تحولات سوسياليستي در كشاورزي و رهايي دهقانان از نفوذ بورژوازي و بدست گرفتن رهبري توده هاي غير پرولتري از جانب پرولتاريا، مبارزه براي استفاده از كارشناسان بورژوا و جلب آنان به كار در اقتصاد ملي، مبارزه براي ايجاد انضباط نوين سوسياليستي در كار خلاق ساختماني و از بين بردن طرز تفكر خرده بورژوازي در آگاهي مردم، مبارزه براي ارتقاء اقتصاد ملي و ارضاء نيازمندي هاي مادي و معنوي روزافزون زحمتكشان.

         در جامعه سوسياليستي در نتيجه تحولات عميق دوران ساز دو طبقه دوست: كارگران و دهقانان و همچنين روشنفكران زحمتكش سوسياليستي باقي مي مانند. تا هنگامي كه سيستم سرمايه داري در جهان وجود دارد مبارزه طبقاتي زحمتكشان كشورهاي سوسياليستي عليه بورژوازي امپرياليستي ادامه خواهد يافت. لبه تيز مبارزه پس از محو طبقات استثمارگر متوجه صحنه بين المللي مي شود و همچنين صحنه بزرگ مبارزه بي امان ايدئولوژيك را در بر مي گيرد. خود سياست همزيستي مسالمت آميز شكلي از اشكال مبارزه طبقاتي در صحنه جهانيست. اين مبارزه تقويت هشياري، افشاء توطئه هاي امپرياليست ها، تقويت نيروهاي دفاعي و مقاومت در برابر هرگونه تجاوز را ضرور مي داند. واضح است كه در زمينه ايدئولوژيك هيچگونه همزيستي مسالمت آميزي وجود ندارد.

 

93 ـ مسئله اراضی

        

مسئله اراضی عبارتست از مسئله مناسبات مالکیت در کشاوررزی، مسئله طبقات و مبارزه طبقاتی در روستا. البته در صورت بندی های اجتماعی ـ اقتصادی مختلف مسئله ارضی دارای محتوی مختلف است. این محتوی را خصلت نظام اجتماعی مربوطه و قوانین اقتصادی آن تعیین می کند.

         دهقانان که در مرحله افول کمون اولیه پدید می گردند در دوران بردگی تحت استثمار شدید برده داران، بازرگانان و رباخواران قرار دارند. آن ها بیش از پیش فقیر شده، یا به برده و یا به لومپن پرولتاریا مبدل می گردند در حالی که صاحبان برده بیش از پیش به وسعت زمین های تحت مالکیت خویش می افزایند. مبارزه دهقانان با قیام بردگان در آن زمان در هم آمیخت که خود موجب تزلزل نظام برده داری گشت.

         در دوران فئودالیسم، اراضی متعلق به اربابست و او رعایا را به شدت استثمار می کند. مبارزه دهقانان برای گرفتن زمین و برای آزاد شدن از قیود فئودالی محتوی اساسی مسئله ارضی را در  این دوران تشکیل می دهد. مبارزات و قیام های دهقانی علیه استثمار اربابی نقش قاطع را در الغاء این نظام پوسیده ایفاء می کند.

         در دوران سرمایه داری مسئله ارضی به نفوذ و رشد مناسبات سرمایه داری در ده مربوط است. زمین داران سرمایه دار نیرو می گیرند، برخی مالکان زمین های خود را به اجاره می دهند و اجاره  داران بزرگ خود از کار روز مزدی روستاییان استفاده می کنند. قشرهای وسیع کم زمین و بی زمین دهقانان و همچنین کارگران  کشاورزی که محصول مستقیم مناسبات سرمایه داری در ده هستند توسط زمین داران سرمایه دار که خود به انواع مختلف عمل می کنند و توسط مالکان، رباخواران و تجار بزرگ استثمار می شوند.

         رشد سرمایه داری در ده به تدریج به جانشین شدن تولید بزرگ به جای تولید کوچک کشاورزی، به قشر بندی دهقانان و خانه خرابی توده اصلی دهقانان منجر می شود. از یک طرف عده کمی دهقان مرفه زمین های خود را وسعت می دهند، بنیه مالی و اقتصادی خود را تقویت می کنند و به بورژوازی ده  مبدل می شوند که آن ها را کولاک می گویند، از سوی دیگر انبوه عظیم دهقانان فقیر و بی چیز که عده روز افزونی از آن ها به کارگر کشاورزی مبدل می شوند، یا در شهرها به صنایع جلب می گردند و یا به خیل بیکاران می پیوندند.

         در مرحله امپریالیستی دوران سرمایه داری تسلط سرمایه مالی، صاحبان بانک های رهنی و  اعتباری وموسسات نظیر بر کشاورزی عمیق تر و همه جانبه تر می شود. بانک ها و انحصارات با اعتبارات و وام های خود بر قسمت مهمی از اراضی عملاً چنگ می اندازند، خرید و فروش محصولات کشاورزی را قبضه می کنند و به حساب گرانی کالاهای صنعتی و قیمت نازل محصولات کشاورزی سود هنگفت می برند. در برخی از کشورها بقایای استثمار ارباب رعیتی نظیر گرفتن سهم و اجاره جنسی و غیره همچنان ادامه پیدا می کند. قبل از این مرحله نیز شرکت های سرمایه داری، واسطه های ثروتمند و سلف خران از همین طریق دهقانان را غارت می کنند. حتی دهقانان صاحب یک قطعه زمین نیز از طرق مختلفه در این نظام استثمار می شوند.

         در این مراحل مبارزه دهقانان نیز برای حل مسئله ارضی، برای تغییر مناسبات مالکیت در کشاورزی، برای گرفتن زمین، برای از بین بردن بقایای فئودالیسم علیه اشکال نوین استثمار سرمایه داری و تسلط زمین داران و شرکت ها تشدید می یابد. با رشد سرمایه داری مبارزه دهقانان بی چیز و کارگران کشاورزی علیه کولاک ها نیز بسط پیدا می کند. رهبر و متحد دهقانان در این مبارزه طبقه کارگراست.

         در نظام سوسیالیستی با برانداختن استثمار و سلب مالکیت از مالکان و زمین داران بزرگ و استفاده از اشکال مختلف تعاونی و همکاری دهقانان در تولید کشاورزی و استقرار مناسبات تولیدی سوسیالیستی در کشاورزی مسئله ارضی حل می شود.

         این مسئله از آنجا که مربوط به متحد اساسی طبقه کارگر در مبارزه انقلابی ا ست جای مهمی در تعالیم مارکسیسم ـ لنینیسم اشغال می کند.

 

94 ـ ملت و مسئله ملی

        

ملت عبارتست از اشتراک پایدار انسان ها که طی تکامل تاریخی به وجود آمده و بر شالوده اشتراک زبان و سرزمین و حیات اقتصادی و عوامل روانی ویک سلسله خصوصیات و خلقیات ملی که در فرهنگ ملی تجلی می کند استوار است. تمام این وجوه مشخصه مشترک که بر شمردیم به یکدیگر مربوطند و تمامی آن ها در مجموع خود اشتراک گروه افراد را به ملت مبدل می سازد.

         پیش از پیدایش ملت ها، اشکال تاریخی دیگر اشتراک افراد وجود داشته نظیر طایفه، قبیله و قوم.

         طایفه اشتراک افرادیست که پیوند خونی و اقتصادی دارند. اجتماع چند طایفه قبیله را تشکیل می دهد. اینها در جامعه اشتراکی اولیه وجود داشته و پایه آن ها بر مالکیت اشتراکی وسائل تولید و استفاده مشترک از آن ها قرار داشت. قوم در جامعه های بردگی و فئودالی نوعی دیگر از اشتراک افرادیست که دارای پیوندهای خونی هستند و سرزمین و زبان و فرهنگ مشترک دارند ولی این اشتراک هنوز به اندازه کافی پایدار نیست و در مقیاس کشوری نیز اشتراک اقتصادی هنوز کامل نیست.

         با رشد سرمایه داری تجزیه اقتصادی و سیاسی به تدریج از میان رفت و بازار واحد در مقیاس کشوری به وجود آمد و اشتراک پایدار افراد که به گفته لنین عوامل اقتصادی ریشه دار مایه این پایداریست تامین گشت. لنین می گوید ملت محصول ناگزیر و شکل ناگزیر تکامل اجتماعی در دوران بورژوازی است.

         ملت را با نژاد نباید اشتباه کرد. نژاد یک مقوله زیست شناسی است که وجه مشخصه آن خصائص جسمی و ظاهری نظیر رنگ پوست وشکل و چشم و غیره می باشد. تفاوت سطح اقتصادی، سیاسی و فرهنگی خلق ها به هیچ وجه معلول اختلاف نژادی نیست. علم ثابت می کند که افراد تمام نژادها دارای استعدادهای همانند می باشند و عقب ماندگی برخی از آن ها دارای علل اقتصادی، سیاسی و اجتماعی  به ویژه تسلط  استعمار است.     

         با رشد سرمایه داری و به ویژه در دوران امپریالیسم تضادهای اجتماعی در داخل ملت بیش از پیش تکامل پیدا می کند. مبارزه بین طبقات شدید تر می شود و منافع ملی بیش از پیش با مبارزه طبقاتی طبقه کارگر و متحدین وی پیوند می یابد. بورژوازی برای سرپوش گذاشتن بر این تضاد و مبارزه در آتش ناسیونالیسم و خصومت بین الملل می دمد. دشمنی و کینه بین ملل اختلافات ملی و زد و خوردهای ملی همه از عواقب شوم و ناگزیر سلطه سرمایه داریست.

         پس از سرنگونی سرمایه داری سیمای ملت به تدریج عمیقاً تحول می پذیرد و به یک ملت نو، آزاد از طبقات و تضادهای طبقاتی و مبارزه طبقاتی، به ملت سوسیالیستی بدل می شود که شالوده آن را اتحاد طبقه کارگر و دهقانان زحمتکش تشکیل می دهد. مناسبات بین الملل نیز از ریشه عوض می شود علل بی اعتمادی و کینه ها از بین میرود، ستم ملی بر چیده شده جای آن را کمک و احترام متقابل، تبادل روز افزون اقتصادی و فرهنگی و تکامل موزون و هماهنگ و شکوفان جمعی می گیرد. در سوسیالیسم رشد و شکفتگی هر ملت موازی با اتحاد و دوستی بین الملل پیش می رود. پس از پیروزی کامل کمونیسم، نزدیکی بیش از پیش ملل منجر به از بین رفتن تفاوت های ملی خواهد شد. در یک جامعه کمونیستی تکامل یافته شکل جدیدی از اجتماع تاریخی افراد ایجاد خواهد شد که وسیع تر از ملت خواهد بود و تمامی بشریت را در یک خانواده واحد گرد خواهد آورد. البته این ثمره تکامل بسیار طولانی جامعه خواهد بود وبسیار دیرتر از تحقق یگانگی کامل اجتماعی صورت پذیر خواهد شد.

         مسئله ملی ـ یعنی مسئله طرق و رهایی ملت های اسیر و برقراری تساوی حقوق میان خلق ها. مارکسیسم ـ لنینیسم اهمیت مسئله ملی را خاطر نشان ساخته و معتقد است که باید به این مسئله برخورد مشخص تاریخی داشت، یعنی برای حل صحیح آن لازم است تکامل جامعه را در دوران های مختلف، خصوصیات تکامل هر کشور معین، تناسب نیروهای طبقاتی در صحنه جهان و در درون کشور معین، درجه فعالیت توده های زحمتکش ملت های مختلف، سطح آگاهی و تشکل آن ها را به حساب آورد.

         محتوی و اهمیت مسئله ملی در همه دوران ها یکسان نیست. در دوران پیدایش ملت ها مسئله ملی وابسته بود به سرنگونی فئودالیسم و تشکیل دولت های ملی. در دوران امپریالیسم مسئله ملی به یک مسئله بین المللی و بین دولت ها بدل شده با مسئله آزادی از یوغ استعمار درهم می آمیزد. زیرا در دوران امپریالیسم است که سیستم مستعمراتی بوجود آمد  و جهان به ملت های اسارتگر و ملل اسیر تقسیم شد. سرمایه داری بزرگترین اسیر کننده ملت ها و خفه کننده آزادی خلق ها شد. در این مرحله مسئله ملی از حدود مسئله داخل یک دولت بیرون آمده و در صحنه جهانی به صورت مسئله ملی ازحدود مسئله داخل یک دولت بیرون آمده و درصحنه جهانی به صورت مسئله ملی مستعمراتی در آمد که عبارتست از مسئله مبارزه خلق ها علیه یوغ استعمار، به خاطر آزادی و رشد مستقل. این مسئله همچنین با مسئله ارضی وابستگی پیدا کرده، زیرا توده عمده شرکت کننده در نهضت های رهایی بخش ملی را دهقانان تشکیل می دهند. در عصر ما احزاب کمونیست توجه فراوان به حل مسئله ملی، به کمک به جنبش های رهایی بخش ملی، به جلوگیری از نقشه های ستمگرانه و استیلاگرانه امپریالیسم، به دفاع از حق حاکمیت و استقلال ملی کشورها مبذول می دارند.

         مارکس، انگلس و لنین توجه فراوانی به مسئله ملی نشان داده همواره آن را تابع مسئله انقلاب و دیکتاتوری پرولتاریا تابع منافع مبارزه به خاطر سوسیالیسم و ترقی اجتماعی می  دانستند. آن ها خاطرنشان می ساختند ملتی که بر ملت دیگر ستم کند خود نمی تواند آزاد باشد. آن ها ثابت کردند که مسئله ملی در مجموع خود در چهار چوب جامعه سرمایه داری قابل حل نیست و حل قاطع آن تنها در شرایط جامعه سوسیالیستی امکان پذیر است. تنها در جامعه سوسیالیستی است که برابری کامل ملت ها تحقق می پذیرد، هر ملتی حق دارد سرنوشت خود را مستقلاً تعیین کند و در داخل یک کشور کثیر المله این حق تا جدا شدن کامل را نیز در بر می گیرد. اتحاد داوطلبانه و اصولی و همبستگی برادرانه در این کشورها تنها برشالوده احترام کامل به حقوق مساوی همه ملل امکان پذیراست.

         در سند تحلیلی حزب توده ایران درباره وضع کشور ما پیرامون مسئله ملی در ایران چنین گفته می شود :

« درکشور کثیرالمله ایران یعنی کشوری که در آن خلق های متعددی زندگی می کنند طی قرن های متمادی تاریخ با یکدیگر سرنوشت مشترکی داشته، در ابداع و ایجاد فرهنگ غنی و برازنده ای با هم همکاری کرده و در راه استقلال و آزادی متحد او دوش به دوش هم فداکاری های بی شماری نموده اند،هنوز همه خلق ها از حقوق حقه خود برخوردار نیستند. علاوه بر شرکت در تمامی مصائبی که ناشی از سیاست عمومی رژیم است یک رشته محرومیت های ملی نیز آن ها را در فشار قرار می دهد .

         با رشد آگاهی ملی و درک واقعیت اوضاع ایران مبارزه خلق های کشور ما برای تامین حقوق ملی و دموکراتیک خود با منافع اساسی تمام خلق های ایران در مبارزه علیه امپریالیسم و ارتجاع در می آمیزد. مبارزات متعددی که در جریان سال های اخیر به ویژه در کردستان و آذربایجان ایران به وقوع پیوسته  است این حقیقت را به نحو بارزی نشان می دهد.

         پس از انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر نهضت ملل اسیر در راه آزادی و استقلال به مرحله نوینی وارد شد و نیرومندی بی سابقه ای یافت. تشکیل سیستم جهانی سوسیالیستی شرایط باز هم مساعد تری را برای مبارزه آزادیبخش ملل ایجاد کرد. در عصر ما سیل خروشان انقلابات نجات بخش ملی سیستم مستعمراتی امپریالیسم را به تلاشی کامل و قطعی نزدیک کرده است. در این پروسه سیستم جهانی سوسیالیستی مطمئن ترین و عمده ترین تکیه گاه جنبش های نجات بخش ملی است. انقلاب رهایی بخش ملی با احراز استقلال سیاسی پایان نمی پذیرد.

         این استقلال اگر به تغییرات بنیادی در زندگی اجتماعی و اقتصادی نیانجامد و وظایف رستاخیز ملی را انجام ندهد استقلالی است سست بنیاد. فرو ریختن سیستم مستعمراتی امپریالیسم در زیر ضربات جنبش رهایی بخش ملی از لحاظ اهمیت تاریخی خود بلافاصله پس از تشکیل سیستم جهانی سوسیالیسم قرار دارد.

 

95 ـ ملی کردن (Nationalisation  )

        

درک معنای درست این واژه از دو جهت ضروریست: یکی اهمیت فوق العاده آن در حیات اقتصادی و سیاسی جامعه ودیگری تحریفی که بعد از معنای آن می شود و به خصوص در کشور ما کلمات ملی و ملی شده درست در جهت عکس مفهوم واقعی و علمی آن به کار می رود.

         ملی کردن یعنی آن که زمین، بانک ها، وسائط حمل و نقل، کارخانجات و موسسات مختلف تولیدی و بازرگانی، انتفاعی و به طور  کلی وسائل تولید از مالکیت  اشخاص و یا شرکت های خصوصی به در آورده شده به تعلق دولت در آید.

         بنابراین مفهوم ملی کردن عبارت از الغای مالکیت اشخاص و شرکت های خصوصی داخلی و خارجی از موسسات و وسائلی است که این افراد و شرکت ها برای بهره کشی سرمایه داری از آن استفاده می کنند و تبدیل آن ها به موسسات و وسائلی که در تصرف ومالکیت دولت است. وقتی می گوییم ملی کردن صنایع نفت یعنی به در آوردن آن از دست کمپانی های نفتی جهان و سپردن کلیه امور آن به دست دولت. وقتی می گوییم ملی کردن بازرگانی خارجی یعنی انحصار کلیه داد و ستدها با دیگر کشورها توسط دولت و کوتاه کردن دست بازرگانان از آن. بنابر این روشن است که استعمال کلمه«ملی» برای مدارس و تلویزیون یا موسسات دیگر که تعلق به افراد و موسسات خصوصی است به کلی غلط است. مدارس «ملی» در حقیقت مدارس خصوصی هستند. مدارس ملی واقعی فقط می توان به آن موسسات تعلیماتی گفت که متعلق به دولت باشد. فلان کارخانه متعلق به یک سرمایه دار دیگر«ملی» نیست، خصوصی است. موسسه ملی یعنی مثلاً راه آهن که متعلق به دولت است یا کارخانجات ذوب آهن و تراکتور سازی و ماشین سازی و غیره که با کمک کشورهای سوسیالیستی در دست ساختمانست. ملی کردن موسسات و مدارس خصوصی که به بنگاه های تجارتی و کسب درآمد سرشار بدل شده اند یعنی سلب مالکیت از سرمایه داران صاحب این موسسات و استقرار مالکیت دولت بر آن ها.

         پس از شرح معنای واژه ملی کردن به ماهیت و سرشت آن می پردازیم . از آنجا که دولت خود خصلت طبقاتی دارد و درهر جامعه ای معرف ومدافع طبقه یا طبقاتی است ملی کردن را نیز جدا از سرشت طبقاتی دولت نمی توان در نظر گرفت. در این مفهوم بیشتر روشن می شود که ملی کردن نه فقط یک مقوله اقتصادی بلکه یک مقوله سیاسی نیز هست.

         در کشورهای سرمایه داری «ملی کردن» موسسات هنوز به معنای آن نیست که این موسسات متعلق به همه خلق است زیرا دولت موجود خود مدافع و معرف همه خلق نیست. در کشورهای سرمایه داری «ملی کردن» شالوده استثمار را از بین نمی برد ومناسبات نوین تولیدی ایجاد نمی کند. در این جوامع بسته به تناسب نیروی طبقات و مبارزه آن ها درجه نفوذ و قدرت توده های زحمتکش یا فعل و انفعالات داخل گروه های سرمایه دار و منافع آن ها از ملی کردن موسسات هدف های مختلف تعقیب می شود و نتایج گوناگونی بدست می آید .

         ملی کردن گاه منجر به محدود کردن قدرت گروه های انحصاری می شود و گاه به تقویت شکل سرمایه داری دولتی می انجامد. نمونه هایی هست که سرمایه داران از ملی کردن برای فروش کارخانجات و وسائل کهنه و فرسوده خود و واگذاری یا تجدید ساختمان و مدرنیزه کردن آن ها به دوش دولت یعنی خزانه عمومی استفاده کرده اند. به هنگام قدرت توده های زحمت کش ومبارزه فعال آن ها، ملی کردن در جهت خواست های اساسی زحمتکشان و محدود کردن قدرت سرمایه داری صورت می گیرد مثل نمونه ملی کردن برخی از موسسات در فرانسه پس از آزادی از یوغ فاشیسم و پیروزی نبرد عظیم ضد هیتلری.

         در حال حاضر در کشورهای سرمایه داری دشمن عمده طبقه  کارگر انحصارهای سرمایه داری هستند. این انحصارها دشمن عمده دهقانان، پیشه وران وسرمایه داران کوچک، اکثریت کارمندان و روشنفکران و حتی بخشی از سرمایه داران متوسط نیزهستند. طبقه کارگر ضربه اساسی خود را علیه انحصارها متوجه می سازد و کلیه قشرهای اساسی خلق را که در محو یا محدود کردن قدرت مطلقه انحصارها ذینفع هستند به دور خود متشکل می سازد.

         پرولتاریا طرفدار ملی کردن دامنه دار طبق شرایطی است که به حداکثر به حال مردم سودمند باشد و این جزئی از برنامه پرولتاریا برای مبارزه علیه قدرت مطلقه انحصارهاست.

         در کشورهای در حال رشد ملی کردن دارای اهمیت حیاتی ویژه است. ملی کردن موسسات خارجی متعلق به انحصارگران اهرم های اساسی تسلط خارجی را در هم می شکند و تضمینی برای استقلال فراهم می سازد. در نتیجه این، ملی کردن یک اقدام مهم ضد امپریالیستی است که راه رشد اقتصاد عقب مانده نگهداشته شده را هموار می کند و امکانات جدی برای رشد همه جانبه ومستقل اقتصاد ملی فراهم می سازد. در این مورد نیز هر قدر دولت کشور در حال رشد بیشتر معرف و مدافع توده ها باشد، بیشتر تحت نظارت مردم باشد، بیشتر دموکراتیک باشد، عمل ملی کردن عمیق تر و روشن تر به سود توده ها خواهد بود و بر عکس هر قدر بیشتر به استثمارگران داخلی متکی باشد از ملی کردن در عمل بیشتر در راه پروار کردن این استثمارگران و تهیه امکانات و بازکردن میدان برای بهره کشی آن ها ازمردم استفاده خواهد شد.

         هنگامی که قدرت دولتی به دست توده های زحمتکش بیفتد، هنگامی که طبقه کارگر در اتحاد با سایر زحمتکشان دولت را بدست می گیرد، ملی کردن عبارت از سلب انقلابی مالکیت از طبقات استثمارگر، ایجاد مالکیت سوسیالیستی و تبدیل موسسات به ملک تمام خلق است. تنها با ملی کردن سوسیالیستی است که تضاد اساسی سرمایه داری یعنی تضاد بین خصلت اجتماعی تولید و شکل خصوصی و سرمایه داری مالکیت از بین می رود. در آغاز ملی کردن سوسیالیستی مربوط به وسائل عمده تولید و مالکیت های خصوصی سرمایه داریست و مالکیت های انفرادی کوچک و متوسط را در بر نمی گیرد. در عمل طبق شرایط مختلف کشورها جریان ملی کردن سوسیالیستی به اشکال مختلف می تواند صورت گیرد. مثلاً با بازخرید همراه باشد یا نه، کلیه اراضی زراعی را در بر گیرد یا نه، موسسات تولیدی کوچک و متوسط و موسسات خدمات کوچک و متوسط را شامل شود یا نه.

         در عصر ما، عصر گذار سرمایه داری به سوسیالیسم، عصری که در آن نبرد برای رشد اقتصاد ملی و مستقل و مبارزه علیه مونوپل ها جای مهمی را اشغال می کند مسئله ملی کردن حدت و فعلیت ویژه ای یافته است. در  کشورهای سرمایه داری، چه پیشرفته و چه در حال رشد، این مسئله وابستگی کامل و جدایی ناپذیر با مجموعه عوامل مبارزه اجتماعی، با تاثیر توده ها در حکومت با نبرد به خاطر دموکراسی و سوسیالیسم دارد. احزاب کمونیست، ملی کردن موسسات سرمایه  داری را در رابطه با منافع اقتصاد ملی، در رابطه با پیکار به خاطر دموکراسی و سوسیالیسم مطرح می کنند، به آن از دیدگاه طبقاتی می نگرند و مبارزه برای ملی کردن را در کادر مبارزه برای شرکت زحمتکشان درامور کشوری، استقرار  اصول دموکراتیک حکومتی، دفاع از منافع زحمتکشان و بهبود زندگی آنان و هموار کردن راه نیل به سوسیالیسم قرار می دهند. در کشورهای سرمایه داری همیشه دولت سعی می کند منابع دولتی را در خدمت سرمایه داران و قبل از همه انحصارگران قرار دهد. در این کشورها دولت ها سعی می کنند دستاوردهای مردم را جهت ملی کردن که نتیجه مبارزه شدید و طولانی بوده مسخ کنند و آن را از محتوی مترقی خود خالی سازند. نمونه آن را در صنایع نفت ایران و تسلط عملی همه جانبه کنسرسیوم بیگانه بر آن و همچنین در برخی رشته های ملی شده اقتصادیات فرانسه یا انگلستان می بینیم.

         از این تجربیات نباید نتیجه گرفت که ملی کردن بی فایده واندیشه ایست کهنه بلکه باید نتیجه گرفت که اولاً برای حفظ دستاوردها و تعمیق محتوی مترقی آن ها باید مبارزه کرد و ثانیاً ملی کردن به خودی خود راه گذار به جامعه نوین نیست. در جهان سرمایه داری بخش های ملی شده به هدایت و اراده دولت سرمایه داری در حال تحت الشعاع منافع عمومی سرمایه قرار دارد. در جامعه سرمایه داری مسئله ملی کردن به علاوه به مثابه رابطه و تناسب بین بخش خصوصی و بخش عمومی یا دولتی مطرح می شود. اکنون هیچکس دیگر لزوم مداخله دولت را درامور اقتصادی منکر نمی شود، حتی انحصارگران نیز خود سرمایه گذاری های دولتی را در رشته های خاص به ویژه آن ها که سود آوری فوری ندارند و یا در رشته های تحقیقاتی و غیره توصیه می کنند. آن ها که در رشته های دشوار و نیازمند سرمایه گذاری های عمومی به لزوم دخالت دولت اعتراف می کنند وقتی صحبت بر سر موسسات پر نفع می رسد می گویند دولت تاجر خوبی نیست. آن ها که مثلاً سد سازی و راه سازی و تامین بازار را به عهده دولت می گذارند تا از بودجه عمومی برایش خرج شود وقتی اراضی نمونه و پر آب زیر سدها آماده شد دست اندرکار تشکیل شرکت های خصوصی داخلی و خارجی برای بهره کشی پرسود می شوند و با تصدی کشت و صنایع مربوطه توسط دولت مخالفت می کنند.

         ملی کردن موسسات بر خلاف تبلیغات سرمایه داران مانع سود آوری و ثمر بخشی نیست بلکه شرط آنست. ملی کردن موسسات هم زمان با مبارزه برای تاثیرهر چه بیشتر توده ها در حکومت وشرکت زحمتکشان در اداره و رهبری موسسات، در زندگی اجتماعی و اقتصادی جامعه تاثیرمثبت می گذارد. ملی کردن موسسات در یک حکومت ملی و دموکراتیک به نوبه خود وسائل مالی لازم را برای اجرای یک برنامه اجتماعی مترقی و در راه بهروزی و رفاه مردم، برای اجرای یک سیاست ملی و برای رشد اقتصادی و در نتیجه برای تحکیم استقلال کشور فراهم می کند. در این شکل و در این مفهوم ملی کردن، وسائل تولیدی را تحت نظارت دموکراتیک خلق در خدمت جامعه می گذارد، ملاک بازدهی و ثمر بخشی اقتصادی نه ملاک سود سرمایه داران را پایه رشد طبق نقشه قرار می دهد، موجب ترقی فنی و استفاده از دست آوردهای علمی می شود وامکان می دهد که همکاری های بین المللی وسیع مالی و بازرگانی و اقتصادی فارغ از تسلط سرمایه خارجی و وابستگی های نو استعماری یعنی با تضمین استقلال ملی صورت پذیرشود. به این جهت و در این شرایط است که ملی کردن شکل مدرن و شکل دموکراتیک رشد اقتصادیست.

 

96 ـ مناسبات تولیدی و نیروهای تولیدی ( یا نیروهای مولده )

        

نیروهای تولیدی عبارتند از وسائل کار، موضوع کار، علم و فن که به کمک آن ها نعم مادی تولید می شود و انسان ها که این وسائل را به کار می گیرند و با کمک تجربه خود در تولید و مهارت در کار همه نعمت های موجود زندگی را تهیه می کنند.

         در تمام مراحل تکامل جامعه نیروی اساسی تولید توده های زحمتکش بوده و هستند. آن ها نقش قاطع را در تکامل تولید ایفاء می کنند. نیروهای تولیدی عنصر انقلابی تولید اند و رشد آن ها شالوده رشد و تحولات اجتماعی را تشکیل می دهد. نیروهای تولیدی بیانگر رابطه بین انسان از یک سو و اشیاء و قوای طبیعت از سوی دیگرند. بازده کار و تسلط انسان بر طبیعت به همان اندازه بیشتر است که نیروهای تولیدی رشد یافته باشد، یعنی وسائل  تولید وابزار کار کامل تر و همه جانبه تر باشد و تجربه و مهارت و سطح فرهنگی و علمی انسان ها بالاتر باشد. در جریان تولید انسان ها وسائل و ابزار تولید را تکمیل می کنند، ماشین های جدید می آفرینند، از طبیعت بهتر و همه جانبه تر بهره می گیرند، بر نیروهای طبیعت مهار می زنند، شناسایی های فنی و علمی خود را کامل تر و غنی تر می کنند و به این ترتیب رشد مداوم نیروهای تولیدی را تامین می کنند. علم با ترقیات شگرف و کشفیات بزرگ و انقلابی خود در همه زمینه ها با تاثیر در شرایط اقلیمی و تسخیر کیهان و کشف منابع جدید انرژی و تسلط بر طبیعت با تدوین شیوه های دقیق اداره امور اقتصادی و رهبری جامعه و غیره بیش از پیش به یک عامل قاطع در زمینه افزایش نیروهای تولیدی تبدیل می گردد. رشد نیروهای تولیدی اساس تکامل تولید و شالوده تغییر عنصر دیگر تولید یعنی مناسبات تولیدی می باشد.

         مناسبات تولیدی عبارتست از روابطی که بین انسان ها درجریان تولید، مبادله و توزیع نعم مادی مستقر می گردد و خود پایه و زیر بنای اقتصادی جامعه را تشکیل می دهد. ماهیت این مناسبات تولیدیست که سراسر نظام زندگی اجتماعی و ساخت درونی اجتماع را تعیین می کند. مسئله اساسی در بررسی وضع مناسبات تولیدی عبارت از این است که وسائل تولید در اختیار و تملک کیست؟ آیا تعلق به همه جامعه دارد و یا در مالکیت برخی اشخاص، گروه ها و طبقات است که ازاین تملک برای بهره کشی از سایر افراد، گروه ها و طبقات استفاده می کنند. به دیگر سخن وضع مناسبات تولیدی به ما نشان می دهد که وسائل تولید و در نتیجه نعم مادی که توسط انسان ها ایجاد می شود چگونه بین افراد جامعه تقسیم می گردد.

         درست همین انواع مناسبات تولیدیست که انواع صورت بندی ها یا فرماسیون های اجتماعی و اقتصادی را بوجود می آورند. درجوامع بردگی و فئودالیسم و سرمایه داری یعنی در جوامع منقسم به طبقات متخصام، مناسبات تولیدی بر شالوده استثمار فرد از فرد، بر پایه تسلط و تابعیت استوار است. در سوسیالیسم این مناسبات همکاری رفیقانه، سود مشترک و کمک متقابل بین انسان هایی است که از هر گونه استثمار و ستم فارغ هستند.

         مناسبات تولیدی و نیروهای تولیدی در وحدت دیالکتیکی قرار دارند. درجه تکامل مناسبات تولیدی را سطح رشد نیروهای تولیدی معین می کند و به نوبه خود مناسبات تولیدی در تکامل و رشد نیروهای تولیدی تاثیر می گذارد، آن را تند یا کند می کند. قانون اقتصادی عام در کلیه صورت بندی های اجتماعی واقتصادی عبارتست از قانون تطابق مناسبات تولیدی با خصلت نیروهای تولیدی. نیروهای تولیدی فقط آن هنگام می توانند به طور کامل و بدون مانع رشد یابند که مناسبات تولیدی درجامعه با خصلت و وضع نیروهای تولیدی در مرحله معین تکامل آن مطابقت کند و در جریان تکامل جامعه مناسبات مستقر شده تولید از تحولات و رشد نیروهای تولیدی عقب می مانند و درجوامع متضاد بالاخره در مرحله معینی تطابق اولیه خود را بر آن از دست می دهند، با خصلت نیروهای تولیدی در تضاد واقع می شوند و به قید و بندی در راه تکامل نیروهای تولیدی مبدل می گردند. در این موقع است که عصر انقلاب اجتماعی آغاز می گردد، انقلابی که تضاد را حل می کند و جامعه را به مرحله کیفیتاً بالاتری ارتقاء می دهد. برخورد بین نیروهای تولیدی رشد یابنده و بالنده با مناسبات تولیدی کهنه وفرسوده ، پایه اقتصادی انقلاب را تشکیل می دهد.

         درجامعه سوسیالیستی به علت فقدان طبقات متخصام و منافع متضاد آنان، به علت وجود مالکیت اجتماعی بر وسائل تولید و از طریق رهبری علمی وطبق نقشه جامعه، تضادهای ناشی از عقب ماندن مناسبات تولیدی از رشد نیروهای تولیدی به برخورد خصمانه و به انفجار نمی انجامد بکله با انجام رفرم های به موقع و تغییرات لازم و بهبود مداوم اداره امور اقتصادی و رهبری جامعه روابط تولیدی با رشد نیروهای تولید تطبیق داده می شود.

         شیوه تولید عبارتست از همین وحدت نیروهای تولیدی و مناسبات تولیدی در هر دوران معین تاریخی. شیوه تولید بیان گر نحوه بدست آوردن وسائل زندگی بشریست، از خوراک وپوشاک گرفته تا منزل و سوخت و وسائل تولید و غیره که برای موجودیت نوع بشر و تکامل اجتماع ضرورت دارد. این مفهوم هم مناسبات بین انسان و اشیاء و نیروهای طبیعی را در بر می گیرد و هم مناسبات بین خود انسان ها را از نظر مالکیت بر وسائل تولید .

         تحول و تغییر شیوه تولید، با رشد و تغییرات در نیروهای تولیدی آغاز می شود که به دنبال خود و طبق قانون تطابق مناسبات تولیدی با خصلت نیروهای تولیدی، تغییر در مناسبات تولیدی را منجر می گردد. شیوه تولید شالوده هر دوران اجتماعی را تشکیل می دهد. تحول بنیادی یک جامعه به معنای تغییر شیوه تولید در مفهوم دیالکتیکی آنست که تمام زندگی اجتماع و اندیشه ها و نهادها و موسسات اجتماعی را به دنبال خود تغییر می دهد. بدین جهت است که تاریخ رشد جامعه در درجه اول تاریخ شیوه های تولیدیست که یکی جای دیگری را می گیرد و هر یک از آن ها مرحله نو و عالی تری از تاریخ جامعه بشری را نشان می دهد.

 

97 ـ میلیتاریسم (Militarisme  )

        

عبارتست از سیاست دول سرمایه داری دایر به تحکیم و تقویت مداوم نیروهای نظامی، استفاده از نیروهای نظامی در امور سیاسی وتدارک جنگ های اشغالگرانه. میلیتاریسم در عمل منجر به استقرار سیطره ارتجاعی ترین و متجاوزترین عناصر سرمایه انحصاری بر حیات اجتماعی و سیاسی کشور می شود.

         در زمینه تولید، میلیتاریستی کردن یا نظامی کردن آن به شکل ازدیاد تولید صنایع اسلحه سازی و به کار افتادن چرخ زرادخانه جنگی و رشته های مربوط به آن جلوه گر می شود و هم زمان با آن تولید صنعتی در رشته های دیگر به طور نسبی پایین می آید و حتی گاه به طور مطلق نیز کاسته می شود. نتیجه مستقیم نظامی کردن اقتصاد وخیم شدم وضع زحمتکشان است، زیرا اکثر منابع درآمدهای کشور به مصرف تسلیحات می رسد و برای مصارف عمرانی و اجتماعی مقدار کمتری باقی می ماند. به علاوه بر مالیات ها افزوده می شود، دستمزد واقعی پایین می آید و از قدرت خرید کاسته می شود. محافل زمامدار سرمایه دار برای رفع تضادها و  ادامه سیطره خویش به میلیتاریسم متوسل می شوند ولی این سیاست خود موجب تشدید تضادها و ایجاد تضادهای جدید در بطن نظام سرمایه داری می شود. این سیاست هم زمان با سیطره انحصارات، تشهتات دول امپریالیستی علیه کشورهای سوسیالیستی و نهضت آزادیبخش ملی و زحمتکشان کشور خود و  انعقاد پیمان های نظامی تجاوز کارانه وسعت می یابد. سرمایه داری انحصاری دولتی میلیتاریسم را به طرز بی سابقه ای شدت می دهد و مصارف عظیم تسلیحاتی، وجود نیروهای نظامی بسیار زیاد و اختصاص بودجه های کلان مخارج جنگی را موجب می گردد.

         میلیتاریسم که موجب افزایش ثروت گروه های خاصی از بورژوازی انحصاری می شود به خانه خرابی توده ها، تورم پول و گرانی می انجامد و دورنمای یک جنگ جهانسوز با قربانی ها و نابودی های بی سابقه را در مقابل بشریت می گشاید. مبارزه زحمتکشان علیه میلیتایسم، علیه مصارف جنگی، علیه نظامی کردن حیات سیاسی و اجتماعی بخشی از مبارزه علیه انحصارها و به خاطر صلح، دموکراسی و سوسیالیسم است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 13:55  توسط تهیه کننده : محمد ولدی  | 

100 ـ وضع انقلابی

        

انقلاب اجتماعي عبارتست از حل تضادهاي اجتماعي به نحوي كه به تغيير كيفي زيربنا و روبنا يعني تغيير صورت بندي اجتماعي منجر گردد. تضاد ميان رشد نيروهاي مولده و مناسبات توليدي مباني اقتصادي يعني شرايط مادي انقلاب را فراهم مي سازد و در مرحله معيني ضرورت انقلاب اجتماعي را مطرح مي سازد.

         فراهم آمدن شرايط مادي انقلاب براي انقلاب كافي نيست. براي انقلاب اجتماعي علاوه بر شرايط مادي تغييرات عيني معين ديگري كه شرايط عيني اصطلاح مي شود ضرورت دارد و به قول لنين «مجموعه اين تغييرات عيني، وضع انقلابي ناميده مي شود.»

1 ـ بحران ملي عمومي كه هم استثمارشوندگان و هم استثمارگران را در بر مي د بدين معنا كه نه فقط استثمارشوندگان « پاييني ها » نخواهند به شيوه گذشته زندگي كنند بلكه استثمارگران «بالايي ها» هم نتوانند به شيوه گذشته حكومت نمايند.

2 ـ تشديد فوق العاده فقر و نياز توده هاي زحمتكش

     3 ـ تشديد قابل ملاحظه فعاليت توده هاي زحمتكش به نحوي كه هم در نتيجه بحران عمومي و هم در نتيجه اقدامات خود هيئت حاكمه بيش از پيش به مبارزه تاريخي مستقل جلب مي شوند.

         اوضاع بين المللي، به خصوص وجود اردوگاه سوسياليسم در شرايط كنوني، انقلاب يا بحران هاي انقلابي در كشورهاي امپرياليستي، انقلاب در كشورهاي همجوار، جنگ و نيز بحران هاي ناشي از ستم ملي و تبعيض نژادي و غيره به مثابه عوامل عيني مي توانند در پيدايش وضع انقلابي موثر باشند. وضع انقلابي ناشي از تغييرات عيني و بر حسب شرايط تاريخي در كشورهاي مختلف مي توانند به صورت گوناگون بروز كند و در اين يا آن كشور در اين يا آن زمان معين ـ اين يا آن عامل عيني  در پيدايش وضع  انقلابي نقش كمتر يا بيشتر داشته باشد.

         آنچه مهم است اينست كه انقلاب بدون وضع انقلابي ميسر نيست و وضع انقلابي معلول دگرگوني هاي عيني معين در زندگي اجتماعي است و اين دگرگوني ها به قول لنين «نه فقط به اراده افراد و گروه ها و احزاب جداگانه ، بلكه حتي به اراده طبقات جداگانه نيز بستگي ندارد».

         انقلاب بدون وضع انقلابي ميسر نيست، ولي از هر وضع انقلابي، انقلاب پديد نمي آيد. براي اين كه امكان تحول انقلابي به تحقق بپيوندد، عامل ذهني نيز ضرورت  دارد. به قول لنين:

         « انقلاب مولود هر وضع انقلابي نيست بلكه مولود وضعي است كه در آن به تغييرات پيش گفته، دگرگون ذهني يعني توانايي طبقه انقلابي، به اقدامات توده اي به حد كافي نيرومندي اضافه شود كه بتواند دولت كهنه را كه هيچگاه حتي در درون بحران ها نيز اگر آن را «نياندازند»، « نمي افتد » در هم شكند ( يا متزلزل سازد ).

         چنين كاري فقط از عهده پيشاهنگ طبقه انقلابي، يعني حزب طراز نوين طبقه كارگر برمي آيد. حزب طبقه كارگر روح و مغز عامل ذهني انقلاب را تشكيل مي دهد.

         تئوري لنيني انقلاب درست در نقطه مقابل « تئوري » چپ روها قرار دارد كه يا لزوم وضع انقلابي را براي انقلاب به كلي نفي مي كنند و يا به آن برخورد سطحي و عاميانه دارند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 13:55  توسط تهیه کننده : محمد ولدی  | 

83 ـ لاتیفوندیست ( latifundiste )

 

         یعنی کسی که صاحب اراضی وسیع کشاورزی باشد. لاتیفوند به معنای سرزمین وسیع متعلق به یک فرد، واژه لاتینی است. لاتیفوند نخستین بار در دوران برده داری پدید شد. لاتیفوندهای برده داری نخستین بار در رم باستان ظاهر شدند که نتیجه قبضه کردن زمین های متعلق به دهقانان و زمین های متعلق به دولت توسط مشتی از رهبران و زمامداران صاحب برده بود. در این اراضی بسیار وسیع لاتیفوندیست ها کار ارزان و تقریباً مفت بردگان را استثمار می کردند و به تدریج تولید کنندگان کوچک باقیمانده را هم از صحنه خارج می کردند و زمین هایشان را غصب می کردند. پس از یک مرحله افول، هم زمان با تلاشی نظام برده داری بار دیگر لاتیفوندها به شکل دیگر در دوران فئودالیسم ظاهر شدند و هم اکنون حتی در برخی از کشورهای سرمایه داری نیز وجود دارند.

         لاتیفوندها و لاتیفوندیست ها در برخی ایالات جنوبی ایالات متحده امریکا در ایتالیا و بویژه در کشورهای مختلف امریکای لاتین وجود  دارند. لاتیفوندیست ها در حالی که بقایای جدی نظام فئودای را در تولید کشاورزی حفظ می کنند از سیستم سهم کار شبیه به مزارع و اجاره داری قطعه زمین کوچک به دهقانان نیز استفاده می کنند و کار یدی و نحوه رعیتی کار و مناسبات را ادامه می دهند، ضمناً از کار ماشینی و پرولترهای کشاورزی مثلاً در فصل چیدن میوه و قطع نیشکر و نظایر آن نیز استفاده می کنند و بدین ترتیب عواملی از استثمار سرمایه داری را از خدمت خود می گیرند. بنابر این وجه مشخصه اساسی لاتیفوندیست ها ماهیت نیمه فئودالی آن ها، حفظ و تکنیک عقب مانده، تکیه بر کار یدی و نحوه استثمار شبه اربابی است، اگر چه اینجا و آنجا به مناسبت فصل و نوع کشت از کارگر کشاورزی نیز استفاده می کنند. لازم به تذکر است که برخی شرکت های بزرگ امپریالیستی ایالات متحده که ممالک اراضی بسیار وسیع در کشورهای مختلف امریکای لاتین هستند این قسمت از فعالیت خود را بر شالوده لاتیفوندی مستقر کرده اند. علی الاصول لاتیفوندیست ها از ارتجاعی ترین اقشار استثمارگران هستند.

 

84 ـ لومپن پرولتاریا ( lumpemproletariat )

 

         این اصطلاح که در مباحث اجتماعی و سیاسی اغلب دیده می شود از نظر لغوی یعنی پرولتاریای ژنده پوش ولی مفهوم دقیق علمی آن یعنی آن قشرهای وازده و طبقه خود را از دست داده که در جوامع سرمایه داری اغلب در شهرهای بزرگ زندگی می کند، دچار تباهی و فاقد وابستگی طبقاتی شده اند، از جریان عادی بدور هستند، بدون شغل و حرفه ای خاص، بدون کار مفید برای جامعه و چه بسا در شرایط سخت و بد به سر می برند و احتمالاً به هر کاری هر چند ناشایست و ضد انسانی تن در می دهند. دزدان، چاقوکشان حرفه ای، اوباش، ولگردان، روسبیان و جنایتکاران باجگیر و نظایر این ها از این جمله اند.

         اگر چه بسیاری از عناصر قشر لومپن پرولتاریا سابقاً کارگر یا خرده بورژوا بوده اند و بر اثر شرایط رژیم سرمایه داری دچار بدبختی و سرگردانی و تباهی شده اند، با این حال در این وضع مشخص خود وابستگی های طبقاتی خویش را به ویژه نسبت به پرولتاریا از دست می دهند. آنجا فاقد علائق ایدئولوژیک مشترک و همبستگی طبقاتی زحمتکشان هستند. از این گونه عناصر ارتجاع سرمایه داری اغلب برای مقاصد ضد ملی و ضد دموکراتیک خود استفاده می کنند، آن ها را برای کثیف ترین امور اجیر می کنند و در کودتاها و توطئه ها از آن ها استفاده می کنند. از جمله در کودتای 28 مرداد با پول سازمان جاسوسی امریکا از عده ای از چاقوکشان و اراذل و فواحش استفاده شد.

         بورژوازی از بین آن ها گروه ضربتی فاشیستی را به مزدوری می گیرد. به هنگام اعتصابات کارگری از آن ها به مثابه اعتصاب شکن استفاده می شود. قاتلین سیاسی و آدم کشانی که به خاطر پول حاضرند هر رجل سیاسی و اجتماعی مترقی را سر به نیست کنند از میان ای نها برگزیده می شوند و گانگستریسم سیاسی از آن ها بهره برداری می کند. خلاصه لومپن پرولتاریا با وجود این که اغلب از نظر وضع زندگی در دشواری زیادی به سر می برد به علت از دست داده خصوصیات طبقاتی خود حاضر است به هر کاری تن در دهد و این امر مورد استفاده سرمایه داری و ارتجاع قرار می گیرد.

         دوران سرمایه داری با بیکاری مزمن خود، با ورشکست کردن دائمی اقشار مختلف خرده بورژوازی و گرایش دائمیش به تشدید فقر و آوارگی زحمتکشان، سرچشمه ایجاد لومپن است. البته نباید تصور کرد هر فرد بیکار و درمانده لومپن پرولتاریاست، هر قدر که مدت بیکاری وی طولانی باشد. لومپن پرولتایا به آن افرادی اطلاق می شود که طبقه خود را از دست داده اند، به فساد کشیده شده اند و فاقد هر گونه رابطه و همبستگی طبقاتی هستند. این قشر در نتیجه انقلاب سوسیالیستی و نابودی نظام سرمایه داری از بین می رود.

 

85 ـ لیبرالیسم (  liberalisme )

         از نظر مفهوم می توان آن را آزاد منشی معنا کرد که از واژه «لیبر» به معنای آزاد مشتق شده است. از نظر سیاسی دارای دو مفهوم جداگانه است: در یک مفهوم سیاسی لیبرالیسم به یک جریان سیاسی بورژوازی اطلاق می شد که در عصر مترقی بودن آن، در زمانی که سرمایه داری صنعتی علیه آریستکراسی فئودالی مبارزه می کرد و در صدد گرفتن قدرت بود، بوجود آمد و رشد کرد. لیبرال ها یا آزاد منشان در آن زمان بیانگر منافع و مدافع طبقه ای در حال رشد و بالنده بودند، آزادی از قید و بندهای اقتصادی و اجتماعی دوران فئودالیسم را طلب می کردند، می خواستند که قدرت مطلقه سلطنت محدود شود، در پارلمان عناصر لیبرال راه یابند و حق رای آزاد و سایر حقوق سیاسی در محدوده خاص آن دوران به مفهوم بورژوایی آن به رسمیت شناخته شود. در مفهوم سیاسی دیگر لیبرالیسم به یک روش لاقیدانه و درویش مسلکانه در داخل حزب طبقه کارگر نسبت به دشمن طبقاتی اطلاق می شود. در این مفهوم لیبرالیسم به معنای آشتی طلبی غیر اصولی به ضرر اساس اندیشه های مارکسیسم ـ لنینیسم، نرمش بیجا در مقابل خطا و نادیده گرفتن نقض اصول به علل مشخصی بکار می رود. لیبرالیسم در این مفهوم از تظاهرات اپورتونیسم و اندیویدوالیسم است. احزاب مارکسیستی با این جریان که مخالف با پیگیری در اجرای خط مشی و مبارزه اصولی و هشیاری انقلابی است مبارزه می کنند.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 13:52  توسط تهیه کننده : محمد ولدی  | 

 

77 ـ کاپیتولاسیون ( Capitulation )       

   

    اين واژه كه تا نيم قرن پيش بيانگر يكي از وجوه تسلط استعمار در ميهن ما بود در سال هاي اخير با تصويب قانون اعطاي مصونيت هاي خاص به افسران امريكايي در ايران دوباره فعليت يافته است. كاپيتولاسيون يا رژيم كاپيتولاسيون مبين اين واقعيت است كه  برخي دول سرمايه داري و استعمارگر از حقوق خاصي در كشورهاي وابسته و نيمه مستعمره برخوردارند. ايران و همچنين تركيه كه در نيم قرن پيش مستعمره رسمي ممالك امپرياليستي نبودند مثال هاي بارز اين اعطاي حقوق مستعمراتي ويژه به شمار مي رفتند. اين حقوق و امتيازات براي اتباع دول امپرياليستي طبق قراردادهاي نابرابر به كشور مربوطه تحميل مي شود. يكي از مهم ترين مظاهر وجود كاپيتولاسيون عبارتست از آن كه قوانين دادگستري و احكام و دادگاه هاي محل شامل اتباع كشور صاحب امتياز نمي شود. مثلاً در صورت ارتكاب جرم توسط اتباع دول امپرياليستي آن ها از طرف كنسولگري دولت خود مورد تعقيب قرار مي گرفتند نه از طرف دادگاه هاي محلي. مظاهر ديگر كاپيتولاسيون عبارتست از حق اتباع دول امپرياليستي به داشتن مساكن و منازل و مناطقي كه قدرت و حاكميت دولت محلي بر آن ها اعمال نمي شد حق داشتن راه آهن يا پست ويژه، معافيت از پرداخت ماليات ها و عوارض محلي يا تخفيف زياد آن.

         از نظر تاريخي كاپيتولاسيون در قرن هاي دهم تا دوازدهم ميلادي پديد شد و عبارت از حقوق ويژه اي بود كه در بيزانس به اتباع شهرهاي تكامل يافته تجارتي آن زمان در ايتاليا نظير ژن، پيزا و غيره داده مي شد. در آن قرون اين حقوق اعطاء شده را دولت محل مي توانست طبق منافع خود تغيير دهد و يا ملغي كند. پس از تشكيل امپراطوري عثماني اين حقوق ويژه در مورد اتباع شهرهاي مزبور تاييد و تجديد شد. در اواسط قرن 16 سليمان دوم امپراطور عثماني نظيري همين حقوق را طبق قراردادي به بازرگانان فرانسوي نيز تفويض كرد. كارل ماركس، كاپيتولاسيون را در آن زمان به مثابه اجازه نامه هاي امپراطوري و امتيازات ويژه اي توصيف مي كند كه توسط باب عالي (دربار عثماني) به اتباع ساير كشورهاي اروپايي داده مي شد تا بلامانع به سوداگري و پيشه وري بپردازند. وجه مشخصه اين قراردادها آن بود كه متقابل نبودند يعني به طور يك جانبه اين حقوق خاص داده مي شد منتهي امكان داشت هم زمان لغو گردد.

         در اواسط قرن 18 كاپيتولاسيون خصلت جديدي يافت بدين معني كه از طرف دول قوي اروپايي به كشورهاي شرق تحميل شد و ديگر به طور يك جانبه قابل الغاء نبود.

         كاپيتولاسيون در ايران در اواخر قرن 18 و اوايل قرن 19 اجراء شد و پس از آن در چين و ژاپن و برخي ديگر كشورهاي آسيا و افريقا عملي گردد.  رژيم كاپيتولاسيون به نفوذ سرمايه ها و بازارها در اين كشورها و عقب مانده نگهداشتن آن ها توسط دول اروپايي و ايالات متحده امريكا كمك فراواني كرده كنسولگري هاي اين ممالك سرمايه داري اختيارات اداري، پليسي و قضايي ويژه يافتند، مالكيت آن ها و خود آن ها از حيطه قدرت و تصميم دول مربوطه محلي خارج شدند.

         كاپيتولاسيون با حق حاكميت واستقلال خلق ها مغايرت آشكار دارد. انگلستان و روسيه تزاري از اين حقوق ويژه در ايران برخوردار بودند و رژيم كاپيتولاسيون را به ميهن ما تحميل كرده بودند. بلافاصله پس از انقلاب كبير سوسياليستي اكتبر حكومت شوروي از كليه اين حقوق استعمارگرانه و امتيازات ويژه تزاري چشم پوشيد و همين عمل امكان داد كه حق كاپيتولاسيون ساير كشورهاي امپرياليستي نيز ملغي گردد. در ساير نقاط گيتي نيز مبارزه مشترك نهضت هاي آزاديبخش ملي و دولت جوان شوروي به خاطر حق حاكميت خلق ها بالاخره امپرياليست ها را وداشت از رژيم كاپيتولاسيون صرفنظر كنند. اگر چه همواره كوشيده و مي كوشند به نحوي پنهان و در عمل اين گونه حقوق استعماري را براي خود حفظ كنند .

         تصويب قانون مصونيت مستشاران امريكايي در ايران از آن جهت نقض استقلال و حاكميت ملي ما بود كه شيوه هايي از همان بساط كاپيتولاسيون را اين بار در مورد نظاميان امريكايي حاكم بر ارتش ايران احياء كرد.

 

78 ـ  کارگر کشاورزی

         یا پرولتر کشاورزی عبارتست از کارگر مزدبگیر که در کشاورزی سرمایه داری کار می کند. کارگران کشاورزی اغلب دهقانان بی زمین یا کم زمین اند که خانه خراب شده، برای دریافت دستمزد اجیر زمین دار می گردند. در نظام سرمایه داری انبوه دهقانان فقیر به سرعت هر گونه مالکیت و نسقی را از دست می دهند و قشری از آنان به کارگر کشاورزی مبدل می شوند. کارگران کشاورزی از لحاظ رابطه خود با مسائل تولید یعنی فقدان چنین مالکیتی، از نظر نحوه استثمار که فروش نیروی کار خود و تولید اضافه ارزش  است و از نظر نحوه دریافت سهم خود که مزد اعم از نقدی یا جنسی است جزء طبقه کارگر پرولتاریا محسوب می گردند ولی به علت شرایط خاص روستا، سنت های ظلم و بهره کشی، پراکندگی و غیره تیره روزترین قشر طبقه کارگر را تشکیل می دهند. در مورد آنان کارفرمای سرمایه دار عبارت از زمین داریست که ممکن است یک سرمایه دار کلان با زمین های وسیع و اراضی کم و بیش مکانیزه با بانک ها و موسسات مختلف یا شرکت های چند تن سرمایه گذار و یا کولاک ها یعنی سرمایه داری روستا و دهقانان مرفه ساکن ده باشند.

         در جامعه سوسیالیستی هم زمان با الغای استثمار، واگذاری زمین به کلیه زارعین، اشتراکی کردن کشاورزی و از بین بردن اقشار مختلف طبقه سرمایه دار استثمارگر، پرولتاریای کشاورزی نیز وجود ندارد.

 

79 ـ کشورهای ثروتمند و کشورهای فقیر

         چنین عبارتی و تقسیم جهان به این دو گروه ممالک در بسیاری از مقالات و جراید دیده می شود و در بحث ها به گوش می خورد. جالب اینجاست که تقسیم بندی جهان به دو گروه مزبور و سپس توضیح پدیده های جهان معاصر بر این شالوده را آگاهی هم در جراید مرتجع می خوانیم و از زبان رجال دولتی کشورهای سرمایه داری می شنویم و هم در این اواخر در مقالات برخی از روشنفکران مترقی و سخنرانی های بعضی از رجال که از منافع خلق ها جانبداری می کنند . آیا این عبارت و تقسیم بندی مزبور درست است؟ آیا می تواند پایه درک پدیده های جهان امروز و تفسیر وقایع قرار گیرد؟

         مبلغین این نظریه کلیه کشورهای جهان را از روی میزان رشد صنعتی یا سطح درآمد ملی به دو دسته تقسیم می کنند: یکی دسته کشورهای غنی که در آن هم ایالات متحده امریکا را قرار می دهند و هم اتحاد شوروی را، هم کشورهای پیشرفته سرمایه داری و هم کشورهای پیشرفته سوسیالیستی را، دوم بقیه کشورهای جهان که فقیر هستند. پس از این تقسیم بندی مبلغین مزبور می گویند دسته اول گروه دوم را استثمار می کنند و علت فقر و عقب ماندگی گروه دوم هم همین بهره کشی است و نتیجه ای که از این «استدلال» می گیرند اینست که کشورهای فقیر باید متحد شوند و علیه کشورهای غنی مبارزه کنند.

         ظاهر قضیه آراسته است ولی سفسطه از همان ابتدا در آنجاست که کشورهای جهان را از روی شاخص هایی نظیر میزان رشد اقتصادی و قدرت صنایع نمی توان تقسیم کرد بلکه ملاک اصلی واساسی گروه بندی کشورها سیستم اقتصادی و اجتماعی است. آنچه که اقتصاد و اجتماع و سیاست و فرهنگ و کلیه شئون زندگی کشورها را از هم متمایز می سازد نظام اقتصادی و اجتماعی و ماهیت طبقاتی حکومت است نه میزان رشد و قدرت صنایع. برای درک ماهیت نظام اقتصادی و سیاست کشورهای مختلف و جهان و توضیح گروه بندی ها در جهان کنونی باید این ملاک  اصلی را در نظر داشت. تنها در چنین صورتی است که می توان قضاوت صحیح و منطبق با واقعیت کرد. درست است که در جهان کشورهای فقیر و غنی وجود دارد ولی وجود کشورهای فقیر و غنی نمی تواند ملاک تقسیم باشد. چگونه می توان تفاوت اصلی و ماهوی بین دو سیاست و روش، مثلاً اتحاد شوروی را با ایالات متحده امریکا،  جمهوری  سوسیالیستی چکسلواکی را با ایتالیا، جمهوری دموکراتیک آلمان را با آلمان فدرال نادیده گرفت و در هر زمینه ای، ازتکامل اقتصاد و فرهنگ گرفته تا سیاست خارجی، از نحوه برخورد نسبت به کشورهای در حال رشد و سیاست و کمک و همکاری گرفته تا روش نسبت به جنبش های آزادی بخش ملی، تضاد آشکاری را که ناشی از دو نظام اجتماعی و اقتصادی متفاوت و متمایز سوسیالیسم و سرمایه داریست مشاهده نکرد؟ پس غنا و فقر و رشد یافتگی و عقب ماندگی به خودی خود ملاک تقسیم کشورهای جهان به دو گروه و توضیح دهنده پدیده ها نمی تواند باشد .

         هدف مبلغین این نظریه ناصحیح که نخست ازجانب تئوریسین های بورژوازی مطرح و سپس از جانب گروه مائوتسه دون تکمیل گردیده یکی است و آن ایجاد تفرقه بین کشورهای سوسیالیستی و کشورهای در حال رشد و یا با اصطلاح جهان سوم است .

         مبلغین امپریالیسم جهانی با اشاعه این نظریه در واقع می خواهند گناه واپس ماندگی کشورهای مستعمره و وابسته سابق و کشورهای کم رشد حاضر را که مستقیماً متوجه دول امپریالیستی است به گردن کشورهای غنی به طور کلی که دول سوسیالیستی پیشرفته نیز وارد در آن جرگه می شوند، بیاندازند و بدین ترتیب کشورهای سوسیالیستی پیشرفته فعلی اغلب تا قبل از برقراری نظام جدید سوسیالیستی، خود ممالکی عقب مانده بودند و زیر استثمار همین ممالک سرمایه داری و امپریالیستی قرار داشتند. تنها سوسیالیسم، این نظام جدید اقتصادی و سیاسی و اجتماعی است که در چند دهه موجب ترقی سریع و ملاک جدید تقسیم را به وجود آورد.

پس ملاک اساسی چیست؟ سیستم اقتصادی و اجتماعی و سیاسی هر کشوری. البته هم شوروی  و هم امریکا فولاد فراوان تولید می کنند، مراکز اتمی می سازند، به تجربیات فضایی دست می زنند و غیره ولی این تشابه در تولید هرگز نمی تواند تفاوت اساسی مناسبات تولیدی و ماهیت طبقاتی دولت های این کشور را بپوشاند. یکی فارغ از استثمار است و دیگری مبتنی بر استثمار. یکی خادم خلق است و دیگری در خدمت سرمایه داران. این تشابه هرگز نمی تواند تفاوت اصولی بین برخورد هر یک از این کشورها را به معضلات ممالک رشد یابنده پنهان سازد. کشورهای فقیر و عقب مانده از آن جهت در فقر و عقب ماندگی نگه داشته شده اند که امپریالیسم سالیان دراز تسلط اقتصادی و سیاسی خود را بر آن ها تحمیل کرده است و امروز هم با شیوه های نو استعماری همان تسلط را ادامه می دهد. اگر امروز کشورهای رشد یابنده توانسته اند تا اندازه ای از تسلط امپریالیسم نجات یابند علتش در وجود سیستم جهانی سوسیالیسم است. این سیستم جهانی سوسیالیسم است که به سیادت مطلق امپریالیسم در جهان خاتمه داده.

         تئوری تقسیم جهان به دو گروه کشورهای غنی و فقیر به معنی نفی تعالیم مارکسیستی درباره طبقات اجتماعی ومبارزه طبقاتی و ماهیت طبقاتی رژیم هاست، نفی شالوده نظام سوسیالیستی یعنی مالکیت اجتماعی بر وسائل تولید و توزیع است.

         تقسیم جهان در عصر کنونی به صورت دیگریست. کشورهای سازنده سوسیالیسم و کمونیسم، نهضت های کارگری، جنبش های آزادیبخش ملی و کشورهای نو استقلال که راه رشد غیر سرمایه داری را برگزیده اند در یک جبهه قرار دارند و امپریالیسم جهانی و بر راس آن امپریالیسم امریکا و عمال آن در جبهه دیگر. مسئله اساسی مبارزه متحد و وحدت عمل در جبهه ضد امپریالیستی است، نه نتیجه گیری سطحی و غیر واقعی و گمراه کننده تئوری کشورهای غنی و فقیر که تنها هدفش ایجاد تفرقه بین نیروهای جبهه ضد امپریالیستی است. اینست آن حقیقت انکار ناپذیری که نباید آنی از نظر دور داشت.

         برای پیروزی در مبارزه، شناخت دشمن و تشخیص دوست از مبادی مسلم به شمار می رود. امپریالیسم دشمن واقعی نهضت های آزادیبخش و استقلال جویانه است. سوسیالیسم در وجود کشورهای سوسیالیستی و جنبش کمونیستی و کارگری، متحد و دوست و یاور نهضت آزادیبخش ملی است.

         در جهان کنونی سیستم جهانی سوسیالیستی، نهضت کارگری کشورهای پیشرفته سرمایه داری و جنبش آزادیبخش در کشورهای رشد یابنده سه شاخه نیرومند شط عظیم و تحولات اجتماعی است که جامعه انسانی را از دوران سرمایه داری بدوران سوسیالیستی انتقال می دهد.

 

80 ـ کمون اولیه

         کمون اولیه یا جامعه اشتراکی بدوی نخستین شیوه تولید در تاریخ است. شالوده آن مالکیت جمعی اجتماعات و گروه های انسانی، در آغاز پیدایش جوامع بشری مبتنی بر وسائل بسیار ابتدایی تولید و کار جمعی بود. زمین، وسائل کار، مساکن و غیره ملک مشترک جمع یعنی همه افراد قبیله و گروه مربوطه بود. تولید به طور جمعی و با وسائل کار بسیار ابتدایی صورت می گرفت و چه بسا شکار و جمع آوری میوه و نظایر این ها محدود می شد. ثمره کار مشترک، در آن جامعه به طور مساوی تقسیم و مشترکاً و جمعی مصرف می شد. مالکیت اشتراکی عبارت از مالکیت گروه های کوچک و معممولاً جدا ازهم بود. هم زمان با این مالکیت اشتراکی همچنین مالکیت شخصی اعضاء هر گروه بر برخی وسائل کار وجود داشت که درعین حال سلاح تدافعی در مقابل درندگان نیز محسوب می شد. این مناسبات تولیدی در کمون اولیه نتیجه اجتماعی کردن آگاهانه وسائل تولید نبود. ضرورت کار جمعی و مالکیت اشتراکی بر وسائل تولید، از سطح بسیار نازل رشد نیروهای مولده و از خصلت بدوی وسائل کار ناشی می شد. در آن هنگام به تنهایی غیر ممکن بود نعم مادی برای ادامه زیست تولید کرد وعلیه نیروهای طبیعی مبارزه نمود. زندگی و کار جمعی و دفاع مشترک ضرورت حیاتی داشت و امری ناگزیر بود. کار انسان بدوی در آن دوران به هیچوجه ثمری بیش از آنچه که برای ادامه حیات بسیار محقر وی لازم بود نداشت. در این مراحل اولیه جامعه بشری که خود میلیون ها سال طول کشید بهره کشی اجتماعی مفهومی نمی توانست داشته باشد. به علت سطح نازل تولید، در تولید نیز اصل تساوی حکومت می کرد زیرا به جز آن ادامه زندگی جامعه ممکن نمی شد. در کمون اولیه ـ جامعه ابتدایی اشتراکی بشری ـ نابرابری از نظر درآمد و مالکیت وجود نداشت، استثمار فرد از فرد و دولت هنوز به وجود نیامده بود.

         به تدریج با تکامل وسائل تولید تقسیم طبیعی کار صورت گرفت یعنی کارها بر حسب جنس زن یا مرد بودن و بر حسن سن، پیر یا جوان بودن تقسیم شد. رشد اقتصاد ـ البته با همان معیارهای بدوی و ازدیاد نفوس منجر به ایجاد سازمان های قبیله ای شد.

         در آغاز در این اجتماع قبیله ای نقش اصلی  موضع اساسی را زنان دارا بودند. این آن دورانیست که به آن ماتریارکال یا مادرشاهی می گویند.

         پس از آن در جریان تکامل تاریخی، مردان دارای وضع مسلط اجتماعی شدند. به این مرحله پاتریارکال یا پدرشاهی می گویند. (در فارسی اصطلاحات پدرسالاری و مادرسالاری نیز مرسوم شد). در آخرین مرحله فرماسیون اجتماعی ـ اقتصادی کمون اولیه، هم زمان با رشد دامپروری و کشاورزی، تقسیم اجتماعی کار بوجود آمد و مبادله بین افراد قبایل آغاز شد. نخستین تقسیم بزرگ اجتماعی کار، جدا شدن قبایل دامپرور بود. به علت تکامل بعدی نیروهای تولیدی، کار انسان هر چه بیشتر ثمر می داد، نعم مادی بیشتری تولید می شد، وسائل زیست فزون تر و متنوع تر می شد و حداقل نیاز برای ادامه زندگی فزونی می گرفت. به این ترتیب امکان آن پدید آمد که کار اضافی انسان و محصول  اضافی کار انسان به تصرف فرد دیگر در آید.

         جامعه آبستن پیدایش استثمار و ایجاد شیوه تولید جدیدی گشت. مناسبات تساوی و همکار و اشتراک مالکیت، دیگر اجازه تکامل نیروهای مولده را نمی داد. بهره برداری خصوصی، کار انفرادی و مبادله منجر به پیدایش مالکیت خصوصی و اختلاف درآمد و بدنبال آن پیدایش طبقات و استثمار فرد از فرد شد. پیدایش مالکیت خصوصی و مبادله، جامعه اشتراکی بدوی را به تدریج متلاشی ساخت. گروه های خاص دارای درآمد ویژه و وضع اجتماعی خاص (به علت رهبری نظامی و حفاظت شبکه های آبیاری و سرپرستی امور جمعی قبایل)، کم کم به طبقه جدید استثمارگر مبدل شدند. شیوه تولید جدید ـ بهره برداری نخستین فرماسیون متکی بر استثمار بوجود آمد.

 

81 ـ کمونیسم (  communisme)

         در جامعه سوسیالیستی استثمار انسان از انسان از بین می رود . مالکیت اجتماعی بر وسائل تولید برقرار می گردد، تمام حیات اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی جامعه از بیخ و بن دگرگون شده به سرعت شکوفا و مترقی می گردد، مسئله ملی حل می شود، شخصیت انسانی امکان رشد همه جانبه می یابد، دموکراسی وسیع روز افزون بنیاد حیات اجتماعی جامعه قرار می گیرد و اصل از هر کس طبق استعدادش، به هر کس طبق کارش تحقق می یابد. سوسیالیسم ملل جهان را به سر منزل آزادی و نیک بختی می رساند و کار تبدیل کشوری عقب مانده را به کشوری صنعتی و شکوفان در طی زندگی یک نسل انجام می دهد. سوسیالیسم برای کارگران کار و سربلندی، برای دهقانان زمین و تکنیک، برای روشنفکران افق وسیع کار خلاق و شکفتگی شخصیت و استعداد و برای همه زحمتکشان رفاه مادی و معنوی، علم و فرهنگ معاصر و بهداشت عمومی را به همراه می آورد.

         ولی سوسیالیسم خود یک مرحله ابتدایی دوران کمونیسم است. تحول تدریجی سوسیالیسم به کمونیسم یک قانون عینی است که تدارک آن در سیر تکامل پیشین جامعه سوسیالیستی، در بطن آن و بر شالوده آن صورت می گیرد .

         جامعه آینده بشری کمونیسم است. کمونیسم چیست؟ بر درفش این جامعه شعار «از هر کس طبق استعدادش ، بهر کس بنا بر نیازش» نقش بسته است. کمونیسم رسالت تاریخی رهایی کلیه افراد را از نابرابری اجتماعی، از کلیه اشکال ستمگری و استثمار و از کابوس جنگ انجام می دهد و صلح، کار، آزادی، برابری، برادری و نیک بختی را در روی زمین برای همه ملل به ارمغان می آورد. در این جامعه شعار همه چیز به خاطر انسان و همه چیز برای خیر و سعادت انسان به طور کامل تجسم خواهد یافت.

         پایه های اقتصادی مالکیت در جامعه کمونیستی نظیر سوسیالیسم است ولی برای درک وجوه مشخصه این جامعه چند سئوال مطرح کنیم تا در پاسخ به آن ها تفاوت این مرحله عالی تر را دریابیم.

-                                 تولید در کمونیسم چگونه است؟ کمونیسم افزایش مداوم تولید اجتماعی و بالابردن سطح بازده کار را بر اساس پیشرفت سریع علم و فن تامین می کند، انسان را به مدرن ترین و نیرومند ترین تکنیک مجهز می نماید، تسلط انسان را بر طبیعت به اوج بی سابقه می رساند و امکان م یدهد تا نیروهای طبیعت هر چه بیشتر تحت فرمان انسان در آید . اقتصاد به عالی ترین درجه سازمان می یابد و از ثروت های مادی و طبیعی و منابع نیروی کار انسانی به ثمر بخش ترین و معقول ترین طرز برای ارضاء نیازمندی های روز افزون اعضاء جامعه استفاده می شود.

-                                 هدف تولید در کمونیسم چیست؟ هدف تولید در کمونیست عبارتست از تامین پیشرفت بلاوقفه جامعه، واگذاری کلیه نعم مادی و فرهنگی به هر عضو جامعه بر حسب نیازمندی های روز افزون و تقاضای فردی و سليقه شخصی او، اشیاء مورد مصرف شخصی تحت تملک و اختیار کامل هر عضو جامعه قرار خواهد داشت.

-                                 طبقات اجتماعی در کمونیسم چگونه اند؟ در دوران کمونیسم طبقات وجود نخواهد داشت. تفاوت اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی و معیشتی و نحوه زندگی بین شهر و ده از بین خواهد رفت. هر چه نیروهای مولد ترقی کند و امکانات رفاه و آسایش اهالی بیشتر باشد، ده بیشتر به سطح  شهر ارتقاء خواهد یافت. اگر در سوسیالیسم دو شکل مالکیت اجتماعی وجود داشت به تدریج در آینده انتقال به سوی برقراری مالکیت واحد همگانی خلق انجام خواهد گرفت. با پیروزی کمونیسم کار فکری و بدنی و فعالیت تولیدی عمیقاً با هم درخواهد آمیخت. سطح فرهنگی و معلومات فنی همگان به سطح افرادی که به کار فکری اشتغال دارند ارتقاء خواهد یافت. بدینسان کمونیسم به تقسیم جامعه به طبقات و قشرهای اجتماعی پایان خواهد داد.

-                                 وضع افراد درجامعه و رابطه بین فرد و اجتماع چگونه خواهد بود؟ در دوران کمونیسم همه افراد دارای موقعیت برابر درجامعه خواهند بود نسبت به وسائل تولید رابطه ای یکسان و در کار و توزیع نعم شرایط برابر خواهند داشت. همه در اداره امور اجتماع شرکت فعال، برابر و آزاد خواهند داشت. بین فرد و جامعه بر پایه وحدت منافع اجتماعی و فردی مناسبات هماهنگ برقرار خواهد شد و تقاضای افراد با وجود تنوع عظیم و تکامل همه جانبه آن ناشی از نیازمندی ای سالم و معقول انسانی خواهد بود. سطح عالی آگاهی کمونیستی، عشق به کار، انضباط، خدمت به مصالح جامعه، انسان دوستی، کلکتیویسم از خصائل ذاتی انسان جامعه کمونیستی است.

-                                 مسئله کار در جامعه کمونیستی به چه شکل خواهد بود؟ جامعه کمونیستی که بنیاد آن بر تولید دارای سازمان عالی و تکنیک مترقی استوار ا ست خصلت کار را تغییر می هد ولی  اعضاء جامعه را از کار معاف نمی ارد. چنین جامعه ای به هیچ وجه جامعه هرج و مرج، خود سری و تن پروری نخواهد بود. هر فرد دارای قدرت کار در کار اجتماعی شرکت خواهد کرد. در کلیه اعضاء جامعه بر اثر تغییر خصلت و تکامل تجهیز فنی کار و در پرتوی عالی بودن سطح آگاهی یک نوع نیاز درونی پدید می آید که داوطلبانه و طبق ذوق و تمایل خود برای رفاه جامعه کار کنند. اساس کار تولیدی بر اجبار نیست بلکه بر درک وظیفه اجتماعیست.

-                                 رابطه ملل در کمونیسم چگونه است؟ در دوران کمونیسم نزدیکی هر چه بیشتر و همه جانبه ملل بر اساس اشتراک کامل منافع اقتصادی و سیاسی و معنوی، دوستی برادرانه و همکار انجام خواهد گرفت. کمونیسم بین الملل متحد انسان ها را جانشین ملت ها واقوام پراکنده می کند. شخصیت انسانی و حیات خصوصی در کمونیسم چگونه است؟ کمونیسم نظامی است که در آن استعدادها و قرایح و بهترین خصائل انسانی آزاد و شکفته می شود و عرصه وسیع ظهور و خلاقیت پیدا می کند. روابط خانوادگی نیز تماماً از شائبه حساب های مادی منزه می گردد و کاملاً بر بنیاد عشق متقابل استوار می گردد.

چنین است وجوه مشخصه جامعه کمونیستی. اینک در یک فرمول کلی کمونیسم را تعریف کنیم و ببینیم جامعه کمونیستی چیست. کمونیسم عبارت است از نظام اجتماعی بدون طبقات با مالکیت واحدهمگانی مردم بر وسائل تولید، برابری کامل اجتماعی همه اعضاء جامعه که در آن همزمان با تکامل همه جانبه افراد نیروهای مولد نیز بر بنیاد علم و تکنیک دائماً پیشرفت می کند و اصل عالیه «از هرکس طبق استعدادش، به هر کس طبق نیازش» تحقق می پذیرد. کمونیسم عبارتست از جامعه کاملاً متشکل از مردم زحمتکش آزاد و آگاه که در آن اداره امور توسط خود جامعه انجام می گیرد و کار به نفع جامعه برای همه کس به نیاز حیاتی و ضرورت ادراک شده تبدیل خواهد گردید و استعداد هر فرد به حداکثر به نفع همگان شکوفان خواهد گشت. به خاطر ایجاد چنین جامعه ایست که نسل های متوالی مترقی ترین و پیشرو ترین انسان ها مبارزه می کنند.

         این جامعه یک خواب و خیال و آرزوی موهوم نیست و اگر پیشینیان آن را به مدینه فاضله تعبیر می کردند باید بگوییم که از هم اکنون سواد این شهر از دور آشکار است و راه رسیدن به آن علماً و عملاً تعیین شده و در برابر بشریت قرار دارد. مبارزه برای طی طریق در این راه در پرتو تعالیم مارکسیسم ـ لنینیسم و جانبازی برای ایجاد چنین جامعه ای بهترین محتوی حیاتی برای هر انسان مترقی عصر ماست. هدف کمونیست ها ایجاد چنین جامعه ایست. در این راه است که هزاران قهرمان نامدار و میلیون ها قهرمان گمنام در همه کشورهای جهان جان باخته اند. برای تحقق چنین جامعه جانبخش و استقرار سوسیالیسم و کمونیسم در میهن ما ایرانست که  ارانی ها و روزبه ها از جان گذشتند.

 

82 ـ کولاک (روسی)

         یعنی سرمایه دار ده، یعنی آن دهقان مرفه صاحب زمین کافی با بنیه مالی قوی که در آمد خود را از راه استثمار نیروی کار دیگران یعنی کارگران کشاورزی مزد بگیر تامین می کند. کولاک ها علاوه بر کار مستقیم در کشاورزی و دامپروری قاعدتاً چون پولداران ده محسوب می شوند به کارهای تجاری، رباخواری، اجاره زمین، واسطه گری، اجاره دادن  دام و آلات و ابزار کشاورزی می پردازند. در نتیجه رشد مناسبات سرمایه داری در ده، کولاک ها نفوذ و قدرت فراوان می یابند و علیرغم عده کم خود نقش مهمی در تولید کشاورزی و امور اجتماعی به عهده می گیرند. آن ها نیز مثل اربابان و سرمایه داران بزرگ زمین دار بی رحمانه کارگران کشاورزی و همچنین سایر دهقانان ده را که مقروض آن ها هستند یا به وسائل آن ها احتیاج دارند استثمار می کنند. آن ها در عین حال در مرحله معینی با اربابان سابق که می خواهند جای آن ها را بگیرند و یا سرمایه داران و شرکت های بزرگ کشاورزی، که حیطه عمل آن ها را محدود می کنند در تضاد واقع  می شوند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 13:51  توسط تهیه کننده : محمد ولدی  | 

72 ـ فاشیسم ( Fascisme )

        

        معنای علمی این واژه عبارتست از نظام دیکتاتوری متکی به اعمال زور و ترور آشکار که توسط ارتجاعی ترین و متجاوز ترین محافل امپریالیستی مستقر می شود. فاشیسم از طرف سرمایه انحصاری پشتیبانی می شود و هدف آن حفظ نظام سرمایه داریست، در هنگامی که حکومت به شیوه های متعارفی امکان پذیر نباشد. حکومت فاشیستی کلیه حقوق و آزادی های دموکراتیک را در کشور از بین می برد و سیاست خود را معمولاً در لفافه ای از تئوری ها و تبلیغات مبتنی بر تعصب ملی و نژادی می پوشاند.

         فاشیسم زائیده بحران عمومی سرمایه داریست. فاشیسم در مرحله ای از مبارزه شدید طبقاتی میان پرولتاریا و بورژوازی پدید می گردد که بورژوازی دیگر قادر نیست سلطه خود را از طریق پارلمانی حفظ کند و لذا به استبداد و ترور، سرکوب خونین جنبش کارگری و هر جنبش دموکراتیک دیگر و نیز به عوام فریبی های گزافه گویانه متوسل می شود. فاشیسم سیاست داخلی خود را به ممنوع کردن احزاب کمونیست، سند یکاها و سایر سازمان های مترقی الغاء ازادی های دموکراتیک و نظامی کردن دستگاه دولتی و همه حیات اجتماعی کشور مبتنی می سازد. فاشیسم برای اجرای این مقاصد از دستجات ضربتی، قاتلین و عناصر وازده و اوباش نظیر اس اس ها در آلمان هیتلری و پیراهن سیاهان در ایتالیای موسولینی استفاده می کنند. نژاد پرستی و شوینیسم و تئوری های نظیر آن حربه های اساسی ایدئولوژیک فاشیسم را تشکیل می دهند.

         از نظر تاریخی فاشیسم نخست در ایتالیا در سال 1919 بوجود آمد و سه سال بعد توانست حکومت را در این کشور غصب کند. حزب فاشیستی آلمان در سال 1920 ایجاد شد و نام عوام فریبانه ناسیونال سوسیالیست برخود نهاد. این حزب در سال 1933 به کمک انحصارهای بزرگ آلمانی و خارجی حکومت را بدست گرفت و دیکتاتوری خونین هیتلری را مستقر کرد.

تجزیه جنبش کارگری آلمان در آن هنگام و روش اپورتونیستی سوسیال دموکرات های راست به فلج کردن نیروی عظیم طبقه کارگر آلمان و بالاخره به پیروزی فاشیسم کمک کرد. در آلمان هیتلری که به مظهر فاشیسم و نمونه روشن آن به شمار می رود، حزب کمونیست، سندیکاهای کارگری و سایر سازمان های دموکراتیک یکی پس از دیگری سرکوب شدند. استبداد سیاهی حکمفرما شد. نخبه دانشمندان و روشنفکران و ادبای آلمانی بر اثر دیکتاتوری و سیاست ضد یهود فاشیست ها مجبور به جلای وطن شدند. فاشیست ها با استفاده از تئوری های «فضای حیاتی» و «ژئو پلیتیک» و با اقدامات علمی انحصارهای بزرگ جنگ جدیدی را برای تقسیم مجدد جهان و اشغال سرزمین های دیگر کشورها  تدارک دیدند. این سیاست منجر به جنگ دوم جهانی شد که بالاخره با در هم شکستن کامل نظامی، اقتصادی و سیاسی ارتجاع فاشیستی و با پیروزی اتحاد شوروی و ائتلاف ضد هیتلری فاشیستی پایان یافت.

         پس از این شکست نیز عناصر فاشیست بار دیگر در کشورهای امپریالیستی عرصه جدیدی برای فعالیت یافتند، محافل امپریالیستی مرتجع و تجاوزکار همچنان حامی اصلی آن ها هستند و مخارج آنان را تامین می کنند. در آلمان غربی حزب فاشیستی جدیدی با مقاصد تلافی جویانه وتجاوزکارانه به نام ناسیونال دموکرات و با همان روش ها تشکیل شده که از آزادی عمل برخوردار است و در محافل حاکمه بن و حتی  ارتش آن کشور حامیان متعدد دارد. در ا نگلستان نیز دستجات فاشیستی عمل می کنند و در ایالات متحده امریکا چندین گروه فاشیستی با همان شیوه ها مشغول فعالیت هستند. در فرانسه سازمانی نظیر ارتش سری و تشکیلات سیاسی آن به رهبری رجال مرتجع سیاسی سرشناس و یا سازمان موسوم به «ئوکسیدان» یعنی غرب و در ایتالیا چند سازمان فاشیستی نظیر دار و دسته ای که به خود نام جنبش سوسیالیستی ایتالیا داده است و غیره فعالیت می کنند. رژیم سرمایه داری از کلیه  دستجات برای سرکوب جنبش های کارگری و اعتصابات توده ای، خرابکاران و کشتار استفاده می کند.

         همچنانکه گفتیم فاشیسم محصول امپریالیسم و حربه انحصارهاست. در عین حال فاشیسم با توجه به شیوه های خاص دیکتاتوری و ترور آمیخته با عوام فریبی های آن به نظام های استبدادی دیگری هم که تمام مخالفان و آزادیخواهان و احزاب سیاسی را وحشیانه سرکوب می کنند و کلیه آزادیی های سیاسی را از بین می برند اطلاق می گردد، نظیر رژیم های مسلط در یونان، پرتغال، اسپانیا. دار و دسته پان ایرانیست های ایران نیز به همین جهت از طرف مردم فاشیست های وطنی لقب گرفته اند. آن ها فقط به پیراهن های خاکستری و بازوبندهای نظیر صایب شکسته و سلام هایی نظیر بلند کردن دست به شیوه هیتلری بسنده نمی کنند، گروه های ضربتی آن ها مشغول جاسوسی و پرونده سازی هستند و در خدمت رژیم ضد دموکراتیک به سرکوب آزادیخواهان می پردازند. پان ایرانیست ها تئوری های برتری نژادی را در لفافه «نیاخاک» و «نظم آسمانی شاهنشاهی ایران زمین» تبلیغ می کنند، بذر نفاق و کین بین خلق های ایران می افکنند، نقشه های کشورگشایی طرح می کنند و نیروی ذخیره استبداد و استعمار نو به شمار می روند.

نازیسم ـ دارای همان معنای فاشیسم است. این کلمه از حروف اول اسم حزب فاشیستی هیتلر که «حزب کارگری ملی سوسیالیستی» خوانده می شد و البته نه کارگری بود نه ملی و نه سوسیالیستی ترکیب یافته است.

 

73 ـ  فرماسیون اجتماعی -  اقتصادی

         فرماسیون یا صورت بندی اجتماعی ـ اقتصادی عبارتست از نظام  اقتصادی معین تاریخی و روبنای متناسب با آن.

         در تاریخ بشری پنج صورت بندی اجتماعی ـ اقتصادی دیده می شود که عبارتند از جامعه اشتراکی اولیه ( کمون اولیه ) برده داری، فئودالیسم، سرمایه داری و کمونیسم.

         هر یک از صورت بندی های اجتماعی ـ اقتصادی دارای قوانین خاص پیدایش و تکامل خود است. در عین حال قوانین عامی نیز وجود دارند که در تمام صورت بندی های اجتماعی اقتصادی جاری هستند. گذار از یک صورت بندی به صورت بندی دیگر نتیجه تصادف و اتفاق نبوده بلکه بر حسب قانونمندی معینی انجام می گیرد. بدین نحو که در درون جامعه تضادهای معینی بوجود می آید که موجبات بر افتادن نظام اجتماعی کهنه و پیدایش نظامی اجتماعی مترقی  و نوین را فراهم می آورد. قانون عینی تطابق مناسبات تولیدی با خصلت نیروهای مولده قانون عامی است که گذار از یک صورت بندی به صورت بندی دیگر تحت تاثیر آن انجام می گیرد. در مرحله معین از رشد نیروهای مولده، مناسبات تولیدی جامعه هماهنگی خود را با نیروهای مولده از دست داده و با آن وارد تضاد می گردد و برافتادن نظام کهنه و ایجاد نظام نوین مبتنی بر مناسبات تولید جدید را ضرور می گرداند. در جوامع طبقاتی گذار از یک صورت بندی به صورت بندی دیگر در نتیجه مبارزه میان طبقات متخاصم انجام می گیرد. در نتیجه مبارزه انقلابی طبقات پیشرو به حاکمیت طبقات برنده پایان داده می شود.

 

74 ـ فارمر(Farmer  )

         يك واژه انگليسی است به معنای صاحب فارم يا صاحب مزرعه. فارمر عبارتست از مالك يا اجاره دار قطعه زميني كه داراي اقتصادي مبتني بر توليد كالايي سرمايه داريست. گاهي اوقات فارمرها داراي اقتصاد كالايي ساده نيز هستند. اين شكل به خصوص در  ايالات متحده امريكا و همچنين انگلستان تكامل يافته است. در امريكا وفور زمين هاي وسيع و قلت مهاجران خواستار كار كشاورزي موجب رشد سريع اين شكل از اقتصاد سرمايه داري در كشاورزي شد. ولي در طول تكامل سرمايه داري، در كشاورزي نيز جريان تمركز مالكيت ارضي و تمركز توليد پديد آمد و تقويت يافت. عده زيادي از فارمرها خانه خراب و از زمين خود رانده شدند و به جاي آن ها فارم هاي بزرگ با بنيه قوي به وجود آمد. هم اكنون نيز در ايالات متحده جريان خانه خرابي فارمرهاي كوچك و تا حدي متوسط كه به صفوف كارگران ويا بيكاران مي پيوندند ديده مي شود. زمين داران بزرگ و نيرومند سرمايه داري فارم هاي بسيار وسيعي را اداره مي كنند كه قسمت اعظم زمين ها و توليد كشاورزي را در دست دارند. در برخي كشورهاي ديگر نيز بر اثر اصلاحات ارضي چنين قشري پديد مي گردد و عده اي از دهقانان كه زمين داشته يا اجاره مي كرده يا صاحب نسق بوده اند زمين هاي خود را از دست مي دهند و به جاي آن ها سرمايه داران بزرگ كشاورزي بوجود مي آيند.

        

75 ـ فرهنگ (Culture )

         فرهنگ عبارتست از مجموعه ارزش هاي مادي و معنوي جامعه بشري كه در جريان فعاليت اجتماعي ـ تاريخي آن ايجاد شده است. فرهنگ فعاليت خلاق انسان ها را براي بوجود آوردن اين ارزش ها و نحوه كسب و انتقال آن ها را نيز در بر مي گيرد. فرهنگ داراي دو جانب به هم پيوسته است: فرهنگ مادي و فرهنگ معنوي.

         فرهنگ مادي عبارتست از مجموعه وسائل توليدي، تكنيك ، تجربه توليد و ساير ارزش هاي مادي كه يك جامعه در هر مرحله از تكامل تاريخي خود در اختيار دارد.

         فرهنگ معنوي مجموعه دستاوردهاي جامعه را درهمه زمينه هاي علم و هنر و اخلاق و فلسفه تشكيل مي دهد.

         فرهنگ يك پديده تاريخي است وابسته به فرماسيون اجتماعي ـ ا قتصادي. بر خلاف تئوري هاي ايدآليستي كه فرهنگ معنوي را از بيناد مادي آن جدا كرده و آن را يك محصول رواني برگزيدگان مي شمارد، ماركسيسم ـ لنينيسم جريان توليد نعم مادي را پايه و سرچشمه رشد فرهنگ معنوي مي داند و از همينجا نتيجه مي گيرد كه فرهنگ مستقيم يا غير مستقيم ثمره كار و فعاليت توده هاي مردم زحمتكش است. با وجود وابستگي فرهنگ معنوي به شالوده مادي خود به محض تعويض اين شالوده، فرهنگ معنوي خود به خود تغييرنمي پذيرد زيرا كه داراي استقلال نسبي و قوانين خاص خود است.

         در جوامع منقسم به طبقات، فرهنگ داراي خصلت طبقاتي است، هم از نظر محتوي  ايده اي آن و هم از نظر استفاده علمي از آن. طبقه مترقي حامل و بيانگر فرهنگ پيشرو و مترقي است . هم زمان با پيدايش و تشكيل ملت ها فرهنگ درشكل ملي خود تظاهر مي كند. در جامعه سرمايه داري در داخل هر فرهنگ ملي دو نوع فرهنگ معنوي يافت مي شود. فرهنگ بورژوازي منعكس كننده و مدافع منافع طبقات استثمارگر است و انديشه جاوداني بودن نظام سرمايه داري را رواج مي دهد. در جامعه سرمايه داري عناصري كم يا بيش رشد يافته از فرهنگ سوسياليستي و دموكراتيك نيز ايجاد مي شود كه بيانگر منافع توده هاي زحمتكش است. حامل فرهنگ معنوي مترقي، پرولتاريا يعني انقلابي ترين طبقه جامعه است و يكي از وظايف او ايجاد فرهنگ نوين سوسياليستي است. به همين جهت نبايد «فرهنگ در جامعه سرمايه داري» را با « فرهنگ بورژوازي» اشتباه كرد.

         فرهنگ نوين سوسياليستي با تكيه به تئوري هاي ماركسيسم ـ لنينيسم و شناسايي قوانين تكامل اجتماع از بهترين عناصر و پر ارج ترين ارزش هاي فرهنگ انساني در طول تاريخ بهره مند مي گردد. فرهنگ سوسياليستي نفي مكانيكي و سطحي فرهنگ مترقي و با ارزش گذشته نيست، بلكه در برگيرنده كليه دستاوردهاي مترقي آنست. فرهنگ نوين سوسياليستي وسيله موثر تربيت كمونيستي زحمتكشانست.

         در نوشته هاي لنين واژه فرهنگ ( كولتور) به سه معناي مختلف به كار رفته است:

         يكي به مفهوم تمدن، نحوه رفتار و كردار در يك جامعه، انعكاسي از ارزش هاي يك جامعه با تمدن خاص خود در آگاهي افراد. انقلاب فرهنگي كه در جامعه سوسياليستي پس از انقلاب سياسي و اجتماعي روي مي دهد به اين معنا توجه دارد.

         دوم به مفهوم ايدئولوژي، بيان رابطه انسان با جهان. تقسيم هر فرهنگ به دو جزء: فرهنگ بورژوازي حاكم و ارتجاعي و عناصر فرهنگ دموكراتيك و سوسياليستي متعلق به توده زحمتكش ناظر به اين مفهوم است. انقلاب فرهنگي از اين لحاظ به معناي آنست كه فرهنگ ايدئولوژي بورژوايي بايد جاي خود را به فرهنگ سوسياليستي بدهد.

         دوم به مفهوم تعليمات يا دانش، شناسايي فني، معرفت عمومي. در اين مورد عبارات «فقدان فرهنگ» يا «بي فرهنگي» به معناي نقص آموزش، بي سوادي، جهل و خرافات به كار مي رود.

        

76 ـ فئوداليسم (feodalisme )

         فئوداليسم آن فرماسيون اجتماعي ـ اقتصادي كه در نتيجه تلاشي جامعه برده داري و يا مستقيماً در نتيجه تلاشي كمون اوليه با ويژگي هاي مشخص خود در هر كشور، تقريباً در كليه سرزمين هاي جهان بوجود آمد.

         پيدايش در شكل كلاسيك خود، عوامل اين دوران در بطن جامعه برده داري به صورت كولون بروز نمود. كولون عبارت بودند از بردگان آزاد شده يا زحمتكشان آزاد يعني غير برده كه قطعات كوچك زمين را با شرايط معيني مي گرفتند و موظف بودند زمين ارباب يعني مالك بزرگ زمين را زراعت كنند و سهم بزرگي از محصول را به صورت جنس يا نقد به مالك تسليم كنند و مقرري هاي ديگري به شكل بيگاري وماليات و غيره تاديه نمايند. در اواخر دوران برده داري، كار به اين شكل، عوايد بيشتري براي برده داران و خواجگان تامين م يكرد. زارعين جديد، وابسته به زمين بودند يعني با آن خريد و فروش مي شدند ولي ديگر بنده و زرخريد به شمار نمي آمدند. اين نوع جديد زحمتكشان كه به زبان رومي كولون ناميده مي شدند پيشينيان سرف ها يا رعيت هاي قرون وسطايي هستند. با مرور زمان اختلاف بين بردگان آزاد شده، كولون ها و دهقانان آزاد از بين رفت و همه به توده وسيع و يك دست «رعيت» كه در غرب سرف ناميده مي شود بدل شدند. به همين جهت دوران فئوداليسم را سرواژ نيز ناميده اند.

         در صورت بندي اجتماعي ـ اقتصادي فئوداليسم طبقات اساسي عبارتند از دهقانان رعيت (بهره دهان) و مالكان فئودال (بهره كشان). عامل انقلابي در اين مرحله همواره دهقانان و پيشه وران بودند.

         در جوامع شرق باستان بنابه تحقيقاتي كه تاكنون صورت گرفته ظاهراً تقسيم اساسي افراد جامعه به آزاد و بنده صورت نگرفته، بلكه تقسيم جامعه به دو گروه فقير و غني روي داده است. روساي قبايل فرماندهان جنگي، روحانيون و پيشوايان به علت وظايف خاص و متعدد خود نظير حفظ امنيت، نظارت بر تقسيم نوبتي زمين ها، آبياري، نگاهداري دام ها و غيره اهميت و قدرت و ثروت يافتند و قشربندي دروني جامعه طايفه اي ابتدايي بين آن ها و انبوه فقير طوايف صورت گرفت. تشكيل اتحاديه هاي قبايل و سپس پادشاهي ها و  ايجاد اشراف و قدرت دولتي متمركز و به شدت استبدادي راه تكامل اين جوامع بود كه در آن ها رژيم برده داري تسلط كامل نيافت. بردگان اگرچه وجود داشتند ولي هرگز به صورت طبقه عمده و نيروي اساسي جامعه در نيامدند بردگي به شكل عمده به صورت بردگي خانگي باقي ماند.

         نيروهاي توليدي ـ دوران فئوداليسم يك مرحله ضروري تكامل جامعه انساني است و پيدايش آن به موقع خود به رشد نيروهاي مولده كمك كرد. رشته هاي اساسي توليد در اين دوران كشاورزي است. كار توده هاي دهقاني وابسته به زمين كه هر يك قطعه زميني را كشت مي كرد و داراي ابراز توليد متعلق به خود بود و تا حدي خويش را در پيشرفت كشاورزي ذينفع مي شمرد توانست موانعي را كه در آن عصر در راه رشد نيروهاي مولد وجود داشت برطرف سازد  در آغاز اين دوران ادوات زراعي خيش چوبي وآهني، داس و بيل بود و سپس گاو آن چرخ دار و ادوات زراعي دندانه دار و بعد تدريجاً آسياي بادي يا آبي وغيره به وجود آمد. سطح توليد ترقي كرد، محصولات متنوع تر شد، دامپروري رشد يافت، پيشه وري به تدريج كاملاً از كشاورزي جدا شد، حرفه هاي جديد پيدا شد و بالاخره آهنگري، كشتيراني و استفاده از نيروي آب و چرخ و غيره تاثير مهمي در پيشرفت امور صنعتي نمود، به طوري كه ديگر تكامل آينده توليد در چارچوب تنگ مناسبات فئودالي ممكن نبود.

         مناسبات توليدي ـ مناسبات توليدي جامعه فئودالي بر مالكيت ارباب بر زمين و مالكيت محدودي بر رعيت استوار بود. رعيت ديگر بنده نبود، اختيار جان او در دست مالك نبود و مستقلاً فروخته نمي شد، اگر چه با زميني كه به فروش مي رفت به مالك جديد منتقل مي شد. در ممالك شرقي اكثر دهقانان وابستگي به شكل كلاسيك به زمين نداشتند و بيشتر قروض آ نها به مالك، آنان را از نظر اقتصادي وابسته مي كرد. رعيت از محصول داراي سهمي بود كه به خود او تعلق داشت. در اين دوران هم مالكيت فئودالي و هم مالكيت انفرادي دهقان و پيشه ور بر ادوات توليد تواماً وجود داشت. محصول اضافي رعيت تسليم ارباب مي شد كه آن را بهره مالكانه يا بهره اربابي مي ناميدند. به طور كلي سه نوع بهره مالكانه: كار بهره يا بيكاري، بهره جنسي و بهره نقدي بر مي خوريم كه كمابيش در جنب يكديگر وجود داشتند ولي در مراحل مختلف تكامل جامعه فئودالي يكي از اشكال مزبور تفوق يافته است. شكل مسلط استثمار دهقانان در مرحله ابتدايي دوران فئوداليسم كار بهره بود، بدين معني كه دهقانان روزهاي معيني از هفته را مستقيماً براي ارباب و روي زمين او كار مي كرد و بدين ترتيب به اصطلاح اقتصادي زمان كار اضافي او از نظر زمان و مكان كاملاً مشخص بود. بهره جنسي تسليم منظم مقداري از محصول زراعي و دامي بود. بهره نقدي به معناي پرداخت بهره مالكانه به پول است. بهره نقدي خصوصيت دورانيست كه فئوداليسم در حال تلاشي است و مناسبات سرمايه داري كم كم در توليد رخنه مي كند. علاوه بر اين بهره منظم مالكانه ارباب يك سلسله عوارض و ماليات ها و سيورسات به دهقانان تحميل مي كرد. واضح است كه هر كشور يا گروه كشورها داراي ويژگي هاي فئودالي مخصوص به خود بودند. مثلاً در ممالك باستان خاور زمين مدت ها مناسبات فئودالي با بقاياي دوران هاي پيشين در آميخته بود. مالكيت دولتي بر زمين و مالكيت شاهان قسمت مهمي از زمين ها را در بر مي گرفت. آبياري مصنوعي، قنوات و شبكه هاي آبياري و تعلق آن ها به دولت و اشراف ويژگي هاي خاص را موجب مي شد. اين ويژگي ها كه به «شيوه هاي توليد آسيايي» ( اصطلاح ماركس) معروف شده خود مورد بحث محققان است.

         قانون اساسي اقتصاد فئودالي عبارتست از توليد محصول اضافي براي تامين نيازمندي هاي دوران فئودال و استثمار رعاياي وابسته بر مبناي مالكيت  ارباب بر زمين و مالكيت محدود وي نسبت به رعايا، از طريق كار بهره، بهره جنسي و نقدي و انواع ديگر عوارض و ماليات ها و سيورسات (واژه كاربهره را در فارسي مي توان به بيگاري تعبير نمود).

         در آغاز اين دوران اقتصاد طبيعي تفوق كامل داشت و مقصود از اقتصاد طبيعي وابسته آنست كه هر ارباب در املاك خود ازعوايد و بهره اي كه از استثمار دهقانان به دست مي آورد زندگي مي كرد و تقريباً كليه احتياجات ضروري وي و خدمه اش را در املاكش تهيه مي شد و به ندرت مبادلات با خارج از اين محيط مورد استفاده قرار مي گرفت. اقتصاد دهقاني نيز بر همين پايه قرار داشت و خانواده دهقاني به امور پيشه وري نيز مي پرداخت و عمده نيازمندي هاي خود را شخصاً تامين مي نمود. بعداً به تدريج با توسعه شهرها توليد پيشه وري و تقسيم كار و مبادلات بين شهر و ده بسط يافت و ناگزير درهاي اقتصاد طبيعي به خارج گشوده شد و بازار گسترش يافت.

         مناسبات توليدي فئودالي در مرحله معيني از تكامل دوران فئودالي به سدي در راه تكامل نيروهاي مولد بدل مي شود. با رشد توليد كالايي عوامل كم و بيش شكل گرفته فرماسيون سرمايه داري پديد مي گردد. قيام ها و جنگ هاي دهقاني اساس جامعه فئودالي را متزلزل مي كند و جامعه راه رشد خود را به سوي دوران بعدي مي گشايد.

         در دوران معاصر به علت وجود سيستم جهاني سوسياليستي، كه به عامل قاطع تكامل جامعه بشري بدل مي شود و همچنين وجود نهضت هاي نيرومند ملي و آزاديبخش امكان آن هست كه جوامعي كه در آن هنوز فئوداليسم و يا بقاياي آن وجود دارد ديگر از دوران پردرد سرمايه داري نگذرند و مستقيماً با در پيش گرفتن راه رشد غير سرمايه داري به صورت بندي اقتصادي – اجتماعي سوسياليسم برسند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 13:48  توسط تهیه کننده : محمد ولدی  | 

71 ـ عینی و ذهنی ( (objectif, subjectif

 

    عینی (ابژکتیف) یعنی آنچه که در خارج از شعور و آگاهی وحواس انسانی و به طور مستقل وجود دارد. به عبارت دیگر آنچه که وجودش بستگی به ذهن وشعور انسان و شناسایی او نداشته باشد .

    ذهنی( سبژکتیو) یعنی آنچه در ذهن و شعور انسانی وجود دارد و طبق نظریه ماتریالیستی انعکاسی از جهان عینی است.

         در مباحث مختلف اجتماعی و فلسفی این واژه ها به معانی مختلف به کار می روند. ما برای توضیح چند مثال می آوریم. مثلاً می گویند قضاوت عینی باید کرد یا قضاوت ذهنی درست نیست. مقصود از این عبارات چیست؟ قضاوت عینی یعنی شالوده استدلال و ارزیابی خود را بر پیشداوری ها، تمایلات و محتویات ذهنی خود قرار ندهیم بلکه در این ارزیابی فاکت های مربوطه عین واقعیت را ملاک و محک قرار دهیم. ببینیم فی الواقع در جهان مادی مستقل از خواست و تمایل و محتویات ذهنی ما چه می گذرد. هر قدر این واقعیت مستقل از آگاهی، بیشتر و همه جانبه تر پایه وشالوده ارزیابی و برخورد و استدلال ما قرار گیرد قضاوت ما عینی تر و البته صحیح تر خواهد بود. یک مورد دیگر که در آن از واژه های عینی و ذهنی زیاد استفاده می شود مربوط به قوانین تکامل طبیعت و اجتماع است. در این مورد وقتی می گوییم فلان قانون عینی است مقصود آنست که صرفنظر از خواست و  اندیشه ما، مستقل از آگاهی و شعور ما این یا آن پدیده و پروسه به طور عینی طبقه قانون مزبور انجام می گیرد. مثلاً در زمینه طبیعت روشن است که قانون جذب اجسام  و در نتیجه سقوط اشیاء بر روی زمین یا قانون تبدیل مایع به گاز در درجه حرارت و فشار معین قوانین عینی هستند یعنی ما بخواهیم یا نخواهیم مستقل از شعور و ذهن ما چنین قوانینی جاری هستند و بر پروسه طبیعی حاکم اند. در مورد اجتماع هم وقتی از قانون عینی صحبت می کنیم مقصود آن چنان جریاناتی در تکامل جامعه بشریست که در دوران خاص مستقل از اندیشه و خواست و تمایل انسانی صورت می گیرد. مثلاً جریان تبدیل جامعه فئودالی به جامعه سرمایه داری در شرایط معین دارای قانونمندی عینی است و بنابر علل داخلی تکامل جامعه چنین تحولی در جامعه بشری غیر قابل اجتناب و عینی است. یا استثمار کارگر در جامعه سرمایه داری که بر طبق قانون اضافه ارزش صورت می گیرد زائیده ماهیت و اساس جامعه و طرز تولید و مناسبات سرمایه داریست و تا هنگامی که این جامعه برقرار است این قانون عینی عمل می کند و کارگر زحمتکش از طرف سرمایه دار ثروتمند استثمار می شود.

         همان طور که در مورد قوانین طبیعی انسان با شناخت قوانین می تواند آن را مورد استفاده قرار دهد و از آن به سود خود بهره برداری کند در مورد قوانین اجتماعی نیز با شناخت قوانین عینی تکامل جامع می توان بر آن ها مسلط شد و از آن ها برای تسریع در پیشرفت اجتماع و تحولات انقلابی استفاده نمود. بنابر این عینی و ذهنی در رابطه دیالکتیکی بین خود هستند و توجه به عینیت به هیچ وجه بهانه ای برای غیر فعال ماندن انسان در برخورد با آن نیست. به عبارت دیگر درک عینی بودن تکامل تاریخی یعنی آنچه که «جبر تاریخ » نام گرفته هرگز نباید دلیل درست روی دست گذاشتن و منتظر جریان خود به خودی حوادث ماندن باشد. بر عکس انسان فعال، با شعور و آگاهی خود نه تنها واقعیت موجود را می شناسد و به ماهیت قوانین تکامل آن پی می برد بلکه این شناسایی را وسیله تغییر و تکامل قرار می دهد وخلاقانه بر جریان تحول تاثیر می گذارد.

         در هر عمل معرفتی یا شناخت دو طرف وجود دارد: اول عامل معرفت یابنده اعم از آن که فرد یا جمع باشد و آن را در اصطلاح فلسفی سوبژکت یا ذهن می نامند و دوم آن که چیزی که بدان معرفت می یابیم و مضمون شناخت است و آن را ابژکت می نامند. عین یا مضمون معرفت امریست خارج از ذهن ما، مستقل از ما. حال اگر شعور و ذهن به علتی از علل، خواه در نتیجه خواست ها و شورهای انفرادی، خواه در نتیجه عامی گری و برخورد سطحی و یک جانبه، خواه در نتیجه جمود در یک رشته احکام آیه مانند و یا تبعیت کورکورانه از ذهنیات دیگران و غیره نخواهد موضوع عینی معرفت را دقیقاً مورد مطالعه و تجزیه قرار دهد و بخواهد خواص و قوانین و تضادهای این عین را راساً از ذهن خود بیرون کشد و منظره ناقص و غلط و مسخ شده خود را جانشین واقعیت عینی کند و پروای آن را هم نداشته باشد که تا چه اندازه این ساخته های ذهن با واقعیت عینی خارج منطبق است این شیوه تفکر را سوپژکتیویسم یا اصالت ذهن می نامیم. پس سوپژکتیویسم یا سبک ذهنی تفکر و عمل به مفهوم آنست که ساخته ذهن، جانشین واقعیت عینی گردد و ذهن مستقل از عین عمل کند اعم از این که اینکار آگاهانه یا ناآگاهانه از روی نیت خود یا بد انجام گیرد. از این توضیحات ماهیت ایدآلیستی این نظریه آشکار می شود.

         شرایط داشتن برخورد عینی چنین است:

         اول ـ جمع آوری دقیق فاکت ها و اطلاعات درباره موضوع بررسی به نحوه هر چه جامع تر و دقیق تر

         دوم ـ بررسی دقیق این فاکت ها و اطلاعات با انطباق قوانین عام مارکسیستی ـ لنینیستی

         سوم ـ استنتاج از تحلیل و تعیین خط مشی عملی مبتنی بر این استنتاج و سنجش این خط مشی در عمل

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 13:47  توسط تهیه کننده : محمد ولدی  | 

 70 ـ  طبقه

         تعریف جامع و همه جانبه طبقه اجتماعی را ولادیمیر ایلیچ لنین بدست داده است.

لنین می گوید:

         « طبقات به گروه های بزرگی از افراد اطلاق می گردد که بر حسب جای خود در سیستم تولید اجتماعی دوران تاریخی معین، بر حسب مناسبات خود با وسائل تولید ( که اغلب در قوانین تثبیت و تسجیل شده است )، بر حسب نقش خود در سازمان اجتماعی کار و بنابر این بر حسب طرق دریافت و میزان آن سهمی از ثروت اجتماعی که در اختیار دارند، از یکدیگر متمایزند. طبقات آن چنان گروه هایی از افراد هستند که گروهی از آن ها می تواند به علت تمایزی که میان جای آن ها در شیوه معین اقتصاد اجتماعی وجود دارد، کار گروه دیگر را به تصاحب خود درآورند.»

         بنابراین تعریف، تمایز طبقات به طور کلی بر حسب جا و مقام آن ها در تولید اجتماعی مشخص می شود. چگونگی رابطه طبقات با وسائل تولید مهم ترین عامل تعین کننده جای این طبقات در تولید اجتماعی است. مالک وسائل تولید و زحمتکشان فاقد وسائل تولید هر یک مقام و جای متفاوت در تولید اجتماعی دارند. یکی حاکم است و دیگری محکوم، یکی بهره کش است دیگری بهره ده. طبقات مختلف بر حسب چگونگی و میزان دریافت سهم خود از تولید اجتماعی نیز از هم متمایز هستند. مثلاً در شرایط سرمایه داری، سرمایه داران به شکل سود، بهره و غیره و کارگران به شکل دستمزد سهم خود را از تولید اجتماعی به دست می آورند و میزان درآمد آنان نیز کاملاً متفاوت است. به این ترتیب کاملاً روشن است که مارکسیسم ـ لنینیسم طبقات اجتماعی و اساس تقسیم جوامع به طبقات را در محیط تولید مادی می یابد و پایه عینی این تقسیم را نشان می دهد.

         همان طور که تاریخ نشان می دهد طبقات همیشه از آغاز پیدایش انسان وجود نداشته اند. جامعه اشتراکی یا کمون اولیه جامعه ای بدون طبقات بود، رابطه همه افراد بشری با وسائل بسیار ابتدایی تولید یکسان بود. سطح تولید چنان پایین بود که فقط حداقل نعم مادی را تامین می کرد و امکانی برای تراکم ارزش های مادی و پیدایش مالکیت خصوصی و گروه بندی اجتماعی از نظر رابطه با وسائل تولید وجود نداشت.

         با رشد نیروهای تولیدی و بازده کار، با تولید بیش از مصرف و امکان انباشته ثروت، با تقسیم کار اجتماعی و پیدایش مالکیت خصوصی و زوال مالکیت اشتراکی، نابرابری اقتصادی مردمان افزایش یافت. برخی که به ویژه از سران قبائل بودند ثروتمند و صاحب وسائل تولید شدند، عده ای دیگر از آن محروم مانده مجبور شدند برای صاحبان وسائل تولید کار کنند. این قشر بندی طبقاتی و تکامل آن منجر به پیدایش جامعه بردگی شد.

         هر یک از فرماسیون های اجتماعی منقسم به طبقات دارای ساخت طبقات ویژه خویش است. در جامعه بردگی طبقات اصلی عبارت بودند از بردگان و برده داران، در جامعه فئودالی اربابان و رعایا، در جامعه سرمایه داری پرلتاریا و بورژوازی . در هر یک از این دوران ها علاوه بر طبقات اساسی نامبرده طبقات غیر عمده دیگر نیز وجود دارند. این ها با طبقات جدید در حال زایش و تکامل و با طبقات در حال زوال دستخوش قشر بندی و تجزیه.

در این میان طبقه کارگر دارای نقشی ویژه و رسالت تاریخی خاص است، زیرا که این طبقه با مبارزه خود ضمن اتحاد با دهقانان زحمتکش علیه سرمایه داری و برای استقرار سوسیالیسم و کمونیسم اصل استثمار را ملغی می کند و جامعه بدون طبقات را ایجاد می نماید.

         بنابر این طبقه یک مقوله اجتماعی تاریخی است در آغاز در دوران کمون اولیه وجود نداشت و در دوران کمونیسم نیز از بین خواهد رفت.

         در دوران های اجتماعی منقسم به طبقات، طبقات استثمار شونده همه ثروت های اجتماعی را تولید می کنند، ولی طبقات بهره کش سهم مهمی از آن ها را از آنجا که صاحب وسائل تولید هستند به خود اختصاص می دهند . تناقضات و تضادهای طبقاتی از همین جا ناشی می شود. مبارزه طبقاتی که بر شالوده عینی وجود طبقات بهره کش و بهره ده و منافع متضاد آن ها جریان دارد یک امر ذهنی وابسته به اراده و میل افراد نیست.

         با در نظر گرفتن مفهوم علمی طبقه و تعریفی که از آن نمودیم استفاده از اصطلاحاتی نظیر طبقه روشنفکر، طبقه کارمندان، طبقه زنان، طبقه فخار و نظایر این ها که در جراید به آن برخورد می کنیم صحیح نیست زیرا هر یک از این دستجات و گروه ها قشر یا صنف یا گروه صنفی یا جنسی معینی را نشان می دهند و مخلوط کردن آن ها با طبقه که دارای مفهوم دقیق علمی است نه تنها اشتباه است بلکه در عمل کار را به نفی تضادهای طبقاتی و مبارزه طبقاتی می کشاند. واضح است که بسیاری از این گروه ها و اقشار، که از نظر صنفی و سنی و جنسی و غیره می توانند منافع مشترکی داشته باشند شامل افراد وابسته به طبقات کاملاً مشخص و متضاد اجتماعی هستند. مثلاً منافع زنان یا جوانان کارگر و زحمتکش درست در نقطه مقابل زنان و یا جوانان وابسته به طبقات و قشرهای ثروتمند قرار دارد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 13:46  توسط تهیه کننده : محمد ولدی  | 

 

69 ـ صهيونيسم (scionisme  )

        

يك جريان ناسيوناليستي متعصب متعلق به بورژوازي يهود است كه در اواخر قرن گذشته در اروپا به وجود آمد و اكنون به ايدئولوژي رسمي دولت تجاوز گر اسرائيل بدل شده است. اين نام مشتق از صهيون ـ محلي در نزديكي شهر اورشليم است كه براي يهوديان نيز داراي تقدس است. در سال 1897 جمعيتي به نام سازمان جهاني صهيونيسم بوجود آمد كه هدف خود را انتقال تمام يهوديان جهان به فلسطين اعلام كرد. اين سازمان اكنون داراي قدرت مالي برابر با دارايي بزرگ ترين شركت هاي انحصاري جهانست، سهامدار شركت هاي متعدد اسرائيلي و صاحب زمين ها و موسسات كشاورزي و واحدهاي توليدي و توزيعي عديده است، مركز آن درايالات متحده امريكاست و فعاليت هاي جمعيت هاي صهيونيست را در بيش از 20 كشور جهان كنترل مي كند.  جمعيت هاي متعدد، كلوب ها، كميته ها و اتحاديه هاي فراواني وابسته بدانند. بايد گفت كه صهيونيست ها در آغاز به خاطر منافع و ساخت و پاخت هاي امپرياليستي حاضر بودند «كانون يهود» را در امريكاي لاتين يا در كنيا يا در اوگاندا يا در اروپاي شرقي بوجود آورند.

         بورژوازي يهود با تحريك احساسات ناسيوناليستي و تعصب هاي ملي ساليان درازيست كه در زير پرچم صهيونيست با نيروهاي مترقي به مبارزه برخاسته و اين جريان را به حربه اي در خدمت محافل ارتجاعي و امپرياليستي بدل كرده است.

         شالوده صهيونيسم اين انديشه است كه يك ملت واحد يهود مركب از يهوديان سراسر جهان، صرف نظر از كشوري كه ميهن آنهاست وجود دارد. اين انديشه از نظر سياسي ارتجاعي و حربه نفاق افكني است و از نظر علمي بي پايه و غير منطقي است. صهيونيسم قوم يهود را داراي وضع استثنايي در جهان مي داند كه به عنوان برگزيده خدا داراي رسالتي ويژه است. صهيونيسم در درجه اول با منافع پرولتارياي يهود مغاير است. صهيونيسم ساليان متمادي كوشش اصلي خود را متوجه ايجاد نفاق و تضاد بين يهوديان هر كشور و خلقي كه در ميان آنها مي زيستند كرده و در تحريك دشمني و كينه بين يهوديان و ساير خلق ها مي كوشد. از اين نظر بين صهيونيسم و آنتي سميتيسم كه نقطه مقابل اوليست تفاوتي نيست. هر دو صهيونيسم و آنتي سميتيسم  (ضد يهود) ـ جريان ارتجاعي، نژاد پرستانه، ناسيوناليستي كور و دشمن اتحاد زحمتكشان است و ماركسيسم با تمام قدرت هر دو را رد مي كند.

         صهیونیسم اینک دیگر تنها ایدئولوژی نیست بلکه سیستم ارتباطات پرشاخه و موسسات بی شماری نیزهست و مجموعه نظریات، سازمان ها، سیاست ها و روش های سیاسی و اقتصادی بورژوازی بزرگ یهود را که با محافل انحصاری ایالات متحده امریکا و سایر کشورهای امپریالیستی جوش خورده اند تشکیل می دهد. محتوی  اساسی صهیونیسم، شوئنیسم جنگ طلبانه و ضد کمونیسم است.

         صهیونیسم می کوشد در کشورهای مختلف جهان، کارگران و زحمتکشان یهود را از محیط کار و زندگی و فعالیت خود از بقیه کارگران و زحمتکشان جدا کند و مانع شرکت آن ها در نهضت کارگری و دموکراتیک گردد. صهیونیسم با اشاعه نظریه غلط «وحدت منافع ملی یهودیان» می خواهد تضاد بین کارگر و سرمایه دار را بین استثمار کننده و استثمار شونده یهود را مخفی کند و در حقیقت منافع حیاتی زحمتکشان یهود را در پیشگاه منافع بورژوازی بزرگ و ثروتمند یهود قربانی کند. امپریالیسم جهانی از صهیونیسم در توطئه های ضد ملی، ضد جنبش آزادیبخش و ضد سوسیالیسم بهره فراوان بر می گیرد و با فریب و اغوای توده های یهود نقشه های شیطانی و ضد خلقی خود را عملی می کند.

         نقطه مقابل صهیونیسم آنتی سمیتیسم (آنتی یعنی ضد، سمیت یعنی سامی ـ نژادی که یهودیان نیز به آن متعلقند) ـ روش خصمانه نسبت به یهودیان به طور اعم است که هرگونه ملاحظات طبقاتی و اجتماعی را نادیده می انگارد. آنتی سمیتیسم در همه جا به عنوان سلاحی برای نفاق افکنی و انحراف توجه زحمتکشان از مسائل واقعی اجتماعی و سیاسی به کار رفته ، چه بسا به صورت های غیر انسانی وکشتار های جمعی و نفی بلد و آواره ساختن ها تجلی کرده  است و یا به صورت تبعیض های گوناگون، حق کشی ها، سختگیری های مستقیم و غیر مستقیم در آمده است. آنتی سمیتیسم مانند صهیونیسم تنها به سود طبقات استثمارگر و نیروهای ارتجاعی است که از این راه به مبارزه طبقاتی و اتحاد زحمتکشان خلل وارد می سازند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 13:45  توسط تهیه کننده : محمد ولدی  | 

66 ـ شخصیت، نقش و كيش آن

        

شخصيت ـ در جامعه شناسي به معناي انسان از لحاظ استعدادهاي فردي و وظايف و نقش آن در جامعه است. شخصيت محصول تكامل اجتماعي و حامل مناسبات توليدي ا ست و بخشي از گروه هاي اجتماعي ( قشر، طبقه، ملت و جامعه ) را تشكيل مي دهد. ماركسيسم ـ لنينيسم مقام شخصيت را در جامعه به نحو مشخص با در نظر گرفتن خصلت دوران اجتماعي ـ اقتصادي مربوطه بررسي مي كند. مثلاً در جوامع منقسم به طبقات متخاصم ميان مقام و وضع و امكانات هر شخصيت متعلق به طبقات حاكمه استثمار گر و هر شخصيت متعلق به طبقات ستمكش و محروم تضاد اساسي وجود دارد. درهر دوران اجتماعي ـ اقتصادي معيني نيز اين وضع تغيير مي كند. روشن است كه تنها اجتماع سوسياليستي از طريق الغاي استثمار و مالكيت خصوصي بر وسائل توليد مي تواند امكان شكفتگي كامل شخصيت انساني را با تامين پايه هاي مادي آن فراهم سازد . به وجود آمدن بهترين شرايط براي رشد شخصيت و پرورش همه جانبه فرد و بروز همه استعدادها بر شالوده بهروزي عمومي از وظايف و هدف هاي مهم جامعه سوسياليستي به شمار مي رود.

         نقش شخصيت ها درتاريخ يكي از مسائل مهم جامعه شناسي است. ماركسيسم ـ لنينيسم معتقد است كه تاريخ ثمره فعاليت توده هاي مردم است. توده هاي مردم آفريننده واقعي تاريخ و نيروي تعيين كننده تكامل اجتماعي هستند، زيرا شالوده مادي تكامل تاريخ رشد توليد است و توده هاي زحمتكش نيروي اساسي و مولد تمام نعم مادي هستند و بقاي جامعه بشري بدون كار آنان ممكن نيست. توده هاي زحمتكش محرك اساسي ترقي تكنيك هستند و ترقي تكنيك به تغيير نيروهاي توليدي مي انجامد و اين نيز خود تغيير شيوه توليد را به دنبال مي آورد. توده خلق آن نيروي عمده اي هستند كه سرنوشت انقلاب هاي اجتماعي و جنبش هاي سياسي و آزاديبخش را تعيين مي كنند و سرانجام توده هاي مردم سهمي عظيم در رشد و تكامل فرهنگ و علم و هنر جامعه دارند و به قول گوركي سازنده همه حماسه هاي بزرگ، همه تراژدي هاي روي زمين و سازنده تاريخ فرهنگ جهاني هستند . نقش توده هاي مردم در طي تكامل تاريخ روز افزونست. در نظام سوسياليستي اين نقش و وظايف فوق العاده افزايش مي يابد و تحولات عظيم جامعه كمونيستي در تمام زمينه هاي زندگي فقط از طريق شركت وسيع و فعال و آگاهانه و پرشور توده هاي خلق امكان پذير است. ماركسيسم در عين حال بر آنست شخصيت فرد درتكامل اجتماعي نقش بزرگي بازي مي كند،  اگرچه بدلخواه نمي تواند جريان عيني تاريخ را تغيير دهد. تاييد نقش قاطع خلق در آفريدن تاريخ به معناي نفي و يا بي اعتنايي به نقش شخصيت و تاثير آن بر روي حوادث در تاريخ نيست . يك شخصيت بزرگ مي تواند تاثير عظيم در جريان تكامل تاريخ به جاي گذارد، اگر فعاليت وي با شرايط و قوانين عيني تكامل جامعه تطبيق كند. رهبران توده ها را متشكل مي كنند، فعاليت آن ها را بالا مي برند، در برابر آن ها وظايف مشخصي قرار مي دهند و آن ها را براي انجام اين وظايف تجهيز مي كنند. طبقه پيشرو بدون رهبران شايسته و پيشوايان واقعي نميتواند تسلط سياسي بدست آورد ، دولت را برقرار سازد و با دشمنان موفقيت آميز مبارزه كند. شخصيت بزرگ كسي است كه تمام نيرو و فعاليت خود را در راه پيشرفت جامعه به كار اندازد. به رسالت طبقه پيشرو، به تناسب نيروهاي طبقاتي، به نحوه تغيير شرايط آگاه باشد، به توده مردم تكيه كند، در راه برقراري نظام مترقي اجتماعي كوشش كند.

         خصوصيات شخصي يك رهبر نيز داراي اهميت ويژه است. استعداد، خردمندي، انرژي، ا بتكار و قاطعيت، قريحه سازماندهي و ايمان به آرمان، مهر به مردم محروم و كينه به دشمنان، صداقت و فضائل اخلاقي در اين ميان نقشي به سزا دارد. برعكس برخي صفات مذموم شخصي مي تواند اثرات سوء و عميق بجاي گذارد.

         شخصيتي كه بر خلاف قوانين عيني تكامل تاريخ عمل كند فعاليت او ارتجاعي، ترمز كننده رشد جامعه و بالاخره محكوم به شكست خواهد بود. پس از اين توضيح درباره نقش شخصيت بايد اضافه كنيم كه ماركسيسم ـ لنينيسم ماهيتاً با پرستش شخصيت سازگار نيست. كيش شخصيت عبارتست از تبعيت كوركورانه از شخصيت بزرگ. اعتقاد به قدرت فوق العاده او، مطلق كردن ميل و اراده او، ماركس و انگلس و لنين هميشه از مخالفين سرسخت پرستش شخصيت بوده اند، عليه مبالغه در نقش او، عليه مدح و ثنا و تملق برخاسته اند. آن ها در حيات حزبي، رهبري جمعي را ضامن پيروزي جنبش انقلابي مي دانستند. كيش شخص پرستي و عوامل ناشي از آن يعني نقض اصول رهبري جمعي و دموكراسي درون حزبي و قانونيت سوسياليستي با اصول لنيني زندگي حزبي همساز نيست. كيش شخصيت به معناي كاهش نقش حزب و نقش توده هاي مردم است، جلو تكامل فعاليت ايدئولوژيك، فعاليت خلاق زحمتكشان، ابتكار و شور و حس مسئوليت آنان را مي گيرد. توده مردم را به مجريان بي اراده خداي اعظم كه خود قادر مطلق و انديشمند واحد است مبدل مي كند. تجربه جنبش كمونيستي و اثرات سوء كيش شخصيت استالين و سپس كيش مائو نشان داد كه تا چه اندازه شخص پرستي به ويژه در شرايط حزب حاكم نيازمند و از سرتا پا با ماركسيسم – لنينيسم بيگانه است .

 

67 ـ شمشير داموكلس ( Epee de Damocles )

        

اين عبارت از يك داستان افسانه اي قديمي اساطيري گرفته شده است. بنابر اين افسانه، ديو نيسوس سلطان مستبد سيراكوس شمشير بسيار تيز و برنده اي را بالاي سر داموكلس كه بر او حسد مي برد و رقيبش بود با يك موي اسب آويخته بود به نحوي كه با كمترين حركت و تكان داموكلس ممكن بود مو پاره شود و شمشير سنگين بر او فرود آيد.

         از اين داستان اساطيري عبارت بسيار مصطلح «شمشير داموكلس» گرفته شده كه مقصود از آن در مباحث معمولي سياسي و اجتماعي عبارتست از يك خطر حاد، يك تهديد دائمي كه هميشه موجود است و هر حركت و عكس العملي را دچار مخاطره مي كند. مثلاً مصطلح است كه رژيم ضد دموكراتيك شاه، سازمان امنيت را چون شمشير داموكلس بر فرق آزادي خواهان و استقلال طلبان آويزان كرده، يعني سازمان امنيت حربه و وسيله اي براي ترور و اختناق است و دائماً براي جلوگيري از حق طلبي و آزاديخواهي به صورت خطر دستگيري، توقيف، شكنجه، زندان و اعدام بالاي سر مردم نگهداشته مي شود. يا مثلاً مي گوييم قرضه هاي كشورهاي امپرياليستي همچون شمشير داموكلس استقلال و حق حاكميت و اقتصاد ميهن ما را تهديد مي كنند، در اينجا هم عبارت شمشير داموكلس خطردائمي و تهديد مداومي را مي رساند كه از جانب قرضه هاي خانمان بر باد ده و اسارت آور متوجه استقلال سياسي و اقتصادي كشور مي شود.

 

68 ـ شوينيسم، كسموپوليتيسم، ميهن پرستی

( Chauvinisme , cosmopolitisme , patriotisme )

 

شوينيسم عبارت از سياست ارتجاعي اي است كه هدف آن به زير سلطه كشيدن و برده كردن ساير ملت ها و بر افروختن آتش نفاق و دشمن ملي و برترنمودن ملت خودي و خوار شمردن ساير ملل مي باشد. شوينيسم يك سيستم بورژوايي است و اغلب بر شالوده نژاد پرستي قرار دارد. شوينيسم ازعلاقه و عشق به ميهن كه يكي از شريف ترين احساسات بشريت است سوء  استفاده مي كند، سود و برتري ملت خودي را به ضرر ساير ملل تبليغ مي نمايد، ملل مختلف را در مقابل هم قرار مي دهد، دشمني بر مي انگيزاند، هدف ها و آرمان هاي مشترك زحمتكشان ملل مختلف را به كلي نفي كرده به جاي دوستي و همكاري و اعتلاء و ترقي مشترك همه ملل، برتري و سود يك ملت را عليرغم منافع ساير ملل قرار مي دهد. ارتجاع و استثمار و استعمار از اين سياست براي نفاق افكني در بين ملل و پيشبرد مقاصد طبقاتي سودجويانه و استيلاگرانه خود بهره برداري مي كنند و بدون آنكه كمترين علاقه ملي و عشق ميهني داشته باشند با دامن زدن به تعصب كور و در بند كشيدن ملل ديگرمي كشاند، حق حاكميت و آزادي ساير ملل را نقض مي كند، به ستم ملي ميدان مي دهد، آن را توجيه مي كند، نفرت و كينه ملي را به جاي دوستي و همكاري و آزادي خلق ها و حق حاكميت همه ملل مي نشاند.

         هيئت ها حاكمه ارتجاعي به كرات از اين سياست و روش عليه منافع واقعي و اساسي همه خلق و منجمله ملت خودي استفاده كرده اند. فاشيست ها با اين سياست فاجعه بزرگي ايجاد كردند و آن را دستاويز سلطه جابرانه بر ساير ملل قرار دادند. هم اكنون نيز امپرياليست ها با توسل باين شيوه بين ملل نفاق و دشمني ايجاد مي كنند، يكي را به جان ديگري مي اندازند و از آب گل آلود به نفع خود ماهي مي گيرند.

         منافع اساسي، هدف ها و آرمان هاي همه خلق ها مشترك و همگون است. زحمتكشان هيچگونه دشمني با هم ندارند. اعتلاء و ترقي يكي، ضعف و انحطاط و سر شكستگي ديگري را ايجاب نمي كند. دشمن همه امپرياليسم و ارتجاع است. شوينيست ها با پنهان كردن اين واقعيت اساسي به امپرياليسم و ارتجاع خدمت مي كنند.

         در نقطه مقابل شوينيسم تئوري و سياست كسموپوليتيسم قرار  دارد كه آن را «جهان وطني» ترجمه كرده اند. اين تئوري بي علاقگي كامل و عدم توجه به منافع ميهني، به خلق خودي، به فرهنگ ملي و به سنن و تاريخ آن را تبليغ مي كند. اين نيز يك تئوري بورژوايي ارتجاعي است. در اين زمينه اصولاً شخصيت ملي و حاكميت ملي وضرورت مبارزه به خاطراستقلال و سربلندي ملي نفي مي شود. طرفداران اين نظريه گاه خواستار يك حكومت جهاني مي شوند كه البته مستقيماً به معناي تسلط امپرياليست ها بر ساير ملل و كشورهاست.

         در كشورهاي جهان سوم در ممالكي كه تحت سيطره امپرياليست ها و استعمارگران قرار دارند،  خواست استقلال ملي به قدري ريشه دوانده كه مبلغين كسموپوليتيسم كمتر جرات مي كنند آشكارا از اين تئوري دفاع كنند. آن ها كمتر امكان دارند از اين طريق مبارزه حقه ملي عليه امپرياليسم را خلع سلاح نمايند. در هر حال شوينيسم و كسموپوليتيسم هر دو، از آنجا كه در عمل مبارزه ضد امپرياليستي را نفي مي كنند، براي نهضت هاي ملي و آزاديبخش خطرناكند.

         خطر شوينيسم ناشي از تبليغات زهر آگين و سخيف، از آرمان هاي والاي ميهني و ملي و طبقاتي و انساني خود دفاع كرده پرچم ميهن پرستي و انترناسيوناليسم پرولتري يا همبستگي بين المللي زحمتكشان را در راه هدف مشترك در اهتزار نگاه مي دارند.

         ميهن پرستي پرچم ما در مبارزه عليه شوينيسم و كسموپوليتيسم است. كمونيست ها همواره با قهرماني هاي خود نمونه هاي الهام بخش ميهن پرستي را به جوامع خود در همه كشورها عرضه داشته اند. ميهن پرستي يعني عشق و علاقه به ميهن و به خلق. طبقات استثمارگرهميشه نشان داده اند كه در مقابل منافع تنگ نظرانه طبقاتي خويش به آساني منافع ملي را قرباني مي كنند، در حالي كه توده هاي مردم زحمتكش همواره پرچمدار ميهن پرستي واقعي تا آخرين مرز ايثار بوده و هستند. ميهن پرستي يعني مبارزه به خاطر استقلال اقتصادي و سياسي كشور، عليه هر نوع بردگي و بهره كشي از آن، يعني پيكار به خاطر سربلندي ملي و تكامل ارزش هاي مادي و معنوي ميهن، به خاطر فرهنگ و سنن مترقي، يعني نبرد براي بهروزي وسعادت توده هاي مردمي كه در اين خاك زيست مي كنند.

         در زمان ما كه امپرياليسم از كليه وسائل فني و علمي و شيوه هاي تبليغاتي و نفوذ فرهنگي و رواج فساد و انحطاط و  غيره استفاده مي كند، ستمگري بر يك ملت و استثمار آن ممكن است چنان شكل و دامنه اي به خود بگيرد كه شخصيت ملت را به درجات و اشكال مختلف از آن سلب نمايد. اين يك خطر جدي عليه موجوديت ملي است. تنها مبارزه براي آزادي و استقلال ملي مي تواند اين كوشش شيطاني براي سلب شخصيت ملي را محدود كرده و سپس اين شخصيت را احياء نمايد. از جانب ديگر ملتي كه در راه آزادي و استقلال يعني عليه ستمگري و استثمار و بالنتيجه عليه سلب شخصيت خويش نبرد مي كند مي تواند و بايد با ملل ديگري كه آزاد شده اند و يا در راه آزادي و استقلال خود مبارزه مي كنند مناسبات برادرانه و دوستانه داشته باشد و اين همان مسئله دوستي و همكاري انترناسيوناليستي ميان ملل و زحمتكشان است.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 13:45  توسط تهیه کننده : محمد ولدی  | 

 

56 ـ سانترالیسم دموکراتیک ( Centralisme democratique  )

        

سانترالیسم دموکراتیک از نظر لغوی این عبارت مرکب از دو کلمه سانترالیسم به معنای مرکزیت و دموکراتیک صفت از واژه دموکراسی می باشد و از این جهت گاه آن را مرکزیت دموکراتیک هم ترجمه کرده اند . اصل سانترالیسم دموکراتیک نظیر اصل رهبری جمعی از اصول مهم تشکیلاتی در حزب طراز نوین است. اصل سانترالیسم دموکراتیک مناسبات میان رهبری و اعضاء حزب، میان ارگان های مافوق و مادون، میان اعضاء حزب و حزب را در مجموع خود منعکس می سازد. مفهوم آن در چند کلمه عبارتست از انتخابی بودن تمام ارگان های حزبی ، وظیفه ارگان های رهبری در مورد گزارش دادن مرتب، انضباط دقیق حزبی، تبعیت اقلیت از اکثریت و اجرای تصمیمات سازمان های بالاتر. دموکراسی و مرکزیت و جنبه یک اصل واحد را در حیات داخل حزبی تشکیل می دهند و اجرای دقیق آن شرط ضرور زندگی داخلی احزاب مارکسیستی – لنینیستی است. در بعضی از احزاب غیر پرولتری نیز در این باره سخن گفته می شود ولی نه در سازمان های بورژوازی و نه در احزاب فرمایشی و دستوری عملاً و واقعاً این اصل  اساسی مراعات نمی گردد ، نه انضباط و مرکزیتی در کار است و نه بیان آزاد عقاید و دمکراسی و انتخاب واقعی ارگان های رهبری. یک حزب کارگری، یک حزب طراز نوین که دارای جهان بینی مارکسیستی ـ لنینیستی و برنامه عمل روشن است نمی تواند فعالیت خود، زندگی درون  حزبی را جز بر این اساس شالوده ریزی کند. حزب طبقه کارگر یک ارگانیسم تکامل یابنده است و مثل هر پدیده دیگر، تکامل آن نتیجه مبارزه اضداد در درون آنست. حزب نیز بر اثرمبارزه درون حزبی رشد و  تکامل می یابد و تصور حزب بدون تضاد و مبارزه درونی تصوریست غیر دیالکتیکی و خارج از دنیای واقعیت. منتهی این مبارزه درون حزبی و جنبش و جوشش حیات زای داخل حزبی می بایست در همه شرایط براصولی که سانترالیسم دمکراتیک از اهم آنهاست متکی باشد. در حقیقت تنها اجرای دقیق و واقعی این اصل است که شرایط لازم برای رهبری جمعی را فراهم می آورد و عناصر اتفاقی و تحلیل های یک جانبه را در تدوین سیاست حزب و درنحوه اجرای آن طرد می کند.

         سانترالیسم به معنای اینست که :

 

1 ـ حزب برنامه و اساسنامه واحدی دارد

     2 ـ حزب دارای یک ارگان عالی رهبری است که کنگره حزبی و در فاصله میان دو کنگره کمیته مرکزی آن را تشکیل می دهد.

     3 ـ   کلیه ارگان های حزبی تابع مرکزند. ارگان های پایین تابع ارگان های مافوق و اقلیت تابع اکثریت است .

     4 ـ  در حزب انضباط آگاهانه و محکمی حکمفرماست که برای کلیه اعضاء حزب طراز نوین از بالا تا پایین بدون استثناء یکسان است.

        دموکراسی به معنای اینست که:

 

1 ـ  تمام ارگان های رهبری حزب از صدر تا ذیل انتخابی است.

     2 ـ هر ارگان رهبری موظف است منضماً در برابر ارگانی که او را انتخاب کرده گزارش دهد.

    3 ـ  طرح و بحث مسائل سیاسی و تشکیلاتی در مجامع حزبی و طبق مقررات حزبی از حقوق لاینفک اعضاء حزب است. ارگان های حزبی موظفند به نظریات توده های حزبی توجه کنند و تجارت آن ها را مورد مطالعه قرار دهند و از آن بهره گیرند .

         بدین ترتیب سانترالیسم و دموکراسی دو روی یک مدال هستند یکی بدون دیگری نمی تواند وجود داشته باشد. دموکراسی بدون مرکزیت یک لیبرالیسم و هرج و مرج و آشفتگی سازمانی و اضمحلال وحدت اراده و عمل بدل می شود و سانترالیسم بدون دموکراسی به اعمال روش های فرماندهی و تحجر و بریدن از توده های حزبی منتهی می شود. اگر اصل سانترالیسم دمکراتیک بدون خدشه رعایت گردد، دموکراسی درون حزبی به سانترالیسم محکم و سالم کمک می کند و سانترالیسم درون حزبی نیز به دموکراسی لازم یاری می رساند. از آنچه گفته شد اهمیت اصل سانترالیسم نه تنها از نظر تشکیلاتی بلکه از نظر سیاسی نیز برای تعیین سیاست صحیح و استراتژی و تاکتیک درست در مبارزه برون حزبی روشن می شود.

         واضح است که بنا به شرایط و اوضاع ممکن است یکی از دو جهت این اصل تقویت یابد. مثلاً در شرایط کار مخفی هنگامی که دشمن با تمام وسائل و نیرو علیه حزب برخاسته و سازمان های آن را در معرض ضربات شدید قرار می دهد دموکراسی حزبی ناچار محدود می شود، تشکیل کنگره ها و کنفرانس ها غیر منظم می شود، انتخاب  ارگان های رهبری اکثراً جای خود را به انتصاب افراد می دهد، تماس و ارتباط مستقیم با توده های حزبی محدود می شود. ولی در هر صورت این شرایط گذراست. وظیفه حزب طراز نوین است که به خاطر بقا و رشد حزب، به خاطر تعیین سیاست  اصولی و درست، به خاطر پیروزی آرمان های حزبی، اصل خدشه ناپذیر سانترالیسم دموکراتیک را اجراء نماید. این اصل اساسی زندگی تشکیلاتی حزب طبقه کارگر و از مهم ترین وجوه تمایز آن با سایر دستجات و احزاب غیر پرولتری و فرمایشی است.

 

57 ـ ستون پنجم

        

به معنای خائنین پنهانی است که در خدمت دشمن قرار دارند و در پشت جبهه به عملیات خرابکارانه دست می زنند . عبارت ستون پنجم نخستین بار در زمان جنگ های داخلی اسپانیا در سال های 39-1936 به کار برده شد. در آن هنگام ارتجاع داخلی به فرماندهی فرانکو به کمک فاشیست های آلمانی و ایتالیایی علیه مردم اسپانیا و دولت جمهوری نوبنیاد می جنگیدند.

         ژنرال مولا یکی ازسرکردگان سپاه فرانکو در راس چهار ستون ارتشی به سوی مادرید پیش می رفت تا جمهوری خواهان را درهم شکند. او در آن هنگام گفت من یک ستون پنجم هم در داخل مادرید دارم. مقصود او خائنینی بودند که در داخل شهر پنهانی به سود فرانکو وعلیه زحمتکشان انقلابی خرابکاری می کردند. از آن پس ستون پنجم برای نشان دادن خائنین و عمال دشمن در داخل یک حزب یا سازمان یا کشور به کار می رود.

 

58 ـ سرمایه داری( Capitalisme)

        

سرمایه داری آن مرحله از تکامل اجتماعی ـ اقتصادی است که جانشین فئودالیسم می شود. سرمایه داری آخرین نظام مبتنی بر استثمار است و بر شالوده مالکیت خصوصی سرمایه داری بر وسائل تولید و استثمار استوار است.

         تولید کالایی: تقریباً همه چیز در این دوران شکل کالا به خود می گیرد و اصل خرید و فروش بر کلیه شئون اقتصادی حکومت دارد. تولید کالایی قدیم تر از تولید سرمایه داریست  و  در جوامع پیش از سرمایه داری نیز وجود داشته است. در محله تلاشی فئودالیسم تولید کالایی ساده بر پایه پیدایش تولید سرمایه داری قرار می گیرد و بالاخره در دوران سرمایه داریست که تولید کالایی تفوق کامل حاصل کرده و تمام رشته های  تولید را در بر می گیرد. نیروی کار در جامعه سرمایه داری، خود به کالا مبدل می شود. تولید کالایی ساده پیشه وران و دهقانان بر پایه کار انفرادی تولید کننده قرار دارد، در حالی که تولید کالایی سرمایه داری بر مبنای استفاده از کار افراد دیگر استوار است. مرحله ابتدایی تولید سرمایه داری همکاری ساده (cooperation  ) سرمایه داری خوانده می شود که شکلی از اجتماعی شدن کار است و سرمایه دار عده ای ازکارگران مزد بگیر را اجیر می کند تا با هم و به موازات هم کار مشخصی را انجام بدهند (مثلاً برخی از کارگاه های قالیبافی ایران). در این شکل به علت کار جمعی، در وسائل تولید صرفه جویی می شود.

از نظر تاریخی رشد مناسبات تولیدی سرمایه داری در اروپای غربی از قرون وسطی آغاز می شود. ولی در اواخر قرن هیجدهم و اوائل قرن نوزدهم است که تولید ماشینی آغاز می شود. کارخانجات مجهز با ماشین و تکنیک صنعتی جای مانوفاکتورها و کارگاه های پیشه وری را می گیرد، در کشاورزی موسسات بزرگ سرمایه داری تاسیس می گردد که در آن کارگر کشاورزی مزد بگیر همراه با ماشین های کشاورزی کار می کنند.

         قانون اساسی  و توده محرکه تولید سرمایه داری، قانون اضافه ارزش است. کار کارگر مزد بگیر علاوه بر ارزش نیروی کار که به صورت دستمزد به خود کارگر می رسد ارزش بیشتری ایجاد می کند که به رایگان به صورت سود بدست سرمایه دار می رسد. این قسمت ارزش اضافی نام دارد و اساس استثمار طبقه کارگر در جامعه سرمایه داری و منبع ثروت سرمایه داران را تشکیل م یدهد. در دوران سرمایه داری کارگر ظاهراً آزاد و مالک نیروی کار خود است ولی او مجبور است برای ادامه زندگی نیروی خود را به سرمایه دار که دارای وسائل تولید است بفروشد. در این دوران صاحبان صنایع، مالکین و بازرگانان، بانکداران و کولاک ها (یعنی روستا نشینان سرمایه دار) که بهره کشانند کارگران مزدبگیر و دهقانان زحمتکش را استثمار می کنند.

           سرمایه داری با توسعه تولید، با جمع کردن میلیون ها کارگر در کارخانه ها و فابریک ها و اجتماعی کردن پروسه کار به تولید خصلت اجتماعی می بخشد ولی حاصل کار به وسیله سرمایه داران تصاحب می گردد، یعنی خصلت خصوصی دارد. این تضاد اساسی سرمایه داریست. تضاد بین خصلت اجتماعی تولید و شکل تصاحب خصوصی سرمایه داری.

         سرمایه داری خود به طور عینی شالوده نابودی خویش را پی ریزی می کند زیرا خصلت اجتماعی تولید، مالکیت اجتماعی بر وسائل تولید را طلب می کند. در اثر این تضاد اساسی است که هرج و مرج و بحران اقتصادی پیدا می شود: تقاضا و قدرت پرداخت جامعه از بسط دامنه تولید عقب می ماند، بحران و رکود صنعتی هر چند گاه یک بار تولیدکنندگان کوچک تر را بیش از پیش به ورشکستگی می کشاند، وضع طبقه کارگر و توده های زحمتکش به طور نسبی و حتی به طور مطلق بدتر می شود. با رشد سرمایه داری استثمار وحشیانه تر و محیلانه تر می گردد، دهقانان خانه خراب و عناصر ورشکست شده خرده بوژوازی مرتباً فزونی می یابد، ظلم ونابرابری اجتماعی، اختلاف طبقاتی و ستم ملی شدید می شود، جنگ های غارتگرانه آلام و مصائب فراوانی برای زحمتکشان به بار می آورد.

         راه حل تمام این مشکلات جز با بر انداختن تضاد سیاسی جامعه سرمایه داری یعنی ایجاد جامعه سوسیالیستی بر پایه مالکیت اجتماعی بر وسائل تولید میسر نیست.

         ماهیت سرمایه داری و وضع پرولتاریا در جامعه سرمایه داری تاریخ مبارزه بی امان طبقاتی بین پرولتاریا وبورژوازی که منطبق با قوانین رشد جامعه و از مهم ترین سرچشمه های تکامل سرمایه داریست. سرمایه داری پس از آن که نیروهای مولده را به میزان عظیمی رشد داد خود به بزرگترین مانع پیشرفت جامعه بدل می شود. اگر قرن بیستم، این قرن رشد عظیم نیروهای مولده و تکامل علم و فن هنوز به فقر صدها میلیون نفر پایان نداده و وفور نعمت مادی و معنوی را برای همه افراد روی زمین تامین نکرده گناه آن فقط به  گردن سرمایه داریست. تصادم روز افزون بین نیروهای مولده و مناسبات تولیدی موجود در مقابل بشریت وظیفه آزاد ساختن نیروهای پرتوان مولده افریده انسان را از بند اسارت مناسبات سرمایه داری قرار داده است تا این نیروها و دست آوردها در خیر و صلاح جامعه مورد استفاده قرار گیرد.

         وظیفه بزرگ و رسالت تاریخی پرولتاریا آنست که برای همیشه استثمار را براندازد، سرمایه داری را نابود کند، جامعه کمونیستی بدون طبقات را پدید آورد. در این پیکار پرولتاریا م یتواند و باید تمام توده های زحمتکش را که از نظام سرمایه داری به تنگ آمده اند متشکل سازد و برای از بین بردن استثمار سرمایه داری و ساختمان جامعه نوین رهبری کند .

         در کشور ما نیز هدف و دورنمای اجرای نقشه های رژیم  کنونی عبارتست از استقرار سیستم سرمایه داری، آن هم در کادر محدود و وابسته به صورتی ناپیگیرآن هم در زمانی که در مقیاس جهانی سرمایه داری دوران افول و زوال خود را می پیماید، در عصری که گذار به سوسیالیسم مضمون عمده آن را تشکیل می دهد.

         با توسعه مناسبات سرمایه داری در ایران همانطور که در سند تحلیلی از وضع کشور ما منتشره از جانب حزب توده ایران (1348) گفته می شود، نه تنها عقب افتادگی دیرینه ایران جبران نمی شود بلکه تضادهای دردناک دیگر اجتماعی که ناشی از استثمار سرمایه داری و غارتگری امپریالیستی است با دردهای گذشته پیوند می یابد و سرانجام با توجه به اینکه جهان معاصر در سایه انقلاب شگرف علمی و فنی با آهنگی به مراتب سریع تر از گذشته تحول می یابد، فاصله کشور ما از کشورهای پیشرفته باز هم بیشتر می شود. چنین دورنمایی نمی تواند مورد قبول هیچ ایرانی میهن پرست و ترقی خواه باشد. محققاً راه ترقی و پیشرفت کشور ما از این سو نیست. با توجه به تحولات اوضاع جهان و ایران  اساساً این نه تنها راه نیست بلکه گمراهی است.

  

59 ـ سطح زندگی

        

درک مفهوم این اصطلاح و جوانب مختلف آن حائز اهمیت است زیرا ما را با یکی از مقولات مهم اقتصادی که با ماهیت دوران اقتصادی ـ اجتماعی مربوطه دارای ارتباط است آشنا می سازد و به بسیاری از عوامفریبی های سطحی و بی پایه و سفسطه هایی که تعیین سطح زندگی را به عوامل فرعی و ظاهری منحصر و محدود می کند پاسخ می دهد. د ر ایران چنین ادعاهایی بی پایه و سفسطه های ظاهری زیاد انجام می شود.

         سطح زندگی چیست؟ سطح زندگی اصطلاحی است که برای نشان دادن حدود مصارف مادی و معنوی اهالی یک کشور بکار می رود . سطح زندگی به میزان و چگونگی ارضاء حوائج مادی و معنوی بستگی داشته و در فرماسیون های اقتصادی ـ اجتماعی و در مراحل مختلف رشد تاریخی و بر حسب کشورهای مختلف فرق می کند. سطح زندگی مستقیماٌ به تولید اجتماعی، در آمد اهالی، میزان مصرف کالاهای بلند مدت و کوتاه مدت و چگونگی ارضاء حوائج فرهنگی و بهداشتی وابسته است.

         در آمد اهالی یکی از شاخص های تعیین کننده سطح زندگی است. میزان درآمد به  چند عامل بستگی دارد:

اول – درآمد نقدی یعنی دستمزد کارگران، حقوق کارمندان، تقاعد، مستمری ها، اضافه دستمزدها، کمک هزینه های تحصیلی و خانوادگی، کمک های نقدی به بیکاران و معلولین،  جوائز نقدی و غیره. واضح است هر چه این درآمد نقدی بیشتر باشد امکان رفع نیازمندی های زندگی بیشتر و سطح زندگی بالاترست، ولی مسئله به همین جا ختم نمی شود.

دوم – سطح قیمت ها و خلاصه گرانی یا ارزانی کالاها و خدمات، زیرا چه بسا ممکن است مثلاً میزان حقوق و دستمزد نسبت به 20 سال پیش سه برابر شده باشد ولی چه فایده اگر در همین مدت قیمت اجناس و خدمات که برای رفع نیازمندی ها ضرور است مثلاً پنج برابر شده باشد. پس هر چه گرانی شدیدتر شود و هزینه زندگی بالاتر رود سطح زندگی پایین تر می رود، البته به همان نسبت درآمد ترقی نکند.

سوم – درآمدهای جنسی که مخصوص اقشار خاصی از جامعه به ویژه دهقانان و برخی زحمتکشان دیگر  است که قسمتی از درآمد خود را به صورت جنس تحویل می گیرند.

میزان خدمات مجانی که به حساب دولت یا شهرداری ها و سایر موسسات صورت می گیرد در سطح زندگی موثر است، مثلاً آموزش وپرورش، کتاب، کمک های بهداشتی، استفاده از بیمارستان و آسایشگاه و غیره اگر مجانی باشد مستقیماً و به میزان زیاد در بالا بردن سطح زندگی موثرست.

         حال آن که وقتی شهریه ها گزاف، کتاب گران، مخارج آموزش کمر شکن، مخارج دکتر و دارو وبیمارستان زیاد باشد قسمت زیادی از درآمدها به این  ترتیب از بین می رود.

         در مقابل ادعاهای بی پایه هیئت حاکمه در مورد بالا رفتن جدی سطح زندگی و رفاه مردم و سفسطه هایی نظیر استناد به فراوانی اتومبیل سواری در پایتخت و خیابان های پرنور و ویترین های پر از کالاهای خارجی که این ها نمودار سطح زندگی مردم را معرفی می کنند، در سطح زندگی اکثریت مردم ایران تغییر مهمی حاصل نشده است.

         اگر چه به طور کلی یکی از اساسی ترین شاخص های رشد سطح زندگی ازدیاد درآمد ملی است، ولی توزیع درآمد ملی درجوامع طبقاتی برحسب موقعیت و مقام اجتماعی افراد جامعه انجام می گیرد. در جامعه سرمایه داری که مشتی ثروتمند صاحب وسائل تولید اکثریت عظیم اهالی یعنی زحمتکشان را استثمار می کنند سهم بزرگی از درآمد ملی را به خود تخصیص می دهند. واضح است که درآمد مثلاً مورگان ها در آمریکا با میلیون ها کارگر آمریکایی تفاوت فاحش دارد به همان گونه که درآمد ثابت ها و القانیان ها و اخوان ها و جمع درباریان با درآمد میلیون ها کارگر و دهقان ایرانی زمین تا آسمان متفاوت است. به همین جهت تقسیم مساوی درآمد ملی به تعداد جمعیت کشور و تعیین درآمد متوسط سرانه سالیانه برای تشخیص سطح زندگی مردم شاخص نارسا و کافی است .

         به علاوه جهان سرمایه داری تنها آمریکا و انگلستان و آلمان غربی و فرانسه نیست. در مقام مقایسه و ارزیابی سیستم اقتصادی – اجتماعی تنها سطح زندگی امریکا، سوئد و کانادا را در نظر داشتن سفسطه ای بیش نیست. در دنیای سرمایه داری در جنب درآمد سرانه 1500 و 4000 دلاری آمریکا ، کانادا و آلمان غربی درآمد سرانه 30، 40 و 50 دلاری کارگران معدن و دهقانان و قالیبافان بلیوی، هند، کنگو و ایران نیز قرار دارد و غارت این ها یکی از علل پروار شدن آن ها نیز هست. راه رشد سرمایه د اری و مناسبات نو استعماری بالا بردن جدی سطح زندگی مردم و رفاه زحمتکشان در کشورهای کم رشد را امری بسیار دشوار وحتی محال می سازد. از آن سو آینده تاریک است. نمونه بارز و گویای کشورهای در سابق کم رشدی نظیر بلغارستان، رومانی و لهستان که 30 سال پیش با ایران تفاوت چندانی نداشتند و جمهوری های آسیایی شوروری که قبل از انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر از ایران آن روز هم عقب مانده تر بودند نشان می دهد که بالا بردن سریع  و جدی سطح زندگی در سایه نظام سوسیالیستی امکان پذیر است. از این سو آینده تابناک است.

 

60 ـ سکتاریسم ( Sectarisme )

        

یعنی بریدن از توده ها و تبدیل شدن به یک دسته جدا از خلق. این لغت از واژه «سکت» مشتق شده و به معنای فرقه، گروه، دسته کوچک  و در بروی خود بسته و جدا از مردم استعمار شده است. سکتاریسم در معنای سیاسی خود در نهضت کارگری یکی از انواع اپورتونیسم چپ است، سیاستی است که به جدا شدن حزب کمونیست از توده وسیع زحمتکشان منجرمی شود. وجه مشخصه سکتاریسم روش منفی آن نسبت به مبارزه برای وحدت طبقه کارگر و ایجاد جبهه واحد ملی و در راه خواست های عمومی خلق و شعارهای عمومی نظیر دموکراسی و استقلال ملی و یا در راه خواست های تاکتیکی و صنفی است. جلو دویدن و یا عقب ماندن از توده ها از ویژگی های سکتاریسم است. سکتاریست ها برای شعارهای روز و مبارزات صنفی و سندیکایی  و پارلمانی و پیکار برای خواست های مبرم تاکتیکی اهمیت قائل نیستند. سکتاریست ها یا سکترها در صحنه جهانی اصل همبستگی و مبارزه مشترک سه نیروی عمده ضد امپریالیستی، یعنی کشورهای سوسیالیستی، نهضت آزادیبخش ملی و جنبش کارگری در کشورهای سرمایه داری پیشرفته را قبول ندارند.

         سکتاریسم زائیده جمود و دگماتیسم و چپ روی است و در پوسته تنگ خود می تند و با زندگی و توده مردم هرگونه تماس و ارتباطی را قطع می کند و به محافظه کاری و تحریف اصول و توده مردم هر گونه تماس و ارتباطی را قطع می کند و به محافظه کاری و تحریف ا صول مارکسیسم ـ لنینیسم و فراموشی دیالکتیک پروسه های اجتماعی می انجامد. سکتاریسم در جامعه،  حزب طبقه کارگر را طبقات و قشرهای متحد کارگر جدا می کند و در حزب به مناسبت شیوه غلط خود در مبارزه درون حزبی وحدت را به هم می زند و موجب تزلزل دائمی می شود. از نظر محتوی فلسفی خود، سکتاریسم نوعی سبک ذهنی در تفکر و عمل است که کل را تابع جزء می کند. فرد را بر جمع ، مصالح افراد معین و گروه معین را بر مصالح حزب و مصالح مفروض حزب را بر مصالح نهضت و خلق مقدم می شمارد، در حالی که جزء تابع کل  است، عضو حزب تابع مصالح حزب است و حزب تابع مصالح جنبش و حل صحیح عبارتست از درک پیوند دیالکتیکی دو جهت جزء و کل و مقدم بودن و عمده بودن کل. مبارزه علیه سکتاریسم، چه در پیکار عمومی در جامعه و چه در داخل حزب، از وظایف مهم حزب توده کارگر است .

 

61 ـ  سندیکا ( syndicat  )

        

این واژه به معنای سازمان صنفی طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان  است. سندیکاها در جریان مبارزه کارگران برای دفاع از منافع خود و بهبود شرایط اقتصادی خود پدید شد. نخستین سندیکاها (تریدیونیو) در آغاز قرون هیجدهم در انگلستان آن زمان در اولین رده کشورهای سرمایه داری قرار داشت بوجود آمد. در فرانسه در خاتمه قرن هیجدهم در ایالات متحده امریكا در اوائل قرن نوزدهم در آلمان در اواسط قرن گذشته سندیکاها تشکیل شدند. در آن مرحله تکامل جامعه سرمایه داری، هنگامی که هنوز تحولات سوسیالیستی در دستور روز قرار نداشت، سندیکاها رفته رفته به سازمان های دائمی کم و بیش پر  اهمیت و نیرومند مبدل شدند. در آن هنگام هنوز حزب سیاسی طبقه کارگر ایجاد نشده بود و سندیکاها دارای مشی سیاسی روشنی نبودند و اغلب طبق سنن اتحادیه های کارگری انگلستان یعنی تریدینیون ها رفتار کرده و فعالیتشان منحصر به دفاع از منافع اقتصادی بلافاصله اعضاء سندیکا بود. اکنون در برخی از کشورهای غربی سندیکاها به دست مشتی رهبران راست که آریستوکراسی کارگری تشکیل می دهند افتاده، ولی از جانب دیگر نیز سندیکاهای بسیار قوی و فعالی در اغلب کشورهای سرمایه داری وجود دارد که مبارزه خود را تنها به دفاع از منافع اقتصادی محدود نکرده، بلکه ضامن مبارزه سیاسی متنوع و متشکلی را علیه نظام سرمایه داری سازمان می دهند. این سندیکاها که مظهر منافع زحمتکشان هستند به خاطرحقوق دمکراتیک، حقوق صنفی، آزادی ملی، علیه ستم ملی و تبعیض نژادی و استثمار مبارزه می کنند. سندیکاهای مترقی سراسر جهان در راه وحدت زحمتکشان کشورهای مختلف مبارزه می کنند. مظهر این مبارزه متحد جهانی فدراسیون سندیکایی جهانی است. شالوده سازمانی سندیکاها محل کاراست. در کشورهایی که هیئت حاکمه ضد ملی پلیس با تکیه به ترور و اختناق مانع تشکیل سندیکاهای مستقل کارگری می شوند آگاه ترین عناصر زحمتکش ضمن ادامه مبارزه برای ایجاد چنین سندیکاهای واقعی، در سندیکاهایی که رهبری آن هنوز به دست عمال دولتی است و به طور کلی در هر اتحادیه ای که توده ها در آن باشند وارد می شوند، در آن به فعالیت می پردازند تا خواست های واقعی زحمتکشان را منعکس سازند و بدور شعارهای درست، توده ها را مجتمع کنند و راه تشکیل سندیکاهای مستقل و واقعی را هموار نمایند.

         واژه سندیکا دارای معنای دیگری هم هست و آن شکلی از انحصار سرمایه داری است. سندیکای سرمایه داران انحصاری بر پایه موافقتنامه انحصارهای برای فروش مشترک کالاها و احتمالاً خرید مواد اولیه تشکیل می شود و هدف آن تثبیت قیمت های انحصاری در بازار است.

        

62 ـ سوسیالیسم

        

پس از دوران های طولانی بردگی و فئودالی و سرمایه داری که بر شالوده استثمار و بهره کشی قرار داشتند در دوران سوسیالیسم اصل استثمار انسان از انسان بر می افتد و اصل بهره بردار هر کس به اندازه کارش از محصولات مصرفی جامعه حکمروا می شود به همین جهت است که می گوییم گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم عالی ترین و عمیق ترین تحول و چرخش تاریخی در تکامل جامعه بشریست. این گذار در نتیجه انقلاب سوسیالیستی انجام پذیر می گردد.

         جامعه سوسیالیستی مرحله بلوغ اقتصادی و فرهنگی بشریت است. تاریخ واقعاً انسانی جامعه بشری از این هنگام آغاز می شود و به همین سبب دوران های گذشته را «ماقبل تاریخ زندگی بشریت» نامیده اند. گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم یکباره و به فوریت انجام نمی شود، بلکه جریانی است بغرنج و طولانی، بسیار متنوع که در طول آن اقتصادی جدید شالوده ریزی می شود، فرهنگی نو به وجود می آید و روبنای اجتماع از بیخ و بن تغییر می پذیرد. در جامعه سوسیالیستی از استثمار و طبقات بهره کش و بهره ده خبری نیست. در سوسیالیسم ستم ملی و نژادی از بین می رود، آزادی و تساوی واقعی همه افراد جامه تامین می شود. تا وقتی که وسائل تولید در دست عده معدودی سرمایه دار متمرکز است از تساوی حقوق صحبتی نمی تواند در میان باشد تا وقتی زحمتکشان مجبور به فروش نیروی کار خود بوده و در زیر دنده های چرخ عظیم استثمار قرار دارند آزادی واقعی به دست نخواهد آمد .

         در سوسیالیسم رشد اقتصاد و فرهنگ به خاطر ارضای هر چه بیشتر و حداکثر نیازمند بهای مادی و معنوی روزافزون همه افراد جامعه و از طریق رشد و تکامل مداوم تولید بر شالوده عالی ترین تکنیک و آخرین دستاوردهای دانش صورت می گیرد. چنین است شالوده اقتصادی و روابط تولیدی و خصلت و هدف جامعه سوسیالیستی.

         در این جامعه روابط تولیدی که اجتماعی است با خصلت نیروهای تولیدی که آن هم اجتماعی است تطابق دارد و همین تطابق علت اساسی رشد سریع و مداوم اقتصادی است. سراسر حیات اقتصادی جامعه سوسیالیستی به وسیله برنامه جامع رشد و تکامل می یابد. تاریخ بالنسبه کوتاه موجودیت جامعه سوسیالیستی به آشکارترین و غیر قابل انکارترین وجهی برتری این جامعه و اقتصاد آن را بر سرمایه داری و اقتصاد سرمایه داری ثابت کرده و راه نجات از عقب ما ندگی، راه ترقی سریع، راه تامین رفاه روز افزون توده های مردم را نشان داده است. رشد اقتصادی در جوامع سرمایه د اری هم صورت می گیرد ولی جزء بسیار ناچیزی از ثمرات آن هم در نتیجه مبارزات طولانی مردم نصیب زحمتکشان می شود و این سرمایه داران معدود صاحب وسائل تولید هستند که قسمت اعظم نتایج  این رشد را تصاحب می کنند، در حالی که رشد اقتصادی در جامع سوسیالیستی متوجه ارضاء هر چه کامل تر حوائج مادی و فرهنگی همه اعضاء جامعه است.

         از نظر اجتماعی در نتیجه از بین رفتن طبقات استثمارگر، جامعه سوسیالیستی از طبقات دوست یعنی طبقه کارگر و دهقانان و قشر اجتماعی روشنفکران تشکیل می شود و هر چه این جامعه بیشتر رو به تکامل رود تفاوت های اساسی میان کار بدنی و کار فکری بین شهر و ده بیشتر زائل می شود و در مرحله دوم عالی تر این جامعه یعنی کمونیسم این تفاوت ها به کلی از بین می رود.

         کار در جامعه سوسیالیستی امری اساس بهره وری شخص از نعم اجتماعی است و هر کس مطابق کار و لیاقت و استعداد و خدمتش سهم می برد و اوج می یابد. سوسیالیسم به جای اصل سرمایه اصل کار را منشاء ارزیابی خود قرار می دهد. چنین است به طور خلاصه مطالبی در توضیح سوسیالیسم و جامعه سوسیالیستی که آن را به نحو ذیل نیز تعریف کرده اند:

« سوسیالیسم عبارت است از تحقق هم زمان مالکیت جمعی بر وسائل اساسی تولید و مبادله، اعمال قدرت سیاسی طبقه کارگر و متحدین آن، ارضاء هر چه کامل تر نیازمندی های مادی و معنوی دائماً در حال افزایش اعضاء جامعه و ایجاد شرایط لازم برای تجلی کامل شخصیت هر فرد.»

بايد اضافه كرد كه جريان گذار از سرمايه داري به سوسياليسم در كشورهاي مختلف بسيار متنوع و گوناگون است و در شرايط مختلف تاريخي به صور مختلف انجام مي گيرد. هر خلقي كه گام در جاده رشد سوسياليستي مي گذارد صورت ويژه و خاصي از آن را كه با شرايط آن كشور با درجه تكامل آن، با سنن و تاريخ آن، با خصوصيات فرهنگي و اجتماعي آن  و عوامل ويژه ديگر آن تطبيق مي كند ارائه مي دارد. با وجود همه اين ويژگي هاي ملي و خصوصيات هر كشور و اهميت فراوان آن ها، جريان انقلاب سوسياليستي و ايجاد سوسياليسم داراي يك رشته قوانين علم نيز هست. رهبري طبقه كارگر و حزب آن، انجام انقلاب سوسياليستي به اين يا آن صورت، وحدت زحمتكشان، استقرار مالكيت اجتماعي، تكامل طبق نقشه، انقلاب سوسياليستي در زمينه فرهنگ و ايدئولوژي، بر افكندن ستم ملي و اجراي سياست انترناسيوناليسم پرولتري از اين قبيل است. در سند اصلي كنفرانس جهاني احزاب كمونيست و كارگري (1961) گفته مي شود:

         «سوسياليسم  افق رهايي از امپرياليسم را به بشريت نشان داده است. نظام اجتماعي نوين مبتني بر مالكيت اجتماعي بر وسائل توليد و حاكميت زحمتكشان قادر است برنامه اي و بي بحران اقتصاد را به سوي خلق ها تامين كند، حقوق اجتماعي و سياسي زحمتكشان را تضمين نمايد، شرايط را براي دموكراسي واقعي، شركت واقعي توده هاي عظيم مردم در اداره جامعه، براي تكامل همه جانبه شخصيت فرد، براي برابري حقوق و ملل و دوستي فيمابين آن ها ايجاد نمايد. در عمل ثابت شده است كه فقط سوسياليسم قادر به حل آن مسائل بنيادي است كه در برابر بشريت قرار گرفته است.

 

63 ـ سه جريان عمده ضد امپرياليستی

        

در جهان كنوني، كشورهاي سوسياليستي و جنبش آزاديبخش ملي و مبارزه طبقه كارگر كشورهاي سرمايه داري پيشرفته سه شاخه نيرومند شط عظيم تحولات اجتماعي را تشكيل مي دهند كه جامعه انساني را از دوران سرمايه داري به دوران سوسياليستي انتقال مي دهد.

         اين ها هستند آن سه جريان عمده اي كه در جهان امروزي كار مبارزه عليه امپرياليسم و سرمايه داري را از پيش مي برند و جامعه بشري را به مرحله نويني ارتقاء مي دهند :

    1 ـ در نتيجه انقلاب سوسياليستي اولين دولت سوسياليستي جهان – اتحاد شوروي – ايجاد شد .  پس از جنگ دوم جهاني در آسيا و اروپا وامريكاي لاتين يك عده كشورهاي ديگر نيز حكومت زحمتكشان را مستقر ساخته اند و هم اكنون دست اندركار ساختمان سوسياليسم و كمونيسم هستند . در اين كشورها وسائل توليد ومبادله در مالكيت همه خلق است ، استثمار فرد از فرد برافتاده و در همه شئون اقتصادي ، سياسي، فرهنگي و اجتماعي زندگي نويني ايجاد ميگردد.  در اين كشورها با تحولات بنيادي كه ايجاد شده و در آينده عميق تر و وسيع تر خواهد شد جامعه كمونيستي به وجود خواهد آمد. كشورهاي سوسياليستي و تحكيم و تقويت همه جانبه اقتصادي ، اجتماعي و نظامي آنها مهم ترين و عظيم ترين نيرو در مبارزه ضد امپرياليستي هستند . هر حزب وجمعيت و فردي كه صادقانه خواستار استقلال و بهروزي و آزادي كشور خويش و واقعاً مخالف امپرياليسم واستثمار و استعمار باشد نميتواند  اين قدرت عمده مبارزه ضد امپرياليستي را نفي كند و ناديده انگارد .

    2 ـ  جريان دوم نهضت آزاديبخش ملي است كه به ويژه پس از خاتمه جنگ دوم جهاني اوج بي سابقه اي يافته است. در كشورهاي مستعمره و نيمه مستعمره و وابسته آسيا و افريقا و امريكاي لاتين، جهان شاهد اين مبارزه بي امان و قدرت روز افزون آنست. البته بين اين جريان و جريان سوسياليستي فرق هست. اين فرق هم در محتوي اجتماعي دو جريان وجود دارد و هم در هدف هاي بلافاصله آنان. هدف مبارزه نهضت آزادي بخش ملي در اين مرحله كسب استقلال سياسي و اقتصادي و برانداختن سلطه و نفوذ امپرياليسم است. وجه مشترك اساسي بين اين دو جريان آنست كه هر دو عليه امپرياليسم كه شكل معاصر سرمايه داريست مبارزه مي كنند و هر دو دشمني مشترك دارند. براي خلق هاي اين كشورها نهضت آزاديبخش ملي يك مرحله ضروري و اساسي براي آزادي كامل ملي و اجتماعي به شمار مي رود. پيروزي نهضت هاي آزاديبخش ملي جز با تشخيص دشمن يعني امپرياليسم از دوست و یاور خود كه جنبش سوسياليستي است امكان پذيرنيست. تمامي تحول جامعه بشري طي ربع قرن اخير اين واقعيت و ضرورت همگامي و اشتراك عمل آن ها را اثبات مي كند.

    3 ـ  و اما جريان سوم، آن جريان توده اي و دموكراتيك مترقي وسيعي است كه در خود كشورهاي امپرياليستي وجود دارد و طبقه كارگر عامل عمده آن و در پيشاپيش آنست. در اين كشورهاي صنعتي پيش افتاده سرمايه داري با خشونت و حيله كوشش مي شود از تجمع و اتحاد همه طبقات و اقشار مترقي به دور طبقه كارگر جلوگيري به عمل آيد. با اين حال توده هاي مردم و اقشار مختلف در اين كشورها عليه انحصارها و در راه دموكراسي و صلح و سوسياليسم مبارزه مي كنند. اين جريان نهضت توده اي و كارگري داخل كشورهاي امپرياليستي نيز در تحول وقايع جهان تاثير جدي داشته و نقش بزرگي در مبارزه ضد امپرياليستي ايفا مي كند.

روشن است كه هر فرد مترقي و هر حزب و جمعيت ضدامپرياليستي طبعاً بايد طرفدار اتحاد اين سه جريان و مبارزه مشترك عليه دشمن واحد باشد. در مرحله كنوني برخي عناصر چپ رو يا چپ نما كه به اشكال مختلف بروز كرده اند لزوم وحدت  اين سه جريان را نفي مي كنند. واضح است كه اين كار مستقيماً به نفع امپرياليسم كه دشمن مشترك است تمام مي شود. برخي از اين چپ نماها ماهيت انقلابي كوشش هاي اتحاد جماهير شوروي و ديگر كشورهاي سوسياليستي را براي تحكيم و تقويت نظام سوسياليستي نفي مي كنند. آن ها ارزش اساسي و دوران ساز ايجاد جامعه سوسياليستي غني و پيشرفته و تاثير نمونه وار آن را منكرند. آن ها نقش انقلابي طبقه كارگر و سازمان سياسي متشكل وي يعني حزب را نفي مي كنند و يا دست كم مي گيرند.

         چپ روها اين واقعيت اساسي را كه محتوي جريان تحول تاريخي معاصر مبارزه بين سرمايه داري وسوسياليسم با همه تنوع و اشكال مختلف آنست ناديده مي گيرند و حتي كوشش مي كنند كه نهضت هاي نجات بخش ملي را از دو جريان ديگر يعني كشورهاي سوسياليستي و نهضت كارگري جدا كنند و آن ها را در مقابل هم قرار دهند. كاملاً واضح است كه چنين كوششي آب به آسياب امپرياليسم مي ريزد، زيرا در ميان نيروهاي ضد امپرياليستي تفرقه مي اندازد و براي امپرياليست ها هيچ چيز به اندازه اين تفرقه سود آور و خوشحال كننده نيست.

         انقلاب واقعي در دوران ما بي شك طرفدار همبستگي و اتحاد اين سه جريان ضد امپرياليستي و دورنماي تحول آن به سوي مقصد غايي سوسياليسم و كمونيسم است. با تكيه بر اين اشتراك منافع و اتحاد عمل و همبستگي كامل، ماركسيست ها همواره به استقلال جنبش ها، خلق ها، دول و احزاب نيز توجه دارند و معتقدند كه در هر كشور طبق شرايط مشخص آن ويژگي هاي انكارناپذير را بايد در نظر داشت. اين همبستگي و اتحاد در هر سطح و زمينه اي لازم است: همبستگي بين كشورهاي سوسياليستي براي دفاع از دستاوردهاي خويش بر پايه همكاري و كمك متقابل، همبستگي بين كشورهاي سوسياليستي و جنبش هاي كارگري در كشورهاي سرمايه داري، همبستگي بين جنبش كارگري در مجموع خود و نهضت آزاديبخش ملي.

         اين همبستگي ناشي از وجود دشمن مشترك به صورت امپرياليسم است. هر عمل و سياستي كه امپرياليسم را تضعيف كند در عين حال هم به كشورهاي سوسياليستي، هم به نهضت رهايي بخش و هم به جنبش كارگري كمك مي كند. البته هريك از سه جنبش داراي وظايف خاص خود، مسائل و شكل هاي مبارزه و وجوه تمايز مخصوص به خود هستند ولي تحليل جامعه بشر كنوني ثابت مي كند كه در آينده جز با اتحاد اين سه نيرو گشوده نخواهد شد. هر سه جريان به حل تضاد عمده و اساسي عصر ما يعني تضادي كه بين دو نظام سرمايه داري و سوسياليستي وجود دارد، به سود سوسياليسم كمك مي كند. اين سه جريان با امپرياليسم مي رزمند و هر يك به نوبه خود در همبستگي با يكديگر بشريت را از حيطه نفوذ سرمايه داري خارج مي كند. اين تحولي است طولاني و غامض و تاريخي. سند اساسي كنفرانس بين المللي احزاب كمونيست و كارگري (1969) با اين جملات آغاز مي شود:

         « در جهان پروسه انقلابي نيرومندي گسترش مي يابد. در مبارزه عليه امپرياليسم سه نيروي عظيم معاصر متحد مي گردند و اين سه نيرو عبارتند از: سيستم جهاني سوسياليسم، طبقه كارگر بين المللي و جنبش آزاديبخش ملي. مشخصه مرحله كنوني افزايش امكانات پيشروي نوين براي نيروهاي انقلابي ومترقي است. در عين حال خطرات ناشي از امپرياليسم و سياست متجاوزانه آن نيز افزايش مي يابد. امپرياليسم كه بحران عموميش ژرف تر مي شود ستمگري خود را بر بسياري از خلق ها ادامه مي دهد و همچنان سرچشمه خطر دائمي براي صلح و ترقي اجتماعي است. وضعي كه پيدا شده وحدت عمل كمونيست ها و تمام نيروهاي ضد امپرياليستي را ايجاب مي كند تا بتوان با استفاده حداكثر از تمام امكانات نوين تعرض وسيع تري را بر امپرياليسم و نيروهاي ارتجاعي و جنگ انجام داد.

 

64 ـ سياست

        

يعني اولاً هدف ها و آماج هايي كه يك طبقه اجتماعي در مبارزه براي تامين و حفظ منافع خود تعقيب مي كند و ثانياً اساليب و شيوه هايي كه به كمك آن ها اين منافع حفظ شده يا به كرسي نشانده مي شود. مهم ترين جزء متشكله سياست در درجه اول عبارتست از امور مربوط به شركت در كارها و مسائل دولتي، راه و رسم حكومت و كشورداري، مشي دولت و تعيين اشكال وظايف و محتوي فعاليت دولت.

         سياست منعكس كننده مبارزه طبقاتي است و در آخرين تحليل وضع اقتصادي هر طبقه تعيين كننده آنست. سياست طبق تعريف لنين « بيان متبلور و متمركز اقتصاد» است .

         تغيير و تكامل موسسات و نهادها و هدف ها و شيوه هاي سياسي بر شالوده تغيير و رشد نظام اقتصادي جامعه صورت مي گيرد. البته اين وابستگي ديالكتيكي است و آنچه گفته شد به معناي منفعل و غير فعال بودن سياست نيست. نهادها و انديشه هاي سياسي كه خود بر شالوده اقتصادي پديد مي گردند به نوبه خويش تاثير جدي و فعال بر تكامل اقتصاد مي گذارند. لنين بويژه اين نقش فعاليت سياست را خاطرنشان ساخته و هميشه تصريح مي كرد كه در مقابل همه مسائل اقتصادي، سازماني و اداري و غيره بايد موضع سياسي داشت.

معمولاً سياست به دو قسمت مي شود: سياست داخلي و سياست خارجي. مناسبات بين طبقات و بين ملت ها در داخل يك كشور جزيي از سياست داخلي است. مناسبات بين دولت ها و بين خلق ها در صحنه بين المللي جزئي از سياست خارجي است. احزاب كمونيست سياست خود را نه بر شالوده تمايلات ذهني بلكه بر تعيين دقيق و علمي ضروريات حيات مادي جامعه، وضع طبقات وتناسب نيروها تدوين مي كنند. سياست احزاب كمونيست بر پايه تئوري ماركسيسم- لنينيسم بر شالوده شناسايي دقيق قوانين تكامل اجتماعي و استفاده از آن ها به سود جامعه متكي است.

يك سياست صحيح، يك مشي سياسي درست براي اجراء و تحقق خود به كار سازماني متناسب و به افراد و كادرهايي كه سياست حزب را درك نموده و در راه تحقق آن كار و پيكار و فداكاري كنند نياز دارد ـ كار و بيكاري كه درعمل به سياست جامعه واقعيت بپوشاند. از همين رو هر حزب ماركسيستي ـ لنينستي علاوه بر تعيين سياست درست و علمي و اصولي بايد توجه خاصي به ترتيب سياسي توده هاي مردم، امور سازماني و تشكيلاتي و تربيت كادرهاي خود بنمايد.  

 

65 ـ سيستم انتخاباتی

         سيستم انتخاباتي عبارت از ترتيبي است كه در هر كشور به موجب قوانين و آئين نامه هاي خاصي براي انتخاب ارگان هاي انتخابي كشور و تعيين نتايج راي گيري مقرر گرديده است. سيستم انتخاباتي شرايط و حقوق و وظايف انتخاب كنندگان و انتخاب شوندگان و نيز  چگونگي اخذ آراء و نحوه تشكيل ارگان هاي راي گيري هر كشور را مشخص مي سازد.

         در كشورهاي سرمايه داري با ايجاد ملاك هاي طبقاتي، مالي ، ملي، نژادي، جنسي و غيره بخش قابل ملاحظه اي از توده هاي مردم زحمتكش را از شركت در انتخابات ( انتخاب كردن و انتخاب شدن) محروم مي سازند. در اين كشورها سيستم انتخاباتي، به طور كلي به نحوي تنظيم مي شود كه تا حد امكان بتواند حاكميت طبقات استثمار گر را حفظ نمايد.

         انتخابات مي تواند مستقيم يا غير مستقيم باشد. در انتخابات مستقيم، راي دهندگان مستقيماً درانتخابات ارگان مربوطه شركت مي كنند. ولي در انتخابات غير مستقيم يا چند درجه اي راي دهندگان عادي ابتدا گروه هاي معيني را انتخاب مي كنند و اين گروه ها به نوبه خود به انتخاب نهايي ارگان مربوطه اقدام مي كنند. (مثلاً انتخاب رئيس جمهور در امريكا و يا انتخاب نمايندگان مجلس عالي در نروژ). انتخابات همچنين مي تواند با راي مخفي و يا راي علني انجام گيرد.

         براي تعيين نتيجه انتخابات در كشورهاي سرمايه داري دو سيستم عمده وجود دارد: سيستم مبتني بر تناسب آراء (proportionnel) و سيستم مبتني بر اكثريت آراء(majoritaire ).

درسيستم مبتني بر تناسب آراء كرسي هاي پارلمان به نسبت آرايي كه احزاب شركت كننده در انتخابات بدست آورده اند ميان اين احزاب تقسيم مي شود ( ايتاليا، بلژيك و غيره). در سيستم مبتني اكثريت آراء فقط كانديدهاي حزبي انتخاب مي شوند كه درحوزه انتخاباتي مربوطه آراء بيشتر بدست آورده است. بنابر اين احزاب ديگر از داشتن نماينده از اين حوزه محروم مي شوند. بدين جهت سيستم مبتني بر تناسب آراء در شرايط چند حزبي در كشور هاي سرمايه داري ، سيستم دموكراتيك تري است.

سيستم مبتني بر اكثريت آراء مي تواند به اكثريت نسبي ( امريكا، انگلستان و غيره ) و يا اكثريت مطلق آراء ( فرانسه و غيره ) متكي باشد. در اكثريت نسبي كافي است كه يك حزب و يا يك كانديد بيش از احزاب و يا كانديدهاي ديگر راهي بدست آورد. ولي در اكثريت مطلق، حزب و يا يك كانديد لااقل بايد يك راي بيش از 50% مجموع آراء انتخاب كنندگان را بدست آورد. اگر در دور اول انتخابات چنين اكثريتي بدست نيايد، انتخابات تجديد مي شود.

         در كشورهاي سرمايه داري براي حفظ حاكميت طبقات استثمارگر علاوه بر موانع قانوني به زد و بندها و حيله هاي گوناگون نيز متوسل مي شوند.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 13:44  توسط تهیه کننده : محمد ولدی  | 

55 ـ ژئو پلیتیک ( Geopolitique )

        

از دو کلمه « ژئو » به معنای زمین و « پلیتیک » به معنای سیاست ترکیب یافته و عبارت از یک تئوری ارتجاعی است که سعی می کند سیاست خارجی کشورهای امپریالیستی را به کمک عوامل جغرافیایی توضیح دهد. هدف اصلی آن موجه جلوه گر ساختن اشغال زمین های بیگانه و برده کردن سایر خلق هاست . مثلاً فاشیست های هیتلری می خواستند ثابت کنند که آلمان احتیاج به فضای حیاتی دارد و جنگ برای اشغال سرزمین های همسایه و بدست آوردن مستعمرات حق آلمان است. هم اکنون محافل تجاوزگر اسرائیل به کمک امپریالیست های امریکایی نیز به اشغال سرزمین های عربی در واقع به این «تئوری» عمل می کنند. اصل و منشاء تئوری «نیاخاک» پان ایرانیست ها نیز از همینجا آب می خورد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 13:41  توسط تهیه کننده : محمد ولدی  | 

50 ـ رادیکالیسم ( Radicalisme )

        

رادیکال در لغت به معنای اساسی بنیادی و ریشه ایست. رادیکالیسم در مفهوم عام به معنای مشی کسانیست که طرفدار اقدامات قطعی هستند. در اصطلاح رایج، رادیکالیسم بورژوازی نیز وجود دارد و آن به یک جریان سیاسی گفته می شود که در آغاز برنامه خود مطالبات جدی خواست های اصلاحاتی و دموکراتیک درچارچوب دوران سرمایه داری مطرح می کرده است. در واقع بیانگر منافع قشرهای خرده بورژوازی بوده است. در زمان حاضر احزابی که در کشورهای امپریالیستی واژه رادیکال را به دنبال نام خود یدک می شکند اغلب به حربه ای در محافل انحصاری بدل شده و در هر صورت عجز خود را از ایجاد تغییرات واقعاً دموکراتیک ثابت کرده اند.

         در مفهوم عام همچنان واژه رادیکال به معنای بنیادی و قاطع به کار می رود مثلاً در عبارت «ما خواهان تحولات رادیکال هستیم» و یا «فلان مسئله احتیاج به تغییرات رادیکال دارد» که به معنای قاطع ریشه ای و بنیادی است.

 

51 ـ  راسیسم (  Racisme  )

        

راسیسم یا نژاد پرستی از کلمه «راسم به معنای نژاد مشتق است. راسیسم یک «تئوری» ضد علمی و ارتجاعی است که میان نژادهای مختلف از لحاظ استعداد و قدرت فکری عدم تساوی قائل است و گویا طبیعت از آغاز نژادها را متفاوت، یکی را عالی و دیگری را پست، خلق کرده است. نژاد پرستان با این «تئوری» عمیقاً ارتجاعی و ضد انسانی منکر برابری انسان ها و حقوق مساوی برای آن ها می شوند، در حالی که علم و تجربه ثابت کرده است که تفاوت های نژادی، صوری و فرعی بوده، از نظر رشد استعداد و امکانات معنوی وفکری و فعالیت  اجتماعی و علمی هیچگونه اهمیتی ندارند.

         محافل ارتجاعی کشورهای سرمایه داری به اتکاء به تئوری نژاد پرستی سیاست ضد انسانی تبعیض نژادی و ستم ملی را اعمال می کنند، اقلیت های ملی و نژادی را در داخل کشور و یا ساکنین مستعمرات را تحت فشارهای گوناگون مادی و معنوی قرار می دهند، حقوق آنان را پایمال می کنند و نسبت به آن ها جنایات فجیع مرتکب می شوند. اقداماتی که در ایالات متحده امریکا علیه سیاهپوستان و بومیان «سرخ پوست» و یا در رودزیا و افریقای جنوبی علیه اکثریت سیاه پوست این کشورها انجام می گیرد، همه آشکار است. علیرغم اعلامیه حقوق بشر، سیاست تبعیض نژادی که بر تئوری راسیسم متکی است همچنان در قسمت مهمی از جهان سرمایه داری بیداد می کند .

         علوم انسان شناسی و مردم شناسی و تاریخ  و همچنین تجربه کشورهای سوسیالیستی که در آن ها ستم ملی ریشه کن شده و نیز نمونه های فراوان کسانی که از نژادهای مختلف بوده و استعداد و نبوغ خود را در زمینه های مختلف علمی، ادبی، هنری، اجتماعی، سازماندهی وغیره به اثبات رسانده اند، رشته های پوسیده تئوری کاذب نژاد پرستی را از هم می درد. تمدن، پیشرفت، علم و تکنیک و فرهنگ در انحصار و امتیاز نژاد خاصی نیست، عقب ماندگی در این یا آن زمینه معلول عوامل اجتماعی و سیاسی و ناشی از استعمار و استثمار است.

 

52 ـ  رفرم ( Reforme )

                  

رفرم که به فارسی آن را اصلاح (و اغلب به صورت جمع ـ اصلاحات) می گویند اقداماتی است که برای تغییر و تعویض برخی از جنبه های حیات اقتصادی واجتماعی و سیاسی صورت می گیرد بدون آن که بنیاد جامعه را دگرگون سازد. از این قبیل است رفرم اراضی، رفرم  اداری، رفرم آموزشی، رفرم بازرگانی، رفرم انتخاباتی و غیره.

         رفرم آن چنان تغییراتی است که از چارچوب نظام اجتماعی معین فراتر نمی رود و تناسب قوای سیاسی لحظه موجود را کم و بیش منعکس می سازد. رفرم یا اصلاحات در هر عرصه ای از حیات جامعه محصول مبارزه طبقاتی است ولی طبقه حاکمه می کوشند برای دفع فشار طبقه کارگر و سایر زحمتکشان تنها به آن رفرم هایی اکتفا ورزد که به موجودیت و تسلط آن صدمه نزند و هدفش تثبیت وضع و جلوگیری از تحول بنیادیست و  البته در جریان عمل همیشه سعی دارد آنچه را که به زور از دستش گرفته اند دوباره بگیرد یا به شکل نیمه تمام و مثله شده کار را فیصله دهد.

         اقدامات و تدابیری که در کشور ما طی سالیان اخیر در زمینه های مختلف صورت گرفته و می گیرد نمونه هایی از رفرم است. این اقدامات بدون آن که خصلت طبقاتی جامعه را عوض کند و یا ماهیت رژیم را دگرگون سازد در جنبه های مختلف حیات جامعه تغییراتی به وجود می آورد که از یک طرف ثمره فرعی مبارزه انقلابی زحمتکشان و نیروهای ترقی خواه است که به پیروزی قطعی نرسیده اند ولی تاثیر خود را بر حیات جامعه باقی گذارده اند و از سوی دیگر منعکس کننده رشد قدرت سیاسی و اقتصادی سرمایه داری و کوشش هیئت حاکمه برای استقرار و نفوذ هر چه بیشتر این نظام مبتنی بر استثمار در شئون مختلف است. این سلسله تدابیر و اقدامات اصلاحی بر خلاف عناوین ساختگی نظیر «انقلاب سفید» و «انقلاب شاه و مردم» که بر روی آن می گذارند به هیچ وجه یک انقلاب نیست و تحولی بنیادی و چرخشی اصیل در شالوده اجتماع وارد نمی کند بلکه سرمایه داری را که بیش از یک قرن پیش در کشور ما پدید شده و در نیم قرن اخیر کم و بیش دراغلب شئون ریشه دوانده و گسترده شده با آهنگی سریع تر رشد می دهد، قدرت و تسلط بورژوازی را مستحکم تر می کند و بر همین شالوده تغییراتی در جنبه های مختلف حیات اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی پدید می آورد. شاه در اسفند سال 1343 در کنفرانس اقتصادی گفت که ما به این رفرم ها از بالا تن دادیم تا انقلاب از پایین جلوگیریم. در انقلاب مسئله اساسی قدرت حاکمه، قدرت دولتی است زیرا عاملی که انجام تحولات و قشرهای انقلابی و دفاع از این تحولات و توسعه دامنه آن را تامین می کند همان انتقال قدرت حاکمه به دست طبقات و قشرهای اجتماعی جدید است. انقلاب و رفرم دو مفهومی هستند که همیشه در محو ایدئولوژی و سیاست جنبش کارگری قرار داشته اند. استراتژی و تاکتیک صحیح و لنینی احزاب کمونیست درک رابطه دیالکتیکی بین این دو مفهوم و روش اصولی در قبال آن ها را ایجاب می کند. ولادیمیر ایلیچ لنین می نویسد:

         «مفهوم رفرم بدون شک با مفهوم انقلاب متناقض است. فراموش کردن این تناقض و عدم توجه به مرز میان این دو مفهوم موجب بروز اشتباهات جدی می گردد. ولی این تناقض مطلق و این مرز جامد نیست، بلکه زنده و متحرک است. در هر مورد مشخص باید آن را معین کرد.

         این گفته لنین راهنمای همه احزاب انقلابی است. اینک هم زمان با تغییر تناسب قوا در عرصه جهانی و هنگامی که سوسیالیسم به نیروی قاطع و تعیین کننده بدل می شود با افزایش قدرت متشکل طبقه کارگر، با توسعه نفوذ آن در سایر قشرهای جامعه و با اتخاذ سیاست صحیح از طرف احزاب کمونیست، اهمیت رفرم در مبارزه پرولتاریا افزایش می یابد. جلسه «صلح و سوسیالیسم» نشریه تئوریک و اطلاعاتی احزاب کمونیست و کارگری نوشته است:

          رفرم هایی که قبل از تحول انقلابی سرمایه داری به سوسیالیسم انجام می گیرد نقش مهمی دارند. این رفرم ها وسیله ای هستند برای بهبود وضع طبقه کارگر در همان چارچوب رژیم سرمایه داری. این رفرم ها بقایای مناسبات ما قبل سرمایه داری را از بین می برند و به انجام وظایف عمل نشده انقلاب های بورژوا ـ دموکراتیک و توسعه مبارزه ضد انحصارات کمک می کنند ومقدمات عینی لازم را برای گذار سوسیالیسم فراهم می سازند. در جریان مبارزه برای تحقق این رفرم ها توده مردم تجربه سیاسی مهمی کسب می کنند. بویژه به محدودیت دامنه تحولاتی که درچارچوب جامعه سرمایه داری انجام می گیرد یقین حاصل می کنند. مبارزه در راه رفرم، زحمتکشان را به ضرورت تحولات انقلابی قاطع متقاعد می سازد و اکثریت توده های را به سوی انقلاب جلب می کند.

         کمونیست ها در عین حال که برای انجام قاطع و پیگیر رفرم ها ، بهبود وضع زندگی زحمتکشان و تغییر در وضع اقتصادی و از بین بردن بقایای مناسبات ماقبل سرمایه داری نظیر مناسبات ارباب – رعیتی و غیره برای اصلاحات درحیات اجتماعی وتامین حقوق و آزادی های دموکراتیک و توسعه دموکراسی مبارزه میکنند فراموش نمیکنند که این تغییرات هر قدر هم مهم باشد سرمایه داری را از بین نمی برد . آنها رفرم را محصول فرعی مبارزه انقلابی میدانند و از آن برای بیداری و تشکل توده ها و تسخیر سنگری به منظور حمله به سنگ مقدم تر و پیشبرد هدف انقلابی خود استفاده میکنند .

         کمونیست ها تسلیم این نظریه می شوند که رفرم همه مسائل را حل می کند و انقلاب و وجود حزب انقلابی دیگر ضرورتی ندارد و نه تسلیم این نظریه که باید با هر رفرمی مخالفت کرد و هرچه وضع بدتر باشد بهتر است. آن نظریه ایست راست و تسلیم طلبانه و این نظریه ماوراء چپ و ماجراجویانه. مجله « دنیا » ارگان تئوریک و سیاسی حزب ما نوشته است:

« مارکسیسم ـ لنینیسم مخالف رفرم نیست. اصلاحات و رفرم هایی را که در کادر سرمایه داری انجام می گیرد نفی نمی کند. مارکسیسم ـ لنینیسم بر آنست که رفرم محصول فرعی انقلاب  است. فشار انقلابی توده ها گاه که پیروز نمی شود هیئت حاکمه را به عقب نشینی و به تن دادن به رفرم ها وامی دارد. حزب انقلابی باید مردم را به مبارزه برای تعمیق این رفرم ها و واداشتن هیئت حاکمه به عقب نشینی بیشتر سوق دهد و چنانچه لنین می گوید از رفرم ها برای بسط و توسعه مبارزات طبقاتی استفاده کند.

         اگر در داخل جنبش کارگری این رفرم ها و تغییرات و اصلاحات را علاج دردها و راه حل مسائل و تغییر دهنده بنیان اجتماع بداند وی را رفرمیست می نامیم. رفرمیسم عبارتی است در مورد آن جریان سیاسی در داخل جنبش کارگری که دشمن مارکسیسم و منافع اساسی طبقه کارگر است، مبارزه طبقاتی و لزوم انقلاب را نفی می کند و فقط به رفرم ها و اصلاحاتی که در بنیاد سرمایه داری تاثیری ندارد دل خوش می کند. پس اگر رفرم و اصلاحات مربوط به تدابیر و اقدامات هیئت حاکمه است رفرمیسم عبارتیست در مورد تسلیم طلبان راست در داخل جنبش کارگری. احزاب سوسیال دموکرات راست و اعضای انترناسیونال سوسیالیستی نمونه های آن هستند.

 

53 ـ رفرم اراضی

        

رفرم اراضی یا اصلاح ارضی عبارتست ازاقدامات یک دولت برای ایجاد تغییراتی در نحوه مالکیت ارضی و طرز استفاده از زمین.

         در کشورهای سرمایه داری هدف از اصلاحات ارضی ایجاد شرایط برای رشد سریع تر مناسبات سرمایه داری در ده، تضعیف مبارزه دهقانان و جلوگیری از قیام آنانست که در عین حال با حفظ منافع مالکان از طریق پرداخت غرامت یا بهای زمین به  حساب دهقانان همراه است. در نتیجه این گونه رفرم اراضی که اغلب نیم بند و نا پیگیر  است سرمایه داران صاحب صنایع و بانک ها و رجال دولتی و ارتشی و سایر ثروتمندان برای چنگ انداختن بر اراضی امکان به دست می آورند و اشکال استثمار سرمایه داری (انفرادی و جمعی) جانشین استثمار ما قبل سرمایه داری می شود. این قبیل رفرم ها اگر چه از نظر اقتصادی می تواند موجبات استفاده از علم و تکنیک را در کشاورزی فراهم آورد و میزان محصولات کشاورزی را افزایش دهد، از نظر اجتماعی به شدت پروسه قشر بندی در روستا می افزاید و اکثریت عظیم دهقانان را خانه خراب می کند و تناقضات تازه و عمیق به وجود می آورد و در حال از حل رادیکال و نهایی مسئله ارضی عاجز است. اصلاحات ارضی در ایران نیز از همین نوع  است.

         در نظام سوسیالیستی هنگامی که قدرت سرمایه داران و مالکان بر می افتد و قدرت زحمتکشان استقرار می یابد تحولات بینادی انقلابی همراه با رفرم ارضی واقعی و عمیق به سود دهقانان انجام می گیرد.

         در دورن ما منافع خلق ها ایجاب می کند که بقایای نظام فئودالی و مناسبات مبتنی بر استثمار از طریق انجام رفرم ارضی واقعی برای همیشه ریشه کن شود. پایه ها و بقایای فئودالیسم فقط تحت فشار نهضت دموکراتیک مردم می تواند منهدم شود. فقط اصلاحات ارضی عمیق می تواند سدها را از سر راه ترقی نیروهای مولده بردارد، به شکل خواربار که در بسیاری نقاط از مسائل حاد است پایان بخشد و راه استفاده منطقی و علمی از همه وسائل را برای افزایش فرآورده های کشاورزی هموار نماید.   

         سوسیالیسم استثمار را از ده بر می اندازد، کلیه دهقانان را از لحاظ زمین تامین می کند، نیروی کار آن ها را بر مبانی داوطلبانه در تعاونی های تولید متحد می سازد، تکنیک معاصر را دراختیار آنان می گذارد و با کمک های مادی و سازمانی وسایل پیشرفت اقتصاد کشاورزی و بهبود شرایط زندگی روستائیان را فراهم می آورد.

 

54 ـ رویزیونیسم ( Revisionisme)

        

رویزیونیسم را تجدید نظر طلبی ترجمه کرده اند و مقصود از آن عبارتست از جریانی در جنبش کارگری که در اصول اساسی مارکسیسم بدون هیچگونه محمل عینی تجدید نظر می کند، این اصول را نفی می کند، آن ها را تحریف می کند و محتوی انقلابی و اساس تعالیم مارکسیستی را از بین می برد. به عبارت دیگر رویزیونیسم یعنی تجدید نظر کردن در برخی احکام و اصول مارکسیسم ـ لنینیسم بدون آن که شرایط عینی ضرور برای چنین تجدید نظری وجود داشته باشد. رویزیونیسم که نفی اصولی جهان بینی پرولتاریاست مستقیماً طبقه کارگر را از سلاح تئوریک خود محروم می کند و در نتیجه به سرمایه داری خدمت می کند. از همین آغاز بگوییم همان طور که خود مارکس و انگلس و سپس لنین به کرات خاطر نشان ساخته اند، جهان بینی پرولتاریا و سوسیالیسم علمی یک علم خلاق است، دگم نیست، یعنی نباید آن را از فرمول های آیه دار و لاتغیر در همه شئون وزمینه ها و در همه شرایط مرکب دانست. مارکسیسم ـ لنینیسم علم است و همراه با تکامل زندگی و رشد جامعه و پیدایش پدیده های نوین مرتبا غنی تر می شود و تکامل می پذیرد. قابلیت زندگی وثیقه پیروزی مارکسیسم در همین خلاقیت آن، رابطه آن با تکامل جامعه و تعمیم تجربیات جنش جهانی کارگری و آخرین دستاوردهای دانش نهفته است. این حکم یا آن حکم مارکسیستی که در مرحله معینی از تکامل جامعه و رشد نهضت کارگری درست است ممکن است در مرحله و شرایط دیگری درست نباشد ـ یعنی شرایط عینی این تکامل، تغییر و تحول در حکم معینی ایجاب نماید. در این صورت چنین تغییر و تحولی اجرای خلاق مارکسیسم است نه رویزیونیسم و برعکس تکرار حکم کهنه شده و منسوخ با روح و ماهیت مارکسیم مغایر است و کار را به دگماتیسم می کشاند.

         از نظر تاریخی پیدایش رویزیونیسم به دهه آخر قرن گذشته مربوط است. نماینده رویزیونیسم در آن زمان سوسیال دموکرات آلمانی به نام برنشتاین بود که آشکارا در صدد نفی اصول اساسی تعالیم مارکسیسم و جایگزین کردن آن با تئوری های دیگر بود. شکل دیگر رویزیونیسم کوششی بود که در آن زمان توسط کائوتسکی یکی دیگر از رهبران سوسیال دموکراسی آلمان انجام می گرفت. وی در حرف مارکسیسم را قبول داشت ولی در عمل و زیر جملات به ظاهر مارکسیستی اصول اساسی آن را رد می کرد. رویزیونیست ها مدعی اند که تعالیم مارکسیستی دیگر کهنه شده و بدین وسیله آموزش مارکسیستی را که تنها راه تحول بنیادی جامعه و استقرار سوسیالیسم است از محتوی انقلابی خود خالی می کنند. نفی ضرورت انقلاب و انتقال قدرت به دست پرولتاریا و نفی نقش رهبری کننده حزب مارکسیستی ـ لنینیستی، نفی مبارزه طبقاتی، نفی اصول انترناسیونالیسم پرولتری، نفی اصول لنینی ساختمان حزب به مثابه یک سازمان منضبط انقلابی و از جمله سانترالیسم دمکراتیک از جنبه های گوناگون رویزیونیسم است .

         از نظر فلسفی رویزیونیسم در اصول دیالکتیک ماتریالیستی تجدید نظر می کند، ایدآلیسم و ذهنی گری را به جای آن می نشاند، مبارزه اضداد و گذار تحولات کمی را به تغییرات کیفی نفی می کند، حرکت و جنبش را یک جریان ساده رشد و تحول آرام کمی جلوه گر می سازد و بر این شالوده تئوری تغییر تدریجی و آرام جامعه سرمایه داری و رفرمیسم را بنا می نهد. مطلق کردن مبازه علنی و قانونی و راه تحولات پارلمانی از جنبه دیگر شیوه عمل رویزیونیستی است. مارکسیسم با رویزیونیسم مخالف است و برخورد انتقادی و خلاق به تئوری، ارزیابی وسنجش جهت آن در پرتو حوادث و واقعیات و دستاوردها و تجارب و درس های مثبت و منفی و سپس غنی کردن آن با احکام نوین و کنار گذاردن احکام و مقولات کهنه شده را شیوه صحیح می داند. مثلاً در شرایط نیمه دوم قرن نوزدهم، در مرحله سرمایه داری ماقبل انحصارات، مارکس و انگلس، تئوری انقلاب هم زمان در همه کشورها یا تقریباً همه کشورهای پیش پا افتاده را مطرح می ساختند. تئوری لنین دائر بر امکان انقلاب سوسیالیستی تنها در یک کشور، رویزیونیسم نبود، بلکه تکامل خلاق تعالیم مارکس و انگلس در شرایط جدید تکامل سرمایه داری یعنی دوران امپریالیسم و رشد ناموزون اقتصادی و سیاسی کشورهای امپریالیستی بود .

         در بحث مربوط به رویزیونیسم یک نکته دیگر را هم باید خاطر نشان ساخت و آن این که رویزیونیسم در احکام و اصول مارکسیستی ـ لنینیستی هم از چپ و هم از راست صورت می گیرد. رویزیونیسم راست در جهت منافع مستقیم بورژوازی، انصراف از انقلاب اجتماعی، کرنش و تسلیم در مقابل سیر خود به خودی و خلاصه در جهت اپورتونیسم و رفرمیسم عمل می کند و رویزیونیسم چپ یعنی تجدید نظر در اصول و احکام مارکسیستی در جهت روحیات انقلابی نمای کاذب خرده بوژوازیی و تازاندن و تسریع تحمیلی پروسه تکامل اجتماع در جهت ماجراجویی و ناچیز گرفتن عوامل عینی و غیره.

         گروه چپ رو ها در نهضت کارگری در حقیقت در اصول و احکام مارکسیستی دست به رویزیونیسم از چپ زده اند. تبلیغات چپ نمای آن ها پیرامون تازاندن انقلاب در جهان و در درون همه کشورها از راه توسل به اعمال قهر و آن هم تنها به صورت جنگ پارتیزانی بدون آن که شرایط عینی و ذهنی برای این تحول به معنای علمی کلمه نضج یافته باشد، نمونه این رویزیونیسم و مغایر با تعالیم مارکسیستی ـ لنینیستی است.

         رویزیونیسم راست ناشی از تاثیر ایدئولوژی و رویزیونیسم چپ ناشی از روحیات خرده بورژوایی در جنبش کارگریست. اتهامات رویزیونیست های چپ که احزاب کارگری و کمونیستی جهان را رویزیونیست می خوانند در واقع تغییری نمی دهد. مارکسیسم ـ لنینیسم این علم خلاق و راهنمای عمل، تنها تئوری و ایدئولوژی پرولتری انقلابی است.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 13:41  توسط تهیه کننده : محمد ولدی  | 

44 ـ دگماتيسم ( Dogmatisme )

        

از واژه دگم به معناي حكم جامد آيه آسماني، فرمان لايتغير مشتق است و به آن شيوه و اسلوب تفكر اطلاق مي شود كه پايه آن مفاهيم تغيير ناپذير، فرمول ها و دستورهاي متحجر بدون توجه به دستاوردهاي تازه علم و عمل، بدون توجه به شرايط مشخص زمان و مكان است. از نظر فلسفي دگماتيسم اصل مشخص بودن حقيقت يعني وابستگي حقيقت را به شرايط زماني ومكاني نفي مي كند. در فلسفه معاصر، دگماتيسم وابسته به اساليب ضد ديالكتيكي است كه تكامل و تحرك جهان و رشد اشياء و پديده ها را نفي مي كند.

         يكي از علل دگماتيسم عدم درك اين نكته است كه قوانين ديالكتيك رشد، در شرايط مختلف تاريخي، در اشياء و پروسه هاي مختلف، به صور مختلف ظاهر شده وعمل مي كند.

از نظر تاريخي پيدايش دگماتيسم وابسته به پيدايش اديان و باور به آنست كه حقايق جاويدان و فرامين انتقاد ناپذير و اجباري براي همه كس وجود دارد. اين طرز فكر تفكر تعبدي سپس به فلسفه و علم و سياست سرايت كرده است.

         از نظر سياسي دگماتيسم منجر به علل سكتاريستي، تحجر، نفي ماركسيسم خلاق، ذهني گري و ناديده گرفتن حقايق موجود و شرايط تغيير يافته، جدايي كامل تئوري و عمل مي شود.

         دگماتيسم مانند روبزيونيسم در شرايط كنوني خطر بزرگي عليه نهضت بين المللي كارگريست. دگماتيك ها شرايط متغير رشد را در نظر نمي گيرند، لجوجانه به فرمول هاي جامد و كهنه مي چسبند كه پاسخگوي شرايط ديگري بوده اند. يك وجه مشخصه دگماتيك ها به كار بردن جمله پردازي هاي انقلابي نما، چپ نما و افراطي گري  و شعار پراكني دور از عمل است كه هرگز منجر به يك سياست و روش واقعاً انقلابي و ثمر بخش نمي شود. لنين به همه كمونيست ها مبارزه بي امان عليه دگماتيسم و هرگونه طرز انديشه و عمل ناشي از آن را توصيف مي كرده است.

         كلاسيك هاي ماركسيستي بارها تكرار كرده اند كه آموزش آن ها دگم نيست، آموزش عمل است.

 

45 ـ  دماگوژی ( Demagogie )

        

دماگوژي را «عوامفريبي» يا «مردم فريبي» ترجمه كرده اند و آن عبارتست از اغواء خلق از طريق دادن مواعيد و شعارهاي فريبنده و دروغين. دماگوگ يا عوامفريب كسي است كه ادعاي او دروغ با وعده هاي بي پايه و بدون پشتوانه، با تحريف حقايق سعي مي كند مردم را به سوي خود بكشد و موافقت و تحسين وپشتيباني آنان را جلب كند.

         آوردن نمونه براي نشان دادن مفهوم دماگوژي يا عوامفريبي زائد است. دماگوژي به مثابه يكي از اساسي ترين اساليب و طرز عمل سياست احزاب بورژوايي و دولت هاي ضد خلقي در ايران رواج كامل دارد و يك دستگاه تبليغاتي و عظيم با استفاده از راديو، تلويزيون، جرايد، آگهي ها، رپرتاژ، مصاحبه ها، نطق ها، مراسم تشريفاتي و غيره و غيره سرگرم اين كار است. هدف همان طور كه گفتيم اغواء مردم است از راه سخنان فريبنده، كاهي را كوهي جلوه گر ساختن و وعده هاي سرخرمن دادن.

         نمونه ديگر دماگوژي كه در داخل توده مردم زبان بسيار به بار مي آورد اغواي مردم از طريق دادن شعارهاي به ظاهر انقلابي و فريبنده، ايراد سخنان به ظاهر مبارزه جويانه ولي بي محتوي است كه هدف آن هم جلب موافقت مردم تنها به اتكاء همين فريبندگي جملات مطنطن بدون پشتوانه عمل واقعاً انقلابي پيگير و اصولي است. چپ رو ها معمولا در ايران اين چنين جملات و دادن اين گونه شعارهاي عوام فريبانه چيره دستند. در حالي كه امپرياليسم و ارتجاع كمتر از هر چيز از اين گونه شعارهاي بي محتوي زيان مي بينند و بيش از هر چيز در مقابل اين جملات به ظاهر انقلابي مقاومت مي كنند.

         دماگوژي يا مردم فريبي با سياست و روش مبارزه منطقي اصولي و پي گير حزب كمونيست بيگانه است. حزب طبقه كارگر از «عوامفريب» و «دنباله روي» و «وجهه طلبي» كه با عوام فريبي همراهند اكيداً احتراز دارد و هميشه تحليل واقعي را مطرح مي سازد و توده ها را در چارچوب امكانات واقعي به سوي هدف هاي مطلوب انقلابي سير مي دهد و اگر در اين يا آن مرحله از سياست صحيح، علمي و انقلابي خود با دشواري هايي از جهت توضيح و اقناع روبرو شود با تمام قوا مي كوشد اين وظيفه را انجام دهد نه آنكه به خاطر وجهه طلبي ارزان، دست به عوام فريبي بزند.

        

46 ـ  دمكراسی ( Democratie )

        

دمكراسي از واژه يوناني دموس ( يعني خلق ، مردم) و كراتوس ( يعني حاكميت، قدرت) مشتق است. دمكراسي يكي از انواع حاكميت بوده و وجه مشخص آن اعلام رسمي اصل تبعيت اقليت از اكثريت و به رسميت شناختن آزادي و حقوق مساوي افراد و اتباع است. ولي اين تنها يك تعريف و فرمول صوريست كه جامعه شناسي بورژوازي بدان بسنده مي كند و دموكراسي را جدا از شرايط اقتصادي و اجتماعي زندگي جامعه بررسي كرده، وضع واقعي و عملي موجود را ناديده مي گيرد. نتيجه چنين بررسي صوري، ادعاي موجود «دمكراسي خالص» است كه ماهيت طبقاتي اجتماع، تضاد و مبارزه طبقاتي را نفي مي كند. رفرميست ها مبلغ چنين دمكراسي ادعايي هستند. در واقع هر دمكراسي به مثابه شكلي از سازمان سياسي اجتماع، در آخرين تحليل به شيوه توليد معيني خدمت مي كند و توسط آن تعيين مي شود.

         مضمون و شكل دموكراسي در طول تاريخ تكامل حاصل كرده و همواره و كاملا وابسته به فرماسيون اجتماعي ـ اقتصادي مربوطه بوده و با خصلت و شدت مبارزه طبقاتي پيوند داشته است. در جوامع منقسم به طبقات متناقض، دموكراسي عملاً تنها براي نمايندگان طبقه حاكمه وجود دارد. در جامعه سرمايه داري، دموكراسي يكي از اشكال حاكميت و سلطه طبقه بورژوازي است شكلي است كه ماهيتش ديكتاتوري اين طبقه استثمارگر بر اكثريت محروم مي باشد. تكامل اين طبقه (كه در آغاز ضد فئودالي و مترقي است) وي را در تشكيل مجالس مقننه، تدوين قونين اساسي، تدوين قوانين اساسي، تاسيس موسسات داراي نمايندگي و به نسبت فشار و نيروي مردم و مبارزه توده ها، در احترام به حقوق مدني و آزادي اجتماعات و انتخابات و قلم و بيان (كه اغلب و ماهيتا صوري است  ذي نفع مي كند ولي تمامي دستگاه حكومتي و طرز عمل واقعي دولت متوجه آنست كه زحمتكشان را از شركت در حيات سياسي باز دارد، جلو فعاليت توده ها را بگيرد و درهمه جا مدافع منافع طبقاتي اقليت استثمار گر باشد. هيچ يك از حقوق اعلام شده داراي تضمين مادي و علمي نيست و نهادهاي سياسي ـ پارلمان و مجالس محلي، دستگاه هاي اداري و سازمان هاي منتخب ـ در خدمت طبقه حاكم قرار مي گيرند و وسيله اجراي سياست آن طبقه مي گردند.

         وجه مشخصه دمكراسي بورژوايي عبارتست از پارلمانتاريسم با تفكيك قواي سه گانه به ويژه قواي مقننه و اجراييه از هم با تمايل روز افزون به تحكيم و بالا بردن نقش قوه اجراييه است. در عصر امپرياليسم تنها نيروي مبارزه مداوم زحمتكشان مي تواند حقوق و آزادي هاي دموكراتيك را حفظ كند و جلو ارتجاع ديكتاتوري، اختناق و فاشيسم را بگيرد. بورژوازي هر جا كه بتواند اصول دموكراسي را لگد مال مي كند، به سوي سياست اختناقي مي گرايد و در بسياري كشورهاي رژيم هاي ترور واختناق ايجاد كرده و به ميليتاريسم بين المللي احزاب كمونيست و كارگري (1969) پيرامون اهميت نبرد در راه دموكراسي درچهار چوب پيكار ضد امپرياليستي منجمله چنين گفته مي شود:

         «مبارزه عليه امپرياليسم كه در تلاش خفه كردن آزادي هاي اساسي انسان است با نبردي خستگي ناپذير به خاطر دفاع و تحصيل آزادي بيان، مطبوعات، اجتماعات، تظاهرات، تشكيلات، به خاطر برابري حقوق افراد مردم، به خاطر دموكراتيزه كردن تمام جوانب زندگي اجتماعي ملازمه دارد. ضرور است كه عليه هر گونه اقدام و هرگونه قانوني كه ارتجاع به قصد پايمال كردن حقوق و آزادي هاي دموكراتيك عملي مي كند مقابله قطعي صورت گيرد. اين آزادي هاي دموكراتيك خود ثمره نبرد هاي طولاني طبقاتي است مي بايستي با پي گري چه در مقياس ملي و چه در صحنه بين المللي براي رهايي ميهن پرستان و دموكرات هايي كه جانشان به مخاطره مي افتد مبارزه كرد. بايد عليه احكام جابرانه محاكماتي كه كمونيست ها و ديگر ميهن پرستان در معرض آن قرار مي گيرند مبارزه كرد. بايد براي آزادي ميهن پرستان و دموكرات هاي زنداني و به خاطر دفاع از حق پناهندگي سياسي مبارزه كرد.

         در ميهن ما دموكراسي پايمال گرديده، شكل حكومتي استبداد سلطنتي است. شاه كارگردان اصلي رژيم، قدرت مطلقه خود را به حدي بسط داده كه در واقع كليه قواي دولتي در دست او متمركز شده، سازمان امنيت، محاكم نظامي، احزاب دولتي و مجالس فرمايشي وسيله اجرايي اين حكومت مستبده فرديست. از آزادي هاي ابتدايي و اصول دموكراتيك، آزادي احزاب و اجتماعات، آزادي بيان و قلم، آزادي انتخابات و مطبوعات اثري نيست. خصلت ضد  دموكراتيك و بوروكراتيك رژيم مرتباً بسط مي يابد. فرد پرستي و استناد به دستور شاه جانشين نظارت دموكراتيك در امور دولتي و حكومت پارلماني شده، هر گونه مخالفتي يا مقاومتي با شدت و خشونت سركوب مي شود. در اين شرايط مبارزه براي دموكراسي به وظيفه عمده بدل مي شود. اين دموكراسي نيز از آنجا كه جامعه ما طبقاتي است نمي تواند چيزي غير از دموكراسي بورژوايي آن طور كه در قانون اساسي و منشور حقوق بشر ذكر شده است باشد. دعوي سخنگويان رژيم دائر بر آن كه آنها گويا نوع سومي از دموكراسي يافته اند كه نه دموكراسي بورژوايي و نه دموكراسي سوسياليستي است، نمي تواند داراي مبناي علمي و محتوي واقعي باشد. در سند تحليلي از وضع كشور و وظايف مبرم حزب ما كه توسط حزب توده ايران تهيه شده مبارزه در راه آزادي هاي دمكراتيك مبارزه اي وسيع و همه جانبه خوانده شده است كه شامل عرصه هاي گوناگون حيات اجتماعي و حرفه اي، سياسي و فرهنگي، قضايي و اداري وغيره مي شود. اين مبارزه ايست در راه بسط فعاليت و آزادي هاي سنديكايي، در راه آزادي سازماني، صنفي و حرفه اي در راه آزادي همه زندانيان و تبعيديان و محكومين سياسي، در راه تامين بازگشت پناهندگان سايسي، در راه الغاي دادگاه هاي نظامي و سازمان امنيت در راه آزادي انتخابات در راه آموزش به زبان مادري براي همه خلق ها و اقليت هاي ايران در راه علني شدن كليه احزاب ملي و دموكراتيك ...

شكل هاي دموكراسي - شكل واقعي آن ـ دموكراسي سوسياليستي است. زيرا كه به سود اكثريت عظيم زحمتكشان و حافظ منافع آنانست. شالوده اقتصادي آن مالكيت جمعي بر وسائل توليد است. تنها در جامعه سوسياليستي است كه حق مساوي همه افراد مي تواند تامين شود. تا در جامعه استثمار هست، تا آلت استثمار ـ وسائل توليد ـ در دست طبقات بهره كش است نوع دموكراسي نمي تواند واقعي و اصيل باشد. در سوسياليسم تساوي واقعي افراد صرفنظر از جنس، نژاد، مذهب و مليت در همه امور، در كليه شئون اقتصادي، سياسي و فرهنگي، نژاد، مذهب و مليت د رهمه امور، در كليه شئون اقتصاد، سياسي و فرهنگي و حق مساوي در شركت در رهبري اجتماع و دولت تامين مي شود.

         طي تكامل جامع سوسياليستي، دموكراسي سوسياليستي به تدريج عميق تر و وسيع تر مي شود و منجر به زوال دولت و جايگزين شدن آن به «خودگرداني اجتماعي» مي گردد.

 

47 ـ دولت

        

دولت سازمان سياسي جامعه و مهم ترين وسيله براي تامين تسلط طبقه ايست كه از نظر اقتصادي در جامعه نقش حاكم دارد. وظيفه اساسي دولت حفظ و تحكيم آن نظام اقتصادي و دفاع از آن طبقه ايست كه زاييده آن بوده است. از نظر تاريخي دولت هم زمان با پيدايش جوامع منقسم به طبقات به وجود آمد. از همان زماني كه دوران بردگي با دو طبقه اصلي بردگان و برده داران پيدا شد دولت نيز به مثابه ارگان سياسي كه وسيله تامين منافع برده داران عليه بردگان بود، ايجاد گشت. وسائل اساسي كه دولت براي انجام وظايف خود به كار مي برد عبارتست از ارتش، پليس، دستگاه هاي امنيتي و جاسوسي و اطلاعاتي، زندان ها و غيره. بين نوع دولت و شكل آن بايد تفاوت قائل شد.

         نوع دولت را آن نظام اقتصادي تعيين مي كند كه اين دولت وظيفه دار حفظ و دفاع از آنست و آن طبقه اي كه قدرت حاكمه را در دست دارد. بنابر اين در طول تاريخ جوامع طبقاتي سه نوع دولت يافت مي شود: دولت نوع بردگي، دولت نوع فئودالي و دولت نوع سرمايه داري. در هر يك از اين دوران هاي اجتماعي، اقتصادي، صرفنظر از اشكال حكومتي، نوع دولت و ماهيت آن يگانه است. ولي شكل هر دولت ممكن است در اين يا آن كشور و در هر دوران معين فرق كند ماهيت طبقاتي و اقتصادي آن مي تواند اشكال مختلفي به خود بگيرد. اشكال دولتي اغلب وابسته به شرايط تاريخي، سنن گذشته، وظايف متغير براي حفظ تسلط طبقاتي و همچنين وابسته به حدت مبارزه طبقاتي و تناسب نيروها در هر جامعه است. مثلا جمهوريت يا سلطنت از اشكال دولت است و هر يك از آن ها نيز مي تواند اشكال مختلفي پيدا كند مثل سلطنت مشروطه يا سلطنت استبدادي، جمهوري با قدرت پارلماني يا جمهوري با اختيارات رئيس جمهور و غيره. حتي در دوران بردگي ميتوان هم شكل وجود سلاطين خودكامه را يافت هم شكل جمهوري (مثلا دريونان باستان)، ولي اين تفاوت شكل در ماهيت دولت در آن زمان كه نوع بردگي بود تغييري نمي دهد. در نظام سرمايه داري نيز در طي تاريخ هم شكل دموكراسي بورژوازي با آزادي نسبي بيان و مطبوعات و اجتماعات و تساوي درمقابل قانون و احترام به حقوق بشري به ويژه در دوران رشد سرمايه داري و مبارزه اش با فئوداليسم پيدا شد و هم شكل ارتجاعي، ازادي كشي و حق فاشيستي كه ديكتاتوري آشكار و خفقان آور عليه توده هاي مبارز و حق طلب مردم است. با وجود اهميت اساسي كه نوع دولت دارد و اساس تغيير آن گذار از يك دوران اجتماعي ـ اقتصادي به دوران عالي تر است، اشكال حكومتي نيز براي توده هاي مردم و مبارزه آن ها حائز اهميت ويژه ايست. جمهوريت شكلي ازحكومتي است كه در آن  ارگان هاي عالي قدرت دولتي را براي مدت معيني انتخاب مي شون . سلطنت آن شكلي است كه يك شخص تنها بر پايه وراثت رئيس كشور است. در عصر كنوني به جز عده معدودي از كشورها در اكثريت مطلق ممالك شكل جمهوري دولت استقرار يافته و شكل سلطنت به منزله يك مقوله سخت كهنه و فرسوده به بايگاني تاريخ سپرده شده است. تازه در برخي از كشورها نيز كه اين شكل هنوز موجود است ماهيت اوليه اش به كلي تغيير يافته و بنا به برخي سنن از كشورها نيز كه اين شكل هنوز موجود است ماهيت اوليه اش به كلي تغيير يافته و بنا به برخي سنن محافظه كارانه همچنان حفظ مي شود بدون آن كه شاه قدرت و اختيار ويژه اي داشته باشد و مقام غير مسئول است. چنين است شكل حكومتي سلطنتي در كشورهايي نظير سوئد و نروژ و انگلستان و غيره .

         اين گونه شكل دولتي را سلطنت مشروطه مي نامند كه در آن همان طور كه نياكان مشروطه خواه ما گفته اند شاه فقط سلطنت مي كند نه حكومت و كليه قدرت ناشي از مردم و متعلق به ملت است. در عصر كنوني تنها در دو سه كشور جهان سلطنت استبدادي وجود دارد نظير ايران و عربستان سعودي. اين ارتجاعي ترين شكل دولتي است و در آن عملاً قدرت هاي سه گانه در دست شخص شاه متمركز شده، آزادي هاي دموكراتيك از مردم سلب شده و شاه عملاً مطلق العنان و تام الاختيار است. اين شكل حكومتي با تمام مختصات آن نظير كيش شاه پرستي در نيمه دوم قرن بيستم هيچ گونه توجيهي ندارد. در جوامع پيش افتاده، پس از انقلاب كبير فرانسه واژه شاپرست معادل با مفهوم مرتجع افراطي تلقي مي گردد. مبارزه خلق ها براي تغيير شكل حكومتي و استقرار دموكراسي حتي در چهار چوب دوران اجتماعي ـ اقتصادي معيني كاملاً موجه و قانوني و حق است و پيكار نهايي براي تغيير بنيادي نوع دولت در ايجاد نظام برتر اجتماعي -  اقتصادي را تسهيل مي نمايد.

 

48 ـ دیکتاتوری پرولتاریا (Dictature du proletariat )

 

عبارتست از قدرت دولتی طبقه کارگر در نتیجه انحلال نظام سرمایه داری و در هم شکستن ماشین دولتی بورژوازی ایجاد می گردد. دیکتاتوری پرلتاریا محتوی اساسی انقلاب سوسیالیستی و شرط اساسی انجام آن و نتیجه اساسی پیروزی آنست. آموزش مربوط به دیکتاتوری پرلتاریا از مهم ترین اصول تئوری مارکسیسم ـ لنینیسم است. پرولتاریا از قدرت دولتی از سیادت سیاسی خود برای درهم شکستن مقاومت استعمارگران، برای تحکیم پیروزی انقلاب، برای جلوگیری از هرگونه تثبیت به خاطر بازگرداندن قدرت بورژوازی، برای دفاع در مقابل تجاوزات ارتجاع بین المللی استفاده می کند. با این حال دیکتاتوری پرولتاریا عملی خلاق و سازنده است. دیکتاتوری پرولتاریا وسیله ایست برای  جلب توده عظیم زحمتکشان به سوی طبقه کارگر و بسیج آن ها در ساختمان جامعه نو ـ جامعه سوسیالیستی. دیکتاتوری پرولتاریا اساسی ترین وسیله تحول بنیادی و همه جانبه در همه شئون حیات جامعه، در اقتصاد و سیاست و فرهنگ و طرز زندگی و تربیت کمونیستی توده ها و بنای جامعه سوسیالیستی است. دیکتاتوری پرولتاریا افزار عمده سیاسی برای ساختمان سوسیالیسم است.

         دیکتاتوری پرولتاریا نتیجه قانونمند رشد مبارزه طبقاتی در جامعه سرمایه داریست و زمینه را برای ایجاد وسیع ترین دمکراسی به سود توده زحمتکش علیه اقلیت استثمارگر آماده می کند. حال آن که دموکراتیک ترین شکل جمهوری بورژوازی جز دیکتاتوری اقلیت استثمارگر بر اکثریت محروم چیزی نیست .

         شالوده دیکتاتوری پرولتاریا و اصل عالی آن عبارتست از اتحاد بین طبقه کارگر و  دهقانان با رهبری طبقه کارگر. پایه اجتماعی دیکتاتوری پرولتاریا ضمن ساختمان جامعه سوسیالیستی مرتباً وسیع تر و محکم تر می شود. نیروی رهبری کننده اساسی در سیستم دیکتاتوری پرلتاریا حزب کمونیست این گردان پیشاهنگ طبقه کارگراست. در این سیستم سازمان های مختلف توده ای و صنفی زحمتکشان (سندیکاها، کئوپراتیوها و غیره) احتمالاً سایر احزاب که دیکتاتوری پرولتاریا و اصل بنای سوسیالیسم را پذیرفته اند ، مجالس ملی  و محلی نمایندگان زحمتکشان وارد می شوند.

         دیکتاتوری پرولتاریا نه تنها مغایر با دموکراسی سوسیالیستی نیست بلکه ضامن آنست، ضامن آن که دموکراسی به خلق خدمت  کند و از منافع توده زحمتکش یعنی اکثریت عظیم جامعه حمایت نماید و در قبال توطئه های ضد انقلابی داخلی وتجاوزات امپریالیستی حفظ گردد، زیرا دمکراسی تا زمانی که تضاد طبقاتی وجود دارد، همیشه مسئله ای طبقاتی است.

         از نظر تاریخی نخستین شکل دیکتاتوری پرولتاریا کمون پاریس (1871) بود که مارکسیسم را با تجربیات تاریخی بسیار گران بهایی غنی ساخت. این «نخستین یورش بسوی افلاک» به مارکس امکان داد درباره شکل دولتی جامعه آینده نتیجه گیری لازم به عمل آورد. مارکس نوشت:

         «مبارزه طبقاتی ناگزیر به دیکتاتوری پرلتاریا می انجامد و ... دولت دوران گذار... چیزدیگری جز دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا نمی تواند باشد. »

 شوراها شکل دیگر دیکتاتوری پرولتاریاست که لنین آن را در نتیجه تجربه انقلابات روسیه (1905 و 1917) کشف کرد. لنین خاطر نشان ساخت که مسئله دیکتاتوری پرولتاریا مسئله عمده مارکسیسم است.  او در قبال دمکراسی بورژوازی که بیانگر منافع  اقلیت دموکراسی است، بیانگر منافع اکثریت قاطع مردم است و موجبات شرکت کاملاً وسیع مردم را در اداره جامعه و دولت فراهم می سازد. درباره شکل شورها لنین نوشت:

«آن از هر جمهوری پارلمانی بورژوازی به مراتب دموکرات تر است. حکومتی که درهای آن بر روی همگان گشوده است. تمام فعالیت خود را در انظار توده ها انجام می دهد. مناسب حال توده هاست و از توده ها ریشه می گیرد.»

         دموکراسی توده ای شکل جدیدتر دیکتاتوری پرولتاریاست که پس از جنگ دوم جهانی پدید شد. هر خلقی می تواند با انقلاب سوسیالیستی خود، شکل جدیدی از دموکراسی سوسیالیستی برای توده ها، شکل جدیدی از دیکتاتوری پرولتاریا را ایجاد و تجربه تاریخی را غنی تر کند. درهر حال این تجربه نشان می دهد که در شرایط تضاد طبقاتی، پرولتاریا نظام نوین را تنها به اتکاء قدرت دولتی خود می تواند بنا نهد.

         دیکتاتوری پرولتاریا خود هدف نیست بلکه یک ضرورت تاریخی و تنها وسیله گذار به جامعه بدون طبقات و دیکتاتوری است. طی دوران ساختمان سوسیالیسم دیکتاتوری پرولتاریا تغییر می پذیرد و اشکال و طرز عمل آن تحول می یابد و طی یک پروسه طولانی و تدریجی، دولت دیکتاتوری پرولتاریا به صورت دولت تمام خلق در می آید.

         گذار از دیکتاتوری پرولتاریا به سازمان سیاسی تمام خلق به هیچ وجه به معنای تضعیف دولت سوسیالیستی نیست برعکس فقدان تضاد آشتی ناپذیر طبقاتی در ا ین مرحله و تحکیم دائمی وحدت معنوی ـ سیاسی سراسر جامعه و وسیع ترین شالوده اجتماعی را برای دولت تمام خلق فراهم می سازد .

         رشد نظام دولتی سوسیالیستی درزمینه سیاسی به معنای رشد مداوم دموکراسی سوسیالیستی شرکت هر چه بیشتر مردم در رهبری امور و حل کلیه مسائل دولتی و اجتماعی به دست خود توده زحمتکش است.

 

49 ـ دیوار چین

 

         یک دیوار بسیار عظیم و طویل است که طی چندین قرن با کادر متوالی میلیون ها نفر در قسمت شمالی چین ساخته شد. قسمت مهم ساختمانی دیوار به ویژه در قرن سوم قبل از میلاد صورت گرفت. دیوار مزبور از استان گان سو تا دریای زرد امتداد داشته و هدف از ساختن آن جلوگیری از یورش ها و شبیخون ها و حملات قبایل و عشایر شمالی و حفاظت مناطق واقع در جنوب آن بوده است. این دیوار قریب به چهار هزار کیلومتر درازا و تا 10 متر بلندا و هفت متر پهنا دارد و اکنون بخش مهمی از آن ویران شده است. با این وسیله دفاعی سابق قسمت مهمی از سرزمین چین باستان ازنواحی دیگر شمالی مجزا شد. اصطلاح دیوارچین در مباحث سیاسی و اجتماعی به معنای جدا کردن کامل، مجزا کردن قطعی، ایجاد سد غیر قابل عبور و نظایر این مفاهیم مورد استعمال فراوان دارد. مثلا وقتی می گوییم بین انقلاب بورژوا دمکراتیک و انقلاب سوسیالیستی در عصر ما دیوارچین وجود ندارد یعنی در صورت رهبری طبقه کارگر می توان از یکی به دیگری گذشت و این دو از هم کاملا مجزا نیستند. یا وقتی رژیم نمی تواند بین حزب طبقه کارگر و توده مردم زحمتکش دیوار چین ایجاد کند یعنی آن که قادر نخواهد بود پیوندهای بنیادی بین حزب و زحمتکشان را قطع کند و بین آنان تفرقه افکند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 13:40  توسط تهیه کننده : محمد ولدی  | 

 

41 ـ چند نوع از فعاليت ها و پيكارهای توده ای

 

اعتصاب ـ يعنی دست كشيدن از كار توسط زحمتكشان كه مي تواند كلي يا جزئي با مدت معين يا نامحدود باشد. اعتصاب يكي از وسائل مبارزه طبقه كارگر عليه سرمايه داران و كارفرمايان و دولت بورژوازيست و به خاطر رسيدن به هدف هاي اقتصادي، صنفي و سياسي صورت مي گيرد.

         اشكال مختلف اعتصاب عبارتست از نرفتن سركار و ماندن در منزل، اجتماع در جلو كارخانه و كارگاه، قطع كار و اشغال و راه ندادن كسي به آن، ماندن كار در سركار و پشت ماشين خود ولي كار نكردن، كار آرام به نحوي كه كليه جريان توليد را به تعويق بياندازد، اجراي كليه جزئيات وظايف و دقايق امور كه خود باعث تاخير بسيار كار در برخي از رشته ها و مختل شدن جريان امور مي شود (  گمرك ، ادارات و ...).

         اعتصاب عمومي شكل عالي مبارزه اعتصابي طبقه كارگر و براي ارضاء خواست هاي سياسي و اقتصاديست. در اين شكل با توسل به همه انواع اعتصاب، توده هاي عظيم زحمتكشان به كلي چرخ اقتصاد كشور را فلج مي كنند و قدرت اتحاد و مبارزه خود را نشان مي دهند. در اعتصاب عمومي همه كارگران متشكلاً در كليه كارخانه هاي يك رشته اقتصادي يا در همه موسسات يك استان يا در همه موسسات سراسر كشور به خاطر هدف هاي مشخص و شعارهاي معيني دست از كار مي كشند. اعتصاب عمومي يك وسيله عالي سازماندهي و تجهيز زحمتكشان در مبارزه عليه ستم سرمايه داريست. اعتصاب عمومي سياسي براي تكامل جنبش كارگري اهميت ويژه اي دارد. موقعيت مناسب ، شعارهاي روشن و مهيج و اجراي نظم و تشكل آن اهميت قاطعي دارد.

        

تظاهرات ( دمونستراسيون ):

         يك شكل از اشكال توده اي و وسيع مبارزه زحمتكشان است. به وسيله تجمع و راه افتادن درخيابان ها و ميدان ها و بيان خواست ها توسط شعارهاي كتبي و شفاهي، زحمتكشان يا عليه يك اقدام و تصميم و سياست هيئت حاكمه اعتراض مي كنند ومخالفت خود را بيان مي دارند و يا يكي از مطالبات اقتصادي و سياسي خويش را بيان مي دارند و عقيده و نظر خود را منعكس مي كنند. حزب توده ايران و جنبش ملي در ايران بارها و به شكل موثر از حربه تظاهرات سياسي استفاده كرده است.

 

ميتينگ:

         يك لغت انگليسي است به معناي ملاقات براي مذاكره پيرامون يك مسئله. ميتينگ يا به معناي جلسه ايست كم و بيش وسيع براي بحث و اظهار نظر در يك مسئله يا يك حادثه سياسي و يا به معناي اجتماع انبوه مردم در يك نقطه و استماع گفته هاي سخنرانان كه پيرامون حادثه و مسئله اي صحبت مي كند و بدين وسيله نشان دادن نظر و عقيده.

 

شعار:

         عبارتست از پيام يا عبارت كوتاه و موجز كه با روشني و اختصار هدف و مسئله مهمي را كه يك حزب در مرحله يا يك لحظه معين تاريخي در مقابل دارد بيان نمايد. شعار مي تواند اقتصادي يا سياسي ،استراتژيك يا تاكتيكي باشد. شعارهايي كه براي لحظه معين و مقصد مشخص فوري معيني به كار مي رود شعار عمل نام دارد.

  

42 ـ  حزب

        

حزب عبارتست از يك سازمان سياسي كه در آن همفكران و طرفداران يك آرمان داوطلبانه گرد مي آيند و علي القاعده آگاه ترين عناصر يك طبقه يا اقشار اجتماعي متحد المنافع را گرد مي آورد، بيانگر منافع آن طبقه يا قشر بوده و آن را مبارزات اجتماعي رهبري مي نمايند.

         در جريان تكامل سرمايه داري، سازمان هاي سياسي پرولتاريا و بورژوازي ـ دو طبقه اساسي جامعه سرمايه داري ـ و چه بسا سازمان هاي سياسي طبقات ديگر تشكيل مي شود.

         علت اساسي تعدد احزاب بورژوازي در برخي از كشورهاي سرمايه داري وجود گروه ها و اقشار مختلف در طبقه سرمايه دار ومبارزه داخلي آن ها براي كسب قدرت حاكمه است. به علاوه بورژوازي از وجود چندين حزب با قيافه ها و نقاب هاي مختلف براي فريب و اغواي توده هاي مردم استفاده مي كند تا آن ها را از مبارزه صريح و روشن طبقاتي منحرف سازد. درمرحله امپرياليسم، انحصار گران و زمامداران در مقابل جنبش توده ها به ديكتاتوري و اختناق متوسل مي شوند و احزاب فاشيستي به وجود مي آورند. احزاب فاشيستي در حقيقت گروه هاي ضربتي سرمايه داري هستند.

         بورژوازي همچنين با استفاده از آريستوكراسي كارگري سعي مي كند سازمان هاي رفرميستي براي فريب كارگران ترتيب دهد. حزب پرولتري، حزب ماركسيستي- لنينيستي، سازمان سياسي طبقه كارگر، مدافع و بيانگر پيگير منافع همه توده هاي زحمتكش است. حزب طبقه كارگر است كه مي تواند رهبري صحيح مبارزه طبقاتي زحمتكشان را به دست گيرد از همه انواع مبارزه استفاده كند و در آميختگي صحيح تمام اشكال آن را تامين نمايد. در دوران امپرياليسم هنگامي كه انقلاب سوسياليستي به صورت وظيفه عملي بلا واسطه در مي آيد نقش حزب بسيار با اهميت است.

         احزاب پرولتاري در فعاليت خود آموزش ماركسيسم ـ لنينيسم، علم انقلابات اجتماعي و بناي جامعه نوين را رهنماي خود قرار مي دهند و متقابلاً با تجربه خود آن را  غني مي سازند. چنين احزاب- احزاب كمونيست از آنجا كه پيشاهنگ و پرچمدار انقلابي ترين طبقه جامعه معاصر و رهبر همه زحمتكشان هستند، از آنجا كه با تئوري انقلابي وعلمي و موازين سازماني مستحكمي مجهز هستند احزاب طراز نوين را تشكيل مي دهند كه با احزاب طراز كهن كارگري كه درانترناسيونال دوم شركت داشتند تفاوت كيفي دارند.

         ايجاد كننده و آموزگار احزاب طراز نوين كمونيستي ولاديميرايليچ لنين است. نام او و تعاليم او عميقاً با احزاب پرولتري بهم پيوسته است . تعاليم او مي آموزد:

     1 ـ حزب ماركسيستی گٌردان مترقی انقلابی پرلتاريا و پيشاهنگ پرولتارياست. حزب ماركسيستي كه عالي ترين شكل سازماني پرولتارياست تمام سازمان های ديگر پرولتاريا (اتحاديه ها و تئوپراتيوها و غيره) را بهم پيوند مي دهد، آن ها را از لحاظ سياسي رهبري مي كند و فعاليت آن ها را در جهت نيل به هدف واحد يعني سرنگوني سرمايه داري و ايجاد جامعه سوسياليستي سوق مي دهد. حزب كارگري پيشاهنگ پرولتارياست، پيشاهنگي كه قادر است قدرت را در دست گيرد، تمام خلق را به سوي سوسياليسم ببرد، امر ساختمان زندگي اجتماعي بدون بورژوازي و عليه بورژوازي را رهبري كند، آموزگار و رهبر و پيشواي تمام زحمتكشان و استثمار شوندگان باشد .

     2 ـ حزب ماركسيستی از آن جهت مي تواند نقش پيشاهنگ گردان مترقي طبقه كارگر و رهبر تمام خلق را اجرا كند كه مجهز به تئوري علمي ماركسيتي به معرفت قوانين تكامل اجتماعي است و عملاً مي تواند از اين قوانين به سود تحول انقلابي جامعه  استفاده نمايد.

     3 ـ حزب ماركسيستي كه گردان مترقي و آگاه پرولتارياست پيوسته آگاهي سوسياليستي را در توده هاي وسيع كارگر رشد و پرورش مي دهد، طبقه كارگر را از نفوذ ايدئولوژي فاسد بورژوايي مصون مي دارد با هرگونه كوششي كه در راه قلب و تحريف ماركسيسم به عمل آيد به طور آشتي ناپذيرمبارزه مي كند و ماركسيسم را بر اساس نوين ترين دستاوردهاي علم و فعاليت اجتماعي رشد مي دهد.

    4 ـ  حزب ماركسيستي فقط گردان مترقي و آگاه و طبقه كارگر نيست بلكه گردان متشكل طبقه كارگر نيز هست ـ گرداني كه افراد آن را خواست مشترك تحقق افكار انقلابي ماركسيسم ـ لنينيسم به هم پيوند مي دهد. در حزب جايي براي فراكسيونيسم و گروه بندي جايي براي اپورتونيسم چپ و راست كه مي كوشند وحدت صفوف حزب را بر هم زنند، آن را از درون متلاشي سازند و از اين راه قدرت رهبري مبارزه طبقاتي پرولتاريا را از آن سلب كنند، نيست.

    5 ـ حزب ماركسيستي حزب واقعي خلق و محل تجمع بهترين نمايندگان خلق است و با هزاران رشته با توده هاي وسيع زحمتكشان رابطه دارد. از آنجائي كه حزب مظهر خواست ها و تمايلات خلق و مدافع پي گيرمنافع مبرم اوست از اعتماد و پشتيباني توده هاي مردم بر خوردارست. نيروي غلبه ناپذير حزب ماركسيستي در همين ارتباط با خلق و برخورداري از پشتيباني و توجه خلق است. حزب طراز نوين با انواع تسمه هاي ارتباطي با توده هاي وسيع مردم بايد ارتباط داشته باشد.

    6 ـ موازين لنيني زندگي حزبي بر اساس سانتراليسم دموكراتيك قرار دارد. مراعات اكيد اين اصل لنيني قانون انكار ناپذير فعاليت احزاب كمونيستي است. اين موازين حفظ وحدت حزب، تامين استحكام ايدئولوژيك پرولتري، اجراي اصل دمكراسي حزبي و رهبري جمعي كوشش در راه حفظ و تامين ارتباط رهبري با اعضاء حزب و  حزب با توده هاي وسيع زحمتكشان، اجتناب از كيش پرستش شخصيت كه سد راه تكامل فكر خلاق و ابتكار كمونيست هاست، انتقاد و انتقاد از خود درصفوف حزب را ايجاب مي نمايد.

     7 ـ مبانی ايدئولوژيك و سازماني حزب كمونيستي در مبارزه با روپژيونيسم واپورتونيسم از يك سو و دگماتيسم و سكتاريسم از سوي ديگر تحكيم مي يابد. انحراف نخست روح انقلابي ماركسيم را قلب مي كند، مروج ايدئولوژي بورژوايي در تئوري و عمل است، نيروي مبارزه عليه امپرياليسم و استثمار و استبداد و اسستعمار را از كارگران و توده هاي زحمتكش سلب مي نمايد. انحراف دوم كمونيست ها را از قشرهاي وسيع زحمت كشان جدا مي كند، كار را به عمليات چپ روانه و ماجراجويانه مي كشاند، احزاب انقلابي را از غني ساختن ماركسيسم لنينيسم بر اساس تحليل علمي وانطباق خلاق آن در شرايط مشخص محروم مي سازد، مانع ارزيابي درست تجربيات نو واوضاع و احوال متغير مي شود.

 

  43 ـ چند واژه مربوط به زندگی حزبی

        

زير اين عنوان چند واژه را توضيح مي دهيم كه وجه مشترك آن ها اينست كه مربوط به ساختمان حزبي و حيات تشكيلاتي است.

         مرامنامه ـ مرامنامه (يا برنامه) يك حزب عبارتست  از سند اساسي كه در آن هدف ها و وظايف آن حزب قيد گرديده است. مرامنامه يك حزب كارگري ماركسيستي – لنينيستي يك سند علمي است كه بر پايه تحليل عميق مرحله انقلاب، مرحله تكامل مشخص اجتماعي و اقتصادي تدوين شده است و هدف هاي حزب در آن مرحله و وظايفي را كه براي نيل به هدف متوجه حزب مي شود در بر مي گيرد. مثلاً در مرامنامه حزب توده ايران هدف غائي حزب ايجاد جامعه سوسياليستي در ميهن ما توصيف شده و بر شالوده تحليل مرحله كنوني انقلاب ايران و تضادهاي اساسي كنوني، هدف فعلي ايجاد نظامي ملي و دمكراتيك تعريف گشته است.  احزاب كمونيست با تكيه بر تعاليم ماركسيسم ـ لنينيسم و شناخت راه اصولي خود براي هر مرحله از تكامل جامعه برنامه علمي جامعي تدوين مي كنند كه در حقيقت قانون اساسي حزب به شمار مي رود و عضو حزب آن را قبول كرده براي تحقق بخشيدن به آن فعاليت و مبارزه مي كند. در مرامنامه كه اكنون واژه برنامه را بيشتر به جاي آن به كار مي برند راه هاي تحول انقلابي و شيوه ها و وسائل نيل به هدف ذكرمي شود و در خطوط عمده خود به طور مشخص جنبه هاي مختلف هدفي كه بايد به آن رسيد در زمينه هاي مختلف مثلا در صنايع، كشاورزي و ساختمان دولتي امور مربوط به مسئله ملي و امور اجتماعي و رفاه و ترقي و غيره تشريح مي گردد. در تاريخ جنبش كارگري نخستين مرامنامه يا برنامه همان مانيفست حزب كمونيست است. در بسياري موارد مرامنامه يا برنامه شامل يك بخش تئوريك يا بيان اصول ايدئولوژيك و يا تحليل پديده هاي عمده دوران معاصر نيز هست. مثلاً در طرح برنامه حزب توده ايران مبحثي در اين باره تحت عنوان مدخل وجود دارد. سپس در سه بخش هدف هاي سياسي، اقتصادي و اجتماعي درج است. در تزها و رهنمودهاي حزب ما كه پس از تهيه اين طرح انتشار يافته و در ساير مدارك و اسناد حزبي اين طرح تكامل يافته است. علاوه بر مرامنامه اسناد ديگر برنامه اي حزب نيز تنظيم مي شود كه هدف هاي مبرم را براي دوران هاي تاكتيكي روشن مي سازد.

         اساسنامه ـ عبارتست از مجموعه موازين و مقررات و قواعد حاكم بر حيات داخل يك حزب يا يك سازمان كه تركيب و ساختمان آن و نحوه عمل آن و ترتيب كار و فعاليت آن را طبق هدف هاي برنامه اي حزب يا سازمان مربوطه تعيين مي كند. بنابر اين در اساسنامه حزب مجموعه مقررات و اصول سازماني حزب درج مي گردد.

         در اساسنامه همچنين وسائل عمل پراتيك سازمان هاي حزب، نحوه تشكيل ارگان هاي آن و رهبري آن، كنگره ها و كنفرانس ها و جلسات وحوزه ها تشكيل مي شود. در طرح اساسنامه حزب توده ايران حزب ما به مثابه سازمان سياسي طبقه كارگر در سراسر ايران و عالي ترين شكل سازماني آن توصيف شده و گفته مي شود:

         «حزب توده ايران اتحاد داوطلبانه مبارزين پيشرو طبقات وقشرهاي زحمتكش ايران، كارگران و دهقانان، پيشه وران و روشنفكران و افراديست كه برنامه اش را مي پذيرند و در راه تحقق آن گام بر مي دارند.»

         در اساسنامه جهان بيني حزب ما ماركسيسم ـ لنينيسم و اصول تشكيلاتي آن ناشي از اين جهان بيني تعريف شده است. غير از اين ها در اساسنامه حزبي شرايط عضويت در حزب، وظايف و حقوق  اعضاء حزب، ساختمان حزبي بر اصل مركزيت دمكراتيك، مقررات مربوط به حوزه ها و ارگان ها و كميته ها و روابط حزب توضيح داده شده است.

         كنگره حزبي ـ عالي ترين مقام و ارگان هاي رهبري حزب را كنگره مي نامند و آن اجتماعي است از نمايندگاني كه اعضاء حزب  و سازمان هاي ايالتي معمولا به نسبت تعداد عضو انتخاب نمايندگي در جلسات كنگره اولاً برنامه حزب و اساسنامه حزب تدوين و تصويب مي شود و در صورت لزوم يعني به هنگام تحول وقايع و ضرورت تطبيق اسناد اساسي حزب با  اوضاع جهان و كشور و وضع داخلي  حزب در مرامنامه و اساسنامه تجديد نظر لازم به عمل مي آيد. ثانياً گزارش هاي رهبري حزب استماع مي شود، نمايندگان فعاليت حزبي را ارزيابي كرده و بررسي مي كنند و وظايف آينده خط مشي حزب را در مسائل اساسي سياسي و نقشه عمل را تا كنگره بعدي تعيين مي كنند. ثالثاً ارگان هاي رهبري حزب، اعضاء كميته مركزي و مشاوران آن و اعضاء كميسيون تفتيش برگزيده مي شوند. اهميت ويژه كنگره در حيات حزب به خوبي از وظايف آن روشن مي شود.

         كميته مركزي ـ يك ارگان دائمي و منتخب است كه در فاصله بين دو كنگره عالي ترين مقام حزبي بوده و فعاليت سياسي و كار سازماني حزب را اداره مي كند و در مقابل كنگره مسئول و جوابگوست.

         پلنوم -  پلنوم كميته مركزي يعني جلسه اي كه در آن اعضاء اصلي كميته مركزي ومشاورين شركت مي كنند. در اين جلسات مسائل حياتي و وظايف حاد سياسي در تناوب زماني معين و در پرتوي تصميمات كنگره ها مورد مورد بحث قرار مي گيرد. در برخي موارد عده اي از كادرها و مسئولين ديگر حزبي را براي شركت در اين گونه جلسات دعوت مي كنند و دراين حالت پلنوم وسيع كميته مركزي مي گويند . لغت پلنوم يعني مجمع عمومي يك ارگان يا يك كميته انتخاب شده توسط يك سازمان. مثلا پلنوم كميته استان يا پلنوم كميته شهر و غيره.  در شرايط علني تناوب زماني اين جلسات توسط اساسنامه تعيين شده و لازم الاجراست.

         كنفرانس ـ كنفرانس يعني مجمع نمايندگان يك سازمان اعم از سياسي و اجتماعي وعلمي و هنري و غيره كه براي بحث يك يا چند مسئله معين تشكيل مي شود و يا مجمع نمايندگان سياسي دولت ها يا احزاب كشورهاي مختلف.

         در مورد حيات داخلي حزب، كنفرانس حزبي استان وشهرستان و شهر و بخش مركب از نمايندگان اعضاء حزب در منطقه مربوطه بوده و عالي ترين ارگان سازماني در آن منطقه مي باشد. كنفرانس، كميته هاي حزبي را انتخاب نموده و قرارها  و تصميمات لازم را براي فعاليت آينده سازمان مربوطه، اتخاذ مي كند و همچنين براي كنفرانس هاي بالاتر و يا  در مورد كنفرانس استان براي كنگره حزبي نماينده تعيين مي كند. فاصله زماني كه كنفرانس ها در اساسنامه تعيين مي شود. در موقعي كه مسائل به ويژه و مهمي بروز مي كند كنفرانس حزبي سراسر كشور تشكيل مي گردد.

         واضح است كه در شرايط كار مخفي هنگامي كه پليس و ماموران حكومت قانون شكل امكان فعاليت آزاد و علني را از يك حزب سياسي سلب مي كنند، موازين و قواعد اساسنامه اي و منجمله اين اشكال سازماني رهبري كه نقش مهمي در اجراي اصل سانتراليسم دموكراتيك دارند نمي تواند رعايت شود و سياست شكل هاي مشخص و ويژه اي براي كار سازماني و فعاليت حزبي پيدا نمود تا صفوف حزب را از دستبرد دشمن حفظ كرد و ضمناً به فعاليت هاي اساسي براي نيل به هدف هاي مرامي ادامه داد تا در عين حال اشكال نبايد از اصول عمده سازماني حزب طبقه كارگر منحرف شود .

        

انتقاد و انتقاد از خود ـ عبارتست از اسلوب اساسي پي بردن به اشتباهات و كمبودها در فعاليت حزب و از بين بردن آن ها و جلوگيري از تكرار آن ها. هدف از آن تعميق وحدت و حزب تصحيح مداوم مشي وسياست آنست. به وسيله اين روش ( نشان دادن نقائص و معايب و ريشه آن ها و راه برطرف كردن آن ها) موانعي كه در راه پيشرفت حزب وجود دارد برداشته مي شود، آنچه كهنه است و بايد دور ريخته شود نمايان مي گردد، آنچه نو و بالنده است و بايد تقويت گردد تعيين مي شود. انتقاد و انتقاد از خود وسيله مهمي براي شركت اعضاء حزب در تعيين سياست و روش حزب و تامين فعاليت ثمر بخش و ابتكاري آنهاست. احترام به اين اصل و اجراي دقيق آن دليل زنده بودن و تحرك سازمان ها و ثمره آن تقويت و تحكيم اين سازمان هاست.

         از نظر تعميم تجربيات، غني كردن ماركسيسم ـ لنينيسم در پرتو واقعيات مشخص و شرايط نوين نيز احترام به اين اصل اهميت خاص دارد زيرا بدون تبادل آرا و مبارزه عقايد و انتقاد آزاد چنين پيشرفتي امكان پذير نيست.

         اجراي اين اصل مانع مي شود تا اشتباهات و نواقص ادامه يابد همه چيز به طور مصنوعي بي نقص جلوه گر شود، عينك خوش بيني زائد و فريبنده به چشم زده شود و مستي ناشي از موفقيت جايگزين هوشياري روشن بينانه و مبارز براي كسب دستاوردهاي هر چه عالي تر گردد. در جوامع سوسياليستي انتقاد و انتقاد از خود نيروي محركه تكامل جامعه است و از اين بابت نقش حياتي و مهمي را ايفا مي كند.

رهبري ـ حزب به طور كلي مركب از رهبري، هسته مركزي يا كادرها و اعضاء ساده حزبست. رهبري در حزب جمعي است ولي مسئوليت ها فرديست. رهبري جمعي يكي از مهمترين اصول حيات داخل حزبي يكي از شرايط حفظ دمكراسي حزبي و يكي از محمل هاي پرهيز از سوپزكتيويسم (ذهني گري) و ولونتاريسم ( تمايل و اراده شخصي را اساس تحليل و عمل قرار دادن و واقعيت را نا ديده گرفتن) است. رهبري جمعي حزب را از كيش شخص پرستي كه مي تواند زيان هاي بسيار به حزب وارد سازد بر حذر مي دارد و اجراي رهبري را بر اساس علمي ميسر مي سازد و بطور خلاصه رهبري حزبي بايد

     1 ـ فاكتورهاي لازم را در هر مورد جمع آوري و دقيقاً مطالعه كند

     2 ـ آن ها را بر اساس آموزش ماركسيسم – لنينيسم تحليل نمايد

     3 ـ از اين تحليل، شعارها و رهنمودهاي عمل را استخراج كند

     4 ـ اين رهنمودها وشعارها را اجرا كند و بر اجراي آن ها نظارت نمايد و اشتباهات را اصلاح نمايد .

كادرها يا فعالين حزب، هسته مركزي حزب را تشكيل مي دهند كه اداره كننده سازمان حزبند و بايد از ميان فعال ترين و آگاه ترين افراد حزبي بر اساس انتخاب يا انتصاب معين گردند.

كادر ـ اين واژه در زبان فارسي در عبارات كادر اداري، كادر فني، كادر حزبي و غيره مورد معين كه در رشته هاي مختلف اد اري، سياسي و نظامي و غيره به فعاليت دائم مي پردازد. كادرها مجموعه اساسي كارمندان سازمان حزبي يا دستگاه دولتي يا سنديكايي و غيره را تشكيل مي دهند.

         كادر سياسي براي فعاليت حزب و اجراي سياست و تحقق برنامه آن اهميت ويژه اي دارد. احزاب كمونيست توجه خاصي به تربيت و پرورش كادرها مبذول مي دارند. روش آماده ساختن شرايط براي پيشرفت فعالين و آميختن كار كادرهاي جوان و كادرهاي قديمي و با تجربه، تربيت ماركسيستي – لنينيستي آنان، تقويت حس مسئوليت و ابتكار و كار خلاق آنان و در نظر گرفتن ملاك سياسي (درجه ايمان و قابل اعتماد بودن) و ملاك عملي (لياقت براي انجام وظيفه معين) در برگزيدن مسئولين از مسائل اساسي سياست كادرها در يك حزب كمونيست است. اصول اين سياست معمولاً در اساسنامه هاي حزبي قيد مي گردد. واضح است كه برگزيدن كادرها و انتخاب مسئولين بر اساس دوستي شخصي، همسايگي، همشهري گري، علاقه فردي، خويشاوندي و غيره خاص نظام هاي ارتجاعي و احزاب فرمايشي ضد خلقي است و نبايد در حزب طراز نوين جايي داشته باشد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 13:39  توسط تهیه کننده : محمد ولدی  | 

 

37 ـ جنبش آزادیبخش ملی و همزیستی مسالمت آمیز

        

استراتژی احزاب کمونیست و کارگری در مورد جنگ آنست که حتی در دوران کنونی یعنی با وجود آن که امپریالیسم هنوز از بین نرفته وهنوز نیرومند است جامعه بشری را از بلیه یک جنگ جهانی جدید برهانند و به عبارت دیگر اجازه ندهند که حل تضادها واختلافات از طریق توسل به جنگ جهانی صورت گیرد یا به دیگر سخن اصول همزیستی مسالمت آمیز را به کشورهای سرمایه داری تحمیل نمایند. از جانب دیگر خلق هایی هستند که هنوز استقلال سیاسی خود را به دست نیاورده اند و بسیار دیگر خلق ها هستند که از استقلال اقتصادی نصیبی ندارند و مسئله اصلی جامعه آن ها ریشه کن کردن نفوذ امپریالیسم و سلطه انحصارات بیگانه و سرنگون کردن حکام دست نشانده و دنباله روی امپریالیست هاست. درتمام این کشورهاست که جنبش عظیم و خروشان آزادیبخش ملی ـ یکی از سه جریان عمده ضد امپریالیستی دوران معاصر ـ در کار پیکار است. در مورد رابطه این جنبش با سیاست همزیستی مسالمت آمیز در سالیان اخیر سفسطه های چپ نمایانه بسیار صورت می گیرد. انقلابی نمایان ظاهر الصلاحی پیدا شده اند که ادعا می کنند چه از نظر تئوریک و چه از نظر علمی بین سیاست همزیستی مسالمت آمیز و جنبش رهايي بخش ملي تضاد موجود است. ادعا مي كنند كه مخالفين يك جنگ جهاني گويا با مبارزه ملل در راه استقلال و آزادي مخالفند. آن ها مبارزه در راه همزيستي مسالمت آميز را عملي غير انقلابي و حتي همدستي با سرمايه داري به قلم مي دهند. اين يك سفسطه عاميانه و موذيانه است كه با درك تضادهاي واقعي جهان امروز و تشخيص نيورهاي ضد امپرياليستي و شيوه و سياست امپرياليست ها بي پايگي آن به آساني معلوم مي شود .

         همزيستي مسالمت آميز مربوط است به نحوه مناسبات بين كشورهايي كه دول آن ها داراي سيستم هاي اجتماعي و سياسي مختلف هستند به معناي آنست كه اسلحه متجاوز و توسل به جنگ از چنگ امپرياليست ها به در آورده شود و نقشه هاي استراژيك آن ها عقيم گذاشته شود. بر خلاف ادعاي مدعيان چپ نما مبارزه در راه همزيستي مسالمت آميز از همان آغاز تشكيل نخستين دولت سوسياليستي شروع شد و نخستين منشوري كه لنين به نام حكومت شوراها امضاء كرد منشور معروف صلح بود كه حاوي اصول سياست همزيستي مسالمت آميز است. يادآوري اين نكته مهم تاريخي بي فايده نيست كه در مقابل سياست لنيني استقرار مناسبات عادي صلح آميز بين دول داراي سيستم هاي اجتماعي مختلف در آن هنگام دول امپرياليستي سياست مداخله، لشكر كشي ضد انقلابي را به كار بردند و اين تنها پس از شكست مداخله دول 14 گانه امپرياليستي بود كه آن ها مجبور شدند به نوعي همزيستي مسالمت آميز تن در دهند و دولت شوروي را به رسميت بشناسند و با آن رابطه برقرار كنند و قراردادهاي مختلف امضاء نمايند. اين يك پيروزي سوسياليسم بود و امروز هم تحميل اين سياست به امپرياليسم كه هرگز ماهيت جنگ طلبانه و تجاوز كارانه خود را از دست نداده چيزي جز يك پيروزي نيروهاي مترقي و ضد امپرياليستي در نتيجه مبارزه اي مداوم و پي گير نيست. به عبارت  ديگر همزيستي مسالمت آميز تنها و تنها ثمره مبارزه طبقاتي در مقياس بين المللي عليه امپرياليسم و در زمينه روابط بين دول است. كمونيست ها هميشه اين مفهوم همزيستي مسالمت آميز را خاطر نشان مي سازند و اين مبارزه، مبارزه براي تحميل اصول همزيستي مسالمت آميز هرگز با پيكار خلق ها به خاطر استقلال و آزادي مغاير نيست، بلكه برعكس دست در دست آن عليه امپرياليسم متوجه است وجز اين هم نمي تواند مفهومي داشته باشد. همزيستي مسالمت آميز امكانات مناسبي را هم براي توسعه مبارزه طبقاتي در كشورهاي امپرياليستي و هم براي نهضت آزاديبخش ملي در كشورهاي مستعمره و وابسته ايجاد مي نمايد و به نوبه خود موفقيت ها و پيروزي هاي مبارزه آزاديبخش ملي به تحكيم اصل همزيستي مسالمت آميز كمك مي كند. اينست رابطه ديالكتيكي بين نهضت آزاديبخش ملي و سياست همزيستي مسالمت آميز. احترام به اصول اساسي همزيستی مسالمت آميز براي كشورهاي نوخاسته ملي به معناي احترام كامل به حق حاكميت آنهاست. استعمار و ستم ملي به هر شكلي كه باشد با اصول همزيستي مسالمت آميز مباينت دارد و به معناي تجاوز و تعرض مستمر به حقوق ملل است. بنابر اين مبارزه ملي كه براي آزادي خود قيام كرده است مبارزه اي عادلانه بوده و در اين مبارزه از هر وسيله اي كه اين ملت صلاح بداند مي تواند استفاده كند. جنگ عادلانه خلق ويتنام اكنون به همه جهانيان نشان مي دهد كه اجراي سياست لنيني همزيستي مسالمت آميز از طرف كشورهاي سوسياليستي به هيچ وجه مانع آن نيست كه اين كشورها با تمام قوا و به همه اشكال از خلق ويتنام دفاع كنند و به وي كمك همه جانبه نمايند.

         سياست همزيستي مسالمت آميز مغاير با جنبش آزاديبخش ملي نيست برعكس همبستگي و عمل مشترك كشورهاي سوسياليستي و جنبش رهايي بخش ملي و نهضت كارگري كشورهاي سرمايه داري ( سه نيروي عمده انقلاب عصر ما ) براي جلوگيري از يك جنگ جهان گير بهترين شرايط را براي لگام زدن بر امپرياليست ها و موفقيت نهضت هاي استقلال طلبانه و آزادي جويانه ملي فراهم مي سازد. آيا بايد اين نكته را هم تكرار كرد كه يك جنگ جهاني كه مسلماً جنگي هسته اي خواهد بود زيان هاي عظيم و پيش بيني ناپذيري به تمدن انساني وارد خواهد ساخت كه براي جبران آن زمان هاي طولاني ضرور است. همزيستي مسالمت آميز به معناي حفظ وضع سياسي موجود و حفظ مناسبات اجتماعي موجود در كشورهاي سرمايه داري به معناي حفظ استعمار و نو استعمار و يا هر نوع عقب نشيني و گذشت ايدئولوژيك و طبقاتي نيست، برعكس كمكي است براي گسترش مبارزه طبقاتي درمقياس ملي و بين المللي، مانعي است بر سر راه كوشش امپرياليسم به رفع تضادهاي دروني خويش از طريق تشديد وخامت وايجاد كانونهاي خطر جنگ، دريك كلمه در زمينه مبارزه طبقاتي در جوامع سرمايه داري و در زمينه مبارزه ايدئولوژيك همزيستي وجود ندارد وممكن نيست.        

         همزيستي مسالمت آميز يعني رعايت اصول حق حاكميت، برابري حقوق، مصونيت و تماميت ارضي هر كشور بزرگ يا كوچك، عدم مداخله درامور داخلي ديگر كشورها، احترام به حق كليه خلق ها درانتخاب آزاد نظام اجتماعي ـ اقتصادي و سياسي خويش، حل و فصل مسائل بين المللي حل نشده از طريق سياسي و به وسيله مذاكرات. سياست همزيستي مسالمت آميز با حق خلق ها در انتخاب راه مبارزه اي كه براي رهايي خويش لازم مي شمرند اعم از اين كه مسلحانه يا غير مسلحانه باشد تباين ندارد و نيز ابداً به معناي پشتيباني از رژيم هاي ارتجاعي نيست. همزيستي مسالمت آميز مبارزه ايست عظيم كه در آن هر سه نيروي عمده ضد امپرياليستي جهان معاصرذي نفعند. 

 

38 ـ جنگ

        

جنگ يعني مبارزه مسلحانه بين كشورها يا بين طبقات كه به خاطر اجراي هدف هاي سياسي و اقتصادي صورت مي گیرد. جنگ يك پديده اجتماعي تاريخي است. يعني در جامعه بشري در مرحله معيني از تكامل تاريخ به وجود آمد و وابسته به شرايط گذراي حيات اجتماعي بوده و در مرحله معيني از تكامل تاريخ، از حيات بشري حذف مي گردد. از نظر تاريخي لزوم ايجاد نخستين دسته هاي مسلح يا ارتش هم زمان با پيدايش مالكيت فردي و پيدايش طبقات و  دولت پديد گشت و آن هنگام درجوامع منقسم به طبقات، جنگ به طور عمده به وسيله اي براي تحكيم تسلط طبقات استعمارگر و اشغال سرزمين هاي غير و سيطره جويي بر سايرخلق ها بدل شد.

         در عصر كنوني سرچشمه اساسي جنگ ها نظام سرمايه داري و تضادهاي آنست كه در مرحله امپرياليسم به منتهاي حدت خود مي رسد. لنين بر اساس تجزيه و تحليل تاريخ جنگ ها و به ويژه جنگ هاي دوران امپرياليسم، جنگ ها را به طور علمي طبقه بندي كرده و انواع آن را تعيين كرد. تئوري ماركسيستي – لنينيستي درباره جنگ نشان مي دهد كه دو نوع اساسي جنگ وجود دارد: جنگ عادلانه و جنگ غير عادلانه.

         جنگ عادلانه جنگي است كه به خاطر اشغال سرزمين هاي ديگران و تسلط بر ملل ديگر صورت نمي گيرد بلكه جنگي است آزاديبخش به خاطر دفاع از ميهن و دست آوردهاي زحمتكشان عليه استعمارگران و استيلاگران، عليه اشغالگران و متجاوزان خارجي، عليه بندگي استعماري يا يوغ طبقات بهره كش.

         جنگ غير عادلانه جنگي است تجاوزكارانه براي برده كردن ساير خلق هاي ملل، براي سركوب زحمتكشان، براي توسعه طلبي. به عنوان مثال هم اكنون در ويتنام جنگي عظيم جريان دارد: در اين جنگ يك سو امپرياليست هاي امريكايي و نوكران محلي آن ها قرار دارند و در سوي ديگر خلق ويتنام. جنگي كه آمريكا انجام مي دهد جنگي است تجاوزكارانه و اسارت آور. جنگي كه خلق ويتنام با آن همه قهرماني انجام مي دهد جنگي است عادلانه به خاطر كسب استقلال و آزادي و وحدت ملي. اخيراً اين جنگ به جنگ عادلانه تمام خلق هاي هند و چين بدل شده است. به همين جهت است كه هر فرد شرافتمند با تجاوز امريكا كه با وحشي گري هاي بي سابقه مي خواهد نظم استعماري و آزادي كش خود را مستقر سازد مخالف است و در مقابل از جان و دل با ملت قهرمان ويتنام كه مي خواهد در ميهن خود آزاد و مستقل زندگي كند ابراز همبستگي مي كند. ماركسيسم ـ لنينيسم مخالف جنگ غير عادلانه تجاوز كارانه و مدافع جنگ عادلانه و توده ايست.

         يكي از انواع جنگ هاي عادلانه جنگ هاي پارتيزاني خلقي است كه عبارتست از جنگ  دسته جات مسلح نامنظم خلق در پشت جبهه دشمن، درقلب نواحي تحت اشغال ـ جنگي است كه توده هاي مردم با استفاده از اشكال مختلف مبارزه انجام مي دهند. البته اين شكل جنگ تازگي ندارد. جنگ پارتيزاني خلق اسپانيا عليه اشغالگران فرانسوي در زمان ناپلئون در 160سال پيش، جنگ مردم روسيه در زمان حمله ناپلئون در همان موقع جنگ ميهن پرستان ايتاليايي به فرماندهي گاربيالدي در 120 سال پيش، جنگ فرانسويان عليه اشغالگران آلماني در 90 سال  پيش از نمونه هاي جنگ پارتيزاني به شمار مي رود. همچنين است مبارزه مسلحانه دستجات پارتيزاني هنگام جنگ داخلي و جنگ دوم جهاني در اتحاد شوروي و طي همين جنگ جهانگير دوم در فرانسه و ايتاليا و يوگوسلاوي و لهستان و بلغارستان و چكسلواكي و يونان وچين و كره و ويتنام و فيليپين وغيره از اين قبيل است.

         هم اكنون جبهه ملي آزاديبخش ويتنام جنوبي از شكل جنگ پارتيزاني نيز در كنار واحدهاي منظم ارتش آزاديبخش به طور وسيع و موثر استفاده مي كند. در اين بحث پيرامون مسئله جنگ بايد مطلب ديگري را نيز روشن كرد و آن مبارزه براي صلح و جلوگيري از جنگ تجاوزكارانه امپرياليستي است. گفتيم كه سرچشمه اساسي جنگ ها نظام سرمايه داريست ولي اين بدان معنا نيست كه تا هنگامي كه در تمام كشورها سوسياليسم به پيروزي كامل و قطعي نرسيده بروز جنگ داراي خصلت ناگزير و اجتناب ناپذير است و امكاني براي جلوگيري ازآن وجود ندارد و بنابر اين بايد دست روي دست گذاشت و در مقابل خطر يك فاجعه جهاني اقدامي نكرد. اكنون آن چنان قواي اجتماعي وسياسي پديد آمده كه داراي چنان قدرت و وسائلي هستند كه بتوانند جلو بروز جنگ را از جانب امپرياليست ها بگيرند. در اعلاميه 81 حزب كمونيست و كارگري در سال 1960 گفته مي شود:

« زماني فرا رسيده است كه مي توان كوشش تجاوزكاران امپرياليستي را براي آغاز جنگ جهاني عقيم گذاشت. »

         در جلسه مشورتي استراتژي اين احزاب در مورد جنگ چنين تعيین شد كه « جامعه بشري را حتي در دوران كنوني از كابوس يك جنگ جهاني جديد برهاند ». آن نيروهايي كه مي توانند اين حكم را عملي سازند سه نيروي عمده اجتماعي كنوني: سيستم سوسياليستي جهاني، جنبش ملي ضد امپرياليستي و جنبش كارگري انقلابي در كشورهاي سرمايه داري هستند.

         هم اكنون خصلت تجاوزكارانه امپرياليسم شكل خطرناك تازه اي به خود گرفته است و دراين شرايط تعيين طرق و وسائل جلوگيري از جنگ تجاوزكارانه امپرياليستي با حدت بيشتري مطرح مي شود. مبارزه با خطر جنگ سهل و ساده نيست. برخي ها مي گويند بروز جنگ جهاني به يك امر كاملا اجتناب ناپذير مبدل شده و در مقابل سير حوادث نمي توان كاري كرد. اين طفره رفتن از مسئله است. كساني نيز مدعيند كه به علت وجود سلاح هاي مدرن و بسيار خطرناك خلع سلاح توده ها در مبارزه به خاطر صلح و تاييد عملي مسابقه تسليحاتي منجر مي شود. تاييد مي كنيم كه احزاب كمونيست در اسناد خود از امكان جلوگيري از جنگ  جهاني سخن گفته اند، ولي هرگز مدعي نشده اند كه اين كار به خودي خود انجام پذير است. وظيفه كنوني عبارتست از يافتن شيوه هايي كه به اين امكان تحقق بخشد، آن هم در شرايطي كه امپرياليسم مي كوشد ضعف خود را با اقدامات تجاوزكارانه و ماجرا جويانه جبران نمايد.

         اكنون يكي از شيوه هاي عمده امپرياليست ها ايجاد جنگ هاي موضعي و محلي است. هدف آن ها وارد ساختن ضربه به مواضع سوسياليسم و جنبش آزاديبخش ملي است. اين شيوه هم آشكار و هم با مانورهاي ماهرانه صورت مي گيرد. اين مانور گاهي شامل اقداماتي مي شود كه توسط دست نشاندگان امپرياليسم صورت مي گيرد (مثل تجاوز اسرائيل) يا از طريق توطئه و هدف كودتا (مثل كودتاي سرهنگ ها دريونان) و همچنين از طريق تحريكات آگاهانه عليه كشورهاي سوسياليستي (مثل حادثه كشتي جاسوسي امريكايي پوئنلو عليه جمهوري توده اي كره). در اين شرايط وظيفه مهمي و عمده و تاريخي دوران ما عبارتست از عقيم گذاردن نقشه هاي تجاوزكارانه پيش از آن كه كار به جنگ بيانجامد. اين وظيفه مي تواند فقط بر پايه همكاري جمعي سه نيروي عمده ترقيخواه و ضد امپرياليستي دوران ما (يعني سيستم جهاني سوسياليسم، جنبش آزاديبخش ملي و جنبش كارگري كشورهاي سرمايه داري پيشرفته) انجام گيرد.

         بنابر اين از نظر مبارزه در راه صلح و عليه نقشه هاي جنگ طلبانه امپرياليستي نيز همكاري اين سه نيرو و درك مسئوليت مشترك آن ها مهم ترين مسئله سياسي كنوني است.

         پيروزي اين استراتژي يعني تحميل اصول اساسي همزيستي مسالمت آميز به كشورهاي سرمايه داري كه خود نوعي و شكلي از مبارزه طبقاتيست، به سود هر سه اين نيروهاست به سود كشورهاي سوسياليستي است زيرا كه مي تواند به رشد خود و اثبات برتري سيستم سوسياليستي و كمك به ساير ملل جهان ادامه دهد. به سود جنبش آزاديبخش ملي است زيرا همزيستي مسالمت آميز احترام به حق حاكميت ملل را  ايجاب مي كند. با استعمار ملي به هر شكلي مباينت دارد و مبارزه عادلانه ملل را براي استقلال و آزادي در بر مي گيرد، به سود زحمتكشان كشورهاي سرمايه داريست زيرا اين خلق ها فداي كار وهدفي كه مربوط به آنها نيست نخواهند شد و دچار تضييقات مادي و معنوي ناشي ازتداركات جنگي نخواهند گشت.

         اين استراتژي و پيروزي صلح و جنگ، پيروزي همزيستي مسالمت آميز بر تجاوز و ماجراجويي، پيروزي استقلال بر استعمار كاريست كه تنها از طريق استفاده از تمام وسائل و امكانات تحت اختيار نيروهاي ضد امپرياليستي مي تواند انجام پذيرد. اين پيروزي بر ببر كاغذي نيست، بر درنده مكاريست كه دندان هاي تيز دارد و اگر به وي امكان داده شود مي تواند زيان هاي سنگيني وارد سازد.

 

39 ـ  جنگ سرد

        

مقصود از اين عبارت رايج وضع بسيار وخيم بين المللي و تشديد اين وخامت در روابط بين كشورهاي سوسياليستي و كشورهاي سرمايه داريست.  اين اصطلاح پس از جنگ دوم جهاني به وجود آمد، هنگامي كه بر اثر سياست دول امپرياليستي موسوم به سياست از موضع قدرت روش تجاوزكارانه و خرابكارانه جلوگيري از هر نوع مناسبات عادي و مسالمت آميز بين دول تحريك عليه كشورهاي سوسياليستي و مداخلات استعمارگرانه براي سركوب نهضت هاي ملي آزاديبخش گسترش فراوان يافت. اين اصطلاح حالتي را در روابط بين المللي نشان مي دهد كه جنگ با اسلحه گرم و برخورد ارتش ها وجود ندارد ولي وخامت  اوضاع جهان زياد مي شود و روابط بين دول تيره مي گردد و انواع حملات و تحريكات و اقدامات مغاير با روابط عادي زمان صلح انجام مي گيرد و انواع حملات و تحريكات و اقدامات مغاير با روابط عادي زمان صلح انجام مي گيرد. محافل امپرياليستي براي مقاصد استعمارگران و تحكيم تسلط خود به جنگ سرد دامن مي زنند و آن را به عبارت معروف خود تا حد بند بازي بر لب پرتگاه جنگ مي كشانند.  دكترين « جنگ سرد» پس از جنگ جهاني دوم به وسيله وينستون چرچيل در فولتن بيان شد و امپرياليسم امريكا آن را سياست رسمي خود قرار داد. هدف سياست همزيستي مسالمت آميز كه از طرف كشورهاي سوسياليستي تعقييق مي شود خاتمه دادن به جنگ سرد است كه مشكلات فراوان در سر راه تكامل خلق ها و رهايي آن ها ايجاد مي كند. سياست جنگ سرد بيش از پيش دچارناكامي مي گردد و به انفراد امپرياليسم امريكا منجر شده است. شكست قطعي اين سياست پيروزي سياست صلح و همزيستي مسالمت آميز حتمي است.

 

40 ـ جهان بینی

 

عبارتست از سيستم نظريات، مفاهيم و تصورات درباره جهان. اين واژه در معناي وسيع خود كليه نظريات انسان را درباره جهاني كه ما را احاطه كرده در بر مي گيرد از نظريات و عقايد فلسفي و اجتماعي و سياسي گرفته تا اخلاقي و هنري و مسائل مربوط به علوم طبيعي و غيره مفهوم محدودتر واژه جهان بيني و هسته مركزي آن عبارتست از نظريات و عقايد فلسفي.

         مسئله مهم جهان بيني همان مسئله اساسي فلسفه است و بنا بر پاسخي كه به اين مسئله داده شود به طور كلي انواع جهان بيني ها را